«وقتی هزار تومان نداشتم غذایم را گرم کنم» خودزندگی‌نامه: داستان یک چرخش؛

امشب مفصل خواهم نوشت. و مثل همیشه راجع به خود، و در کاوش خود. امشب از عشق به سینما، کنکور هنر، خدمت سربازی، و برنامه نویسی خواهم گفت. امشب، داستان زندگی مرا خواهید خواند، از پانزده سالگی تا به امروز که بیست‌وسه سال دارم. هشت سال؛ باورم نمی‌شود! با عدد هشت در همین لحظه که این متن را می‌نویسم مواجه شدم! عدد هشت کمی بزرگ است برای یک سوم از زندگی آدم بودن!

عکس از نویسنده با نام «دوراهی»؛ ثبت شده بر روی نگاتیو ۳۵ میلی‌متری با تکنیک Double Exposure
عکس از نویسنده با نام «دوراهی»؛ ثبت شده بر روی نگاتیو ۳۵ میلی‌متری با تکنیک Double Exposure

پانزده سال داشتم و می‌خواستم برای انتخاب رشته آماده شوم. چه می‌خواستم بخوانم؟ اولین و آخرین جواب: هنر! از اوایل زندگی‌ام با هنر مأنوس بودم. والدینم برایم خاطره‌ای را تعریف کرده‌اند که من سه سال داشتم و آن‌ها در حال تماشای فیلم «طوطیا» بوده‌اند و من هم در گوشه‌ای نشسته بودم که ناگهان با دیدن صحنه‌ی جدایی بچه از پدرش در فیلم، زده‌ام زیر گریه و پدرم را در آغوش کشیده‌ام! کمی برای بچه‌ی سه ساله زود بود!
یا خودم یادم می‌آید که نه سال داشتم و شعر «کوچه» فریدون مشیری را حفظ کرده بودم، و چند باری هم با آن گریه کرده بودم، نمی‌دانم برای که یا برای چه، ولی انگار از بچه‌گی با «جدا شدن‌ها» میانه‌ای نداشتم. ولی همانطور که گفتم میانه‌ام با هنر خوب بود. همیشه دوست داشتم هنرمند بشوم. رسیدیم به روزهای انتخاب رشته. به مادرم گفتم می‌خواهم هنر بخوانم، مخالفت کرد، گفت درآمدی ندارد، شغلی پیدا نمی‌کنی و آینده‌ای نداری. برای خانواده‌ای مثل ما، پول مهم بود. پول برای دو دسته از خانواده‌ها مهم است: آن‌ها که دارند و آن‌ها که ندارند! ما نداشتیم؛ پس مادرم گفت:‌ برو دنبال ریاضیات و مهندسی. ریاضی‌ات هم که خوب است؛
آن روزها خیلی ناراحت بودم، ولی نه قدرت جنگ با خانواده را داشتم و نه از عمق فاجعه با خبر بودم. از طرفی راست هم‌ می‌گفتند! نمی‌خواستم زندگی‌ام را با بی‌پولی سر کنم. سر خودم را با این حرف‌ها شیره مالیدم و قبول کردم. گفتم: معماری می‌خوانم تا بی‌ربط با هنر هم نباشد.
