افغان، افغاني و يا افغانستاني؟ مسأله این نیست.

ملیت من سه تا اسم مختلف دارد: افغان، افغانی و افغانستانی. البته اين آخری، مدت زيادي نيست كه رواج پیدا کرده و آن هم به همت برخي شعرا و ادباي هموطن مقیم ایران بوده که تلاش دارند دست در دست شعرا و ادبای ایرانی طرحی نو در اندازند و با استفاده از ميراث مشترک ادبیات فارسی يك تكاني به زبان فارسي امروز بدهند كه كم كم دارد بدجوری از قافله تغییرات پرشتاب دنیا عقب می‌افتد. در هر صورت استدلال این دوستان این بوده که اسم «افغان» جامع نیست و همۀ اقوام افغانستان را در بر نمی‌گیرد بلکه تنها دربرگیرندۀ قومی خاص در این کشور است که عمدتا به زبان پشتو صحبت می‌کنند و نام قومشان «افغان» يا «اوغان» است به همین خاطر این عنوان، اقوام دیگری را که در افغانستان زندگی می‌کنند همچون هزاره، تاجیک، ترکمن، قزلباش، سادات و... در بر نمی‌گیرد. از طرف دیگر «افغانی» هم اسم پول افغانستان است و خوب نیست اسم پول یک کشور را روی آدم‌های آن کشور هم بگذارند مثلا بلا نسبت خوب است به ایرانی‌ها بگویند ریال؟ خوب نیست دیگر! به همین خاطر فکر کردند و فکر کردند و عاقبت به این نتیجه رسیدند که بهترین اسمی که می‌تواند ملیت و از طرف دیگر هویت امثال من را خیلی خوب نشان دهد، همین اسم طولانی «افغانستانی» است که ده تا حرف دارد و شش تا نقطه و پنج تا دندانه به اضافۀ یک حرف غ در وسط آن كه يكي از حروف کم کاربرد و دشوار زبان فارسي است آن‌قدر که در کتاب‌های کلاس اول جزء آخرین حروفی است که به بچه یاد می‌دهند و کلی هم طول می‌کشد تا بچۀ بیچاره بتواند غ را از ق تشخیص دهد. حