من مریم میرزاخانی هستم. پدرم هم مریم میرزاخانی بود.

مریم میرزاخانی که بود؟ دو پاسخ به این سوال وجود دارد:

  1. او یک جسم شامل سر، پا، دست و غیره بود...
  2. او یک فکر بود (یعنی یک موجودی که دارای قوه‌ی تفکر و ادراک است)

طبیعتاً انسانِ امروزی، به سوال فوق پاسخ شماره‌ی ۲ را خواهد داد. در واقع هر کدام از ما برای تعریف فوق، پاسخ ۲ را بهتر از پاسخ شماره‌ی ۱ می‌دانیم. حالا با این فرض بیاییم ببینیم که مریم میرزاخانی به عنوان یک فکر در این عالمِ هستی به صورت خلاصه چگونه شکل گرفت؟

طبیعتاً او در یک بیمارستان در ایران تحت نظر یک پزشک و ماما متولد شد. مادرش به او شیر داد و در دوران کودکی از غذاهایی مانند نان و پنیر و این‌ها که توسط کشاورزان یا دامداران تولید شد، استفاده کرد. به مدرسه رفته و توسط معلمی آموزش دید. به دانشگاه رفته و توسط استادی آموزش دید. به خارج مهاجرت کرد و با خواندن نظریه‌ی تایشمولر، ریاضی‌دان آلمانی و دیگر افراد، به یک نظریه‌ی جالب دست یافت و توانست یکی از مدال‌های بزرگ ریاضی در سطح جهان را به دست بیاورد.

ببینید، اگر میرزاخانی را یک تفکر در نظر بگیریم، تمامیِ افرادی که در پاراگراف بالا، بُلد (بزرگ) کردم، و بسیاری دیگر از افراد، در درست شدنِ این تفکر نقش داشته‌اند. پدرِ من که کارگر یک شرکت کوچک در شهری کوچک بود هم با دادن مالیاتش که در واقع قسمتی از تامین بودجه برای معلم مریم میرزاخانی و دانشگاهش بود، در ایجاد این تفکر به نوعی سهیم بوده است. آن پزشکی، آن ماما، آن مادر، آن پدر و...

جالب است بدانید که مریم میرزاخانی یکی از بازماندگان حادثه‌ی سقوط اتوبوس سال ۷۶ دانشجویان شریف بوده که حدوداً ۷ نفر از آن‌ها جان باخته بودند. شاید اگر اتوبوس چند سانتی‌متر اینورتر یا آنورتر می‌خورد مریم میرزاخانی نداشتیم یا شاید ۷ مریم میرزاخانیِ دیگر داشتیم. شاید اگر جاده‌ی بهتری داشتیم، الان ۷ مریم میرزاخانی داشتیم و یا شاید اگر جاده‌ کمی بدتر بود، الان مریم میرزاخانی نداشتیم.

عکس از ایسنا
عکس از ایسنا

تمامیِ اشیا و رویدادهایی که در بالا گفتم، خود نیز محصول ارتباط با دیگر افراد هستند. سازنده‌ی آن جاده که تصادف در آن انجام شد. سازنده‌ی اتوبوس و ... (که تا صبح هم می‌توان نقطه گذاشت)

خوب که چی؟ نتیجه‌ی گیریِ اخلاقی را بگو؟ می‌خواهم بگوییم ذهن انسان قادر به تحلیل این مسائل در هنگام تصمیم‌گیری نیست. ذهن انسان معادل یک لامپ ۴۰ واتی مصرف دارد. پس ذهن، همواره سعی دارد از طریق چیزی به اسم هیوریستیک (heuristic) یا همان ابتکار، راه‌حل‌های کوتاه و سریع برای ماجراها پیدا کند. مثلاً سریع بگوید: «میرزاخانی نخبه بود دیگه و هوش بالایی داشت». ولی این ذهنِ تنبلِ ما نمی‌خواهد تحلیل کند که این نخبگی چگونه شکل گرفته؟ چه عواملی در تولید این نخبگی تاثیر داشته‌اند؟ خیلی‌های دیگر نخبه بودند ولی در اثر یک اتفاق از دست رفتند. نقش من در تولید این نخبگی چیست؟ و هزاران سوال دیگر. البته که از یک ذهنی که فقط به اندازه‌ی یک لامپ ۴۰ واتی انرژی مصرف می‌کند، نمی‌توان انتظار بیشتر از این داشت.

نتیجه‌گیری اخلاقی هم این‌که سعی کنیم ذهنمان رو قوی‌تر کنیم و این کار را با کتاب خواندن و تفکر و مدیتیشن انجام دهیم. کتاب بخوانیم تا مغزمان بیشتر فکر کند و این روابط در هنگام تصمیم‌گیری بیشتر در ذهنمان تفسیر شوند تا بتوانیم تصمیمات بهتر و درست‌تری بگیریم. چون با کتاب خواندن، ذهن می‌تواند بیشتر روابط را کشف کرده و سعی کند برای هر مسئله‌ای میان‌برِ لحظه‌ای نزند.