به دلیل این بحث ‌و جدل‌ها کمی برای ثبت‌نام مدرسه دیر کرده بودیم و اواخر شهریور بود که رفتیم ثبت‌نام کنیم. چندین هنرستان رفتیم و همه گفتند ظرفیت معماری پر شده! کار از کار گدشته بود. آخرین سنگر هنر هم از دست رفت! مدیر آخرین هنرستان گفت: معماری پره، نمره‌های ریاضیت خوبه، می‌نویسمت واسه الکتروتکنیک. و من فقط سر تکان دادم: «بنویس».
ماه اول را به مدرسه نرفتم، افسرده شده بودم، ولی مجبور بودم کنار بیایم، کم‌کم به امید این که آینده‌ی خوبی خواهم داشت و مهندس خواهم شد، با سیم‌چین و انبردست و کابل و از این قبیل ابزارآلات عجین شدم و سال‌های هنرستان گذشت و از مهندسی برق تبریز قبول شدم و دانشگاه را شروع کردم.
ترم اول با معدل الف، ترم دوم الف، ترم سوم ۱۳، ترم چهار ۲، ترم پنج ۲! بله دو ترم پشت سر هم معدل «۲». ۲ خالی. چون بدون اینکه به خانه بگویم دو ترم دانشگاه نرفتم تا اخراجم کنند چون روزانه خوانده بودم و باید ضرر و زیان هزینه‎ای که برایم شده بود را می‌دادم که ۴ میلیون بود. اخراج شدم تا پول انصراف را ندهم و به خدمت بروم.
داستان از آن‌جایی شروع شد که ترم سه، صبح ساعت ۸ در کلاس تحلیل مدار نشسته بودم و آنلاین سخنرانی بعد از اسکارِ دیکاپریو را تماشا می‌کردم! یک جای کار می‌لنگید! دیگر نمی‌توانستم به بهانه‌ی پول، سر کلاس تحلیل مدار بنشینم و به شغلی که علاقه ندارم فکر کنم. حس‌وحال آن روزها را دقیقا به یاد دارم. با خودم می‌گفتم: «من نمی‌تونم یه کارمند لعنتی توی یه نیروگاه برق لعنتی یا اداره برق باشم. من باید کارگردان بشم. من اگه کارگردان نشم خودمو می‌کشم!»
از اواخر هنرستان شروع به جدی فیلم دیدن کرده بودم، آتش سینما در درونم شعله‌ور شده بود. آرامشم فقط و فقط در تماشای دیوانه‌وار فیلم‌ها بود، و نه چیز دیگر. هدف این بود: روزی سه فیلم، هفته‌ای یک کتاب! بعدها خواندم فرانسوا تروفوی فقید هم این قرار را با خود گذاشته بود! «روزی سه فیلم، هفته‌ای یک کتاب». خلاصه داشته و نداشته‌ام را خرج کتاب‌‌های سینمایی می‌کردم و در طول یک سال، نزدیک به هزار فیلم دیده بودم و تمام کتاب‌های چارت کارشناسی سینما، و دیگر کتا‌های مرجع انگلیسی و فارسی را خوانده بودم! در مجله‌های محلی و در سایت نقد فارسی شروع به نوشتن نقد کردم. نقدهایم باز خورد خوبی گرفت. دیگر نمی‌توانستم تحلیل مدار و ریاضیات محض و درس‌های سنگین رشته برق را تحمل کنم. من کنکور هنر می‌خواستم. من دانشگاه هنر تهران، رشته سینما را می‌خواستم. مانعش چیزی نبود: دو سال خدمت و یک مدرک پیش دانشگاهی!

Cinema Paradiso 1988 فیلم
Cinema Paradiso 1988 فیلم

خودم را اخراج کردم و در حالی که برگ سبز اعزام به خدمت در دستم بود وارد خانه شدم. مادرم گریه می‌کرد، من می‌خندیدم!
۹۶/۱۲/۱۹ با مدرک دیپلم اعزام شدم. نیروی زمینی ارتش، پادگان شهید شعبان برخورداری، همان عجب‌شیر معروف!

نمی‌خواهم اینجا از خاطرات خدمت و این‌که چه شجاعانه میان کوه‌های روستای گلمانخانه ارومیه در برجک پست می‌دادم، صحبت کنم! فقط در این حد بگویم که به سختی فراوان، با تحقیرهای فراوان برای مرخصی‌های ساعتی که برای شرکت در امتحان‌ها می‌گرفتم، در طول خدمت مدرک پیش دانشگاهی‌ام را با بهترین نمره ممکن گرفتم تا آماده کنکور هنر شوم، و از همان روزهای خدمت، مطالعه‌ی کنکور را شروع کردم.

خدمت تمام شد. همه چیز آماده‌ بود. پولی قرض کردم و لیست طویلی از کتاب‌های گران قیمت و کم‌یاب کنکور هنر را خریدم و شروع کردم. در کتاب‌خانه مرکزی تبریز درس می‌خواندم، روزی دوازده ساعت! بچه‌های تجربی آن‌جا می‌گفتند تو دیوانه‌ای! برای هنر دوازده ساعت درس می‌خوانند؟! و همه اتفاق نظر داشتند که رتبه زیر پنجاه را خواهم آورد.
برای سیگار کشیدن به حیاط کتاب‌خانه می‌رفتم، و به دانش‌آموزان مدرسه‌ی موسیقی اقبال‌آذر که در کنار کتاب‌خانه ما بود، با حسرت نگاه می‌کردم. دانش‌‌آموزانی که با سازهای خود وارد مدرسه می‎‌شدند و «هنر» می‌خواندند! آن نوجوان‌ها نمی‌دانستند چه فرصتی در دستشان است. نمی‌دانستند برای آن کتاب‌هایی که آنها در اول سال تحصیلی مجانی گرفته‌اند، و در طول سال بازش هم نکرده‌اند، من ششصد کیلومتر تا تهران رفته‌ام که از انقلاب پیدایشان کنم. آخر سر هم نکردم، و نسخه PDF شان را پرینت کردم و از این‌گونه مصائب!
روزی دوازده ساعت، مفید و بی‌وقفه، و با وسواس شدیدی که در کمتر دانش‌آموز هنری پیدا می‌شد، درس می‌خواندم، آمار آزمون‌های آزمایشی که داده بودم نشان از این واقعیت داشت که من برای رتبه زیر پنجاه خیز برداشته‌ام. آماده‌ام برای هنر تهران، سینما! اما مشکلی وجود داشت؛ پول! من بی‌پول بودم.
تقریبا از سیزده‌سالگی کار کرده بودم و همیشه روی پای خودم بودم. فروشندگی، کار یدی، پخش تراکت، سالن کار رستوران، همه جور کاری که یک نوجوان می‌تواند انجام دهد. اما از یک سال قبل از خدمت کار نکرده بودم، بعد هم خدمت و بعد از آن کنکور. سه سالی بود که از لحاظ مالی هیچ ورودی‌‎ای نداشتم. و بعد از خدمت، روی پول گرفتن از خانواده را هم نداشتم؛ حتی اگر من این رو را داشتم، آن‌ها پول اضافی برای هزینه‌های من نداشتند! پس تصمیم گرفتم در به‌صرفه‌ترین حالت ممکن زندگی کنم.
پیاده به کتاب‌خانه می‌رفتم و پیاده برمی‌گشتم. فقط هر دو روز یک‌بار یک پاکت سیگار کمل سفید (CAMEL) می‌گرفتم که برای هر روزش سه هزار تومان سکه می‌انداخت! هزار تومان برای پر کردن فلاکسم در بوفه کتاب‌خانه، و هزار تومان برای گرم کردن غذایم در همان بوفه. می‌شد روزی پنج هزار تومان! پس با ماهی صدوپنجاه هزار، زنده می‌ماندم. پنج ماه، را به این منوال گذراندم و اسفند ماه رسیده بود. روزهای حساس یک پشت کنکوری. اسفند می‌تواند ماه وحشت‌ناکی باشد اگر از شهریور ماه روزی دوازده ساعت درس خوانده باشی! و هر پشت کنکوری می‌داند که در این روزها، آدم با کوچک‌ترین بهانه بهم می‌ریزد.

کملی که این‌ روزها ۱۱ تومان شده!
کملی که این‌ روزها ۱۱ تومان شده!

در یکی از همین روزهای اسفندیِ پشت کنکوری، طبق روال همیشه، ساعت ۱۴:۱۵ از سالن کتاب‌خانه خارج شدم تا در بوفه ناهارم را گرم کنم. قابلمه را گذاشتم روی میز، دست به جیب شدم تا هزار تومن دربیاورم و به متصدی بدهم تا غذا را گرم کند. بعد از کمی گشت‌وگذار انگشتانم در جیب شلوار، دیدم که پول ندارم! ولی طبق برنامه باید پول همراهم می‌بود، همیشه برنامه‌ریزی آن پنج هزار تومان را می‌کردم! پول زیادی نبود که نتوان برنامه‌ریزی‌اش را کرد! من روی کاغذ باید هزار تومان داشته باشم؛ ولی نداشتم. یادم افتاد! صبح پول پر کردن فلاکس یکی از دوستانم را همراه فلاکس خودم دادم و او هم یادش رفت پول را بدهد. شاید هم بعدا که رفتیم سالن مطالعه، یادش بود ولی حوصله نداشت دست در کیف پولش کند و دنبال هزار تومنی برای من باشد، شاید در ذهن خودش گفته بود: فردا هم من فلاکس او را پر می‌کنم!
ولی شاید ندانید که نبود هزار تومان، همان هزار تومانی که بعضی اوقات حال از جیب درآوردنش را نداریم، چه کارها که نمی‌تواند با یک آدم بی پول بکند! آدم بی‌پول اگر هزار تومان نداشته باشد، می‌تواند یک روز کامل گرسنه بماند، می‌تواند به خاطر هزار تومان، کرایه تاکسی را نداشته باشد و یک مسیر هجده کیلومتری را پیاده برود! مسیری که اگر هزار تومان داشت، با تاکسی برای‌اش سه دقیقه آب می‌خورد!
آن روز برای من از آن روزها بود. هزار تومانی که برای پر کردن فلاکس دوستم داده بودم، داشت برایم گران تموم می‌شد، و غذایم نیاز به گرم شدن داشت و نمی‌توانستم سرد بخورمش، و بدنم به غذا نیاز داشت تا عربی ۳ لعنتی را بخوانم تا سال بعد در هنرِ تهران لعنتی باشم!
نمی‌خواستم از کسی پول بگیرم، ناسلامتی برنامه‌ی «نجات با روزی پنج هزار» را چیده بودم تا از کسی پول نگیرم! و نمی‌خواستم از متصدی بوفه بخواهم که غذایم را گرم کند و فردا پولش را بدهم، چون آدم بی‌حوصله‌ای بود و نمی‌خواستم حرف ناجوری بشنوم. پس چه کردم؟ فکری به سرم زد!
قابلمه غذا را برداشتم، و آرام گذاشتمش روی شوفاژِ آن طرف میزهای غذاخوری در بوفه! گرمای شوفاژ می‌توانست غذا را گرم کند، ولی باید نیم ساعت صبر می‌کردم، عقب افتادگی زمانی را هم با نیم ساعت اضافه خواندن در شب حل و فصل می‌کردم.
غذا را گذاشتم روی شوفاژ و طوری ایستادم که متصدی نبیند غذایم را آن‌جا گذاشته‌ام. داشتم بیرون پنجره را نگاه می‌کردم که بعد از دقایقی دیدم کسی پشت سرم سبز شد. متصدی بود، با صدای بلند گفت:
«هزار تومن چیه بدبخت، به من هزار تومن منفعت نمی‌دی که هم غذای خودت گرم شه هم جیب ما پر، عوضش نیم ساعته اینجا کنار شوفاژ داری پست می‌دی واسه این قابلمه، قابلمتو بردار بزن به چاک!»
ساعت سه ظهر بود، یعنی شلوغ‌ترین زمان بوفه، همه‌ی بچه‌ها آنجا بودند و همه ‌شان قضیه را دیدند. من در مقابل همه، تحقیر شدم؛ شدم آن آدم بدبختی که به خاطر هزار تومان نیم ساعت غذایش را روی شوفاژ می‌گذارد!
قابلمه را برداشتم و به سمت در رفتم، و در حالی که از کنار متصدی می‌گذشتم، او داشت به همان بچه‌هایی که آن‌جا نشسته بودند می‌گفت: «بدبخت هزار تومن نمیده غذاشو گرم کنیم بعد اومده واسه ما کنکور بده مهندس شه».
از بوفه خارج شدم و سیگاری روشن کردم، سیگار اول را نفهمیدم چگونه دود کردم، عصبی بودم، دستانم از شدت فشار می‌لرزید. در مقابل همه تحقیر شده بودم؛ آن هم بعد از آن همه تلاش برای «با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشتن!» علاوه براین‌که عصبی بودم، ترسیده بودم! انگار در یک لحظه، ستون‌های پوشالی آرزوهای‌ام در هم شکست. با خودم هزاران بار فکرش را کرده بودم که اگر قبول شوم، چگونه قرار است از پس هزینه‌ی زندگی در تهران بیایم، و هیچ‌وقت به جوابی نمی‌رسیدم. «عصرها بعد از کلاس در کافه‌های انقلاب کار می‌کنم!» با این جمله خودم را گول می‌زدم، توی کتم نمی‌رفت که من به خاطر پول نمی‌توانم در هنر تهران درس بخوانم! ناسلامتی من به خاطر این کنکور لعنتی، هفت‌خوان رستم و هشتمین خوان اخوان ثالث را هم رد کرده بودم! پنج ترم دانشگاه را زمین زده بودم و به خدمت رفته بودم و مدرک پیش دانشگاهی گرفته بودم و هزار مصیبت دیگر. این‌ها برایم پنج سال زمان برده بود! اما می‌دانستم که ممکن نیست، می‌دانستم که نمی‌توانم با این وضع مالی در تهران درس بخوانم! فقط خودم را گول می‌زدم.
اما آن روز، بعد از آن تحقیر، بعد از آن‌که شخصیتم به خاطر هزار تومان زیر سوال رفت، باورم شد. باورم شد که نمی‌توانم بروم، باورم شد که بدون پول نمی‌توانم کاری کنم، باورم شد که راست می‌گفتند: «پول توش نیست!» حالم بد بود، کلمات متصدی بوفه را هزاران بار در ذهنم مرور کرده بودم. گویی در لحظه‌ای تمام آرزوهایم رنگ باختند، هنر تهران و تحصیل سینما، در کسری از ثانیه برایم از اولویت خارج شدند! وارد سالن مطالعه شدم، وسایلم را جمع کردم و برای همیشه از آن‌جا خارج شدم. در تقریبا کم‌‎تر از یک ساعت، فلسفه‌ی زندگی‌ام، از «اگر کارگردان نشوم خودم را خواهم کشت» به «اگر پول نداشته باشم نمی‌توانم کارگردان بشوم» تغییر کرد. این ‌بزرگ‌ترین «چرخش» فکری من در زندگی بود؛ که در کم‌تر از یک ساعت رقم خورد! فکر می‌کنم وقتی پیرمردها از تجربه حرف می‌زنند، از چنین چیزی سخن می‌‌گویند!
از کتاب‌خانه خارج شدم، تصمیم گرفتم پول در بیاورم و بعد به سینما فکر کنم. شد همان حرفی که مادرم مدام می‌گفت: «برق و بخون کنارش سینماتم بخون» و من چقدر از این جمله متنفر بودم! اما زندگی به تنفر آدم‌ها کاری ندارد، حالا داشتم آن جمله را می‌زیستم!
دوستی داشتم که برنامه‌نویس موفقی بود و استارت‌آپ موفقی داشت. یک بار که وضعیت مرا دیده بود به من گفت: «می‌تونی دولوپر بشی، پول تو کیبورده! امتحانش کن» و من هم با این جمله که من از دنیای کامپیوتر فقط نصب کردن VLC را برای فیلم دیدن بلدم، پیچانده بودمش!
در همان لحظه، در حالی که تمام کتاب‌هایی که از کتاب‌خانه برداشته بودم، روی دوشم سنگینی عجیبی می‌کرد، به رفیقم زنگ زدم: «می‌تونی برنامه نویسی یادم بدی؟»
من تصمیم گرفته بودم دولوپر بشوم!

برای شروع کار به دفتر دوستم رفتم. مشکل این بود که لپ‌تاپم خراب شده بود و نمی‌دانستم چطور بدون لپ‌تاپ می‌شود دولوپر شد! کیس قراضه‌ای داشتم. آن را راه انداختم و در حالی که تقریبا سه دقیقه طول می‌کشید تا این سیستم یک تب گوگل کروم را باز کند، شروع به تماشای کورس آموزشی کردم؛
Learn HTML and CSS3 from scratch - full course !
بعد از یک ماه کار با آن سیستم قراضه، و نوشتن کد در Note Pad، دیدم که نمی‌شود باید لپ‌تاپی دست و پا کنم. دست بر قضا همان دوستم داشت لپ‌تاپش را می‌فروخت و لپ‌تاپ مناسبی هم بود برای شروع کار. اما پولی نداشتم. من برای هزار تومان سینما را بوسیده بودم و گذاشته بودم کنار! از خانواده چهار میلیون قرض گرفتم: «تا یه سال این پول و بهتون برمی‌گردونم!»
پول را گرفتم و لپ‌تاپ را خریدم.

لحظه‌ای که لپ‌تاپ را خریده بودم و داشتم ویندوز عوض می‌کردم!
لحظه‌ای که لپ‌تاپ را خریده بودم و داشتم ویندوز عوض می‌کردم!


روزهای اوایل کرونا بود و قرنطینه سراسری در اوایل فروردین ۹۹. شروع کردم در خانه HTML و CSS تمرین کردن. بعد از ۲ ماه، Property در CSS وجود نداشت که من از آن بی‌خبر باشم! دولوپرهای‌اش می‌دانند ادعای گنده‌ای کردم! از اواخر اردیبهشت شروع کردم به یادگیری JavaScript. سخت بود و نیاز به زمان داشت. دوستم گفته بود: «جاوااسکریپت اقیانوسه!» دو ماه بود که JS تمرین می‌کردم که فرصت شغلی خوبی پیش آمد. چهاردهم تیر ماه ۹۹ به عنوان کارآموز React.js وارد یک شرکت خوب برنامه‌نویسی در تبریز شدم. چهار ماه برای شرکت HTML می‌زدم و JS تمرین می‌کردم و React یادم می‌گرفتم. پنجم آبان ۹۹ اولین پروژه React را استارت زدم و پانزدهم همان ماه، پنج میلیون از بابتش پول گرفتم و این شد اولین پولی که از برنامه‌نویسی عایدم شده بود. بعد از هشت ماه. چهار میلیون قرض خودم را با خانواده که قرار بود در یک سال برگردانم، در هشت ماه تصفیه کردم و بعد از آن خودم را مهمان دونر کباب ترکی مورد علاقه‌ام در خیابان شهناز تبریز کردم! برنامه‌نویسی شغل مورد علاقه‌ام نبود ولی دوستش داشتم، می‌توانستم با این کار کنار بیایم. هرچند حس من به برنامه‌نویسی عجیب بود! حس پیرمردی را داشتم که بعد از پنجاه سال زندگی مشترک، زنش را از دست داده بود و پس از آن، برای فرار از تنهایی و نجات از مصائب پیری با زن دومی ازدواج کرده بود! برنامه‌نویسی برای من آن زن دوم بود! اما حداقل مرا سرپا نگه می‌داشت!
از کاری که کرده بودم راضی بودم و امیدی داشتم برای روزهای آتی؛ یک قدم به سینما نزدیک‌تر شده بودم! به معشوقه‎‌‌ام که به قول بوکوفسکی نبوسیدمش؛ فقط برایش نوشتم!

امروز که این متن را می‌نویسم، تصمیم گرفته‌ام برای کنکور ۱۴۰۰ آماده شوم و در کنارش کار کنم، سخت است ولی شدنی‌ست. آدم‌هایی هستند که چنین کارهایی کرده‌اند. مثلا پویا پیرحسین‌لو که هم Co-founder ابر آروان است و هم نویسنده و کارگردانی موفق در تئاتر.
این تصمیم بهانه‌ای شد برای نوشتن این حسبِ حال! زیرا لحظه‌ای تمام این هشت سال را در ذهنم مرور کردم، و با خودم فکر کردم، ارزش نوشتن دارد! همان گونه که ارزش زیستن داشت، و زین پس هم خواهد داشت!
شاید زندگی همین نرسیدن‌هاست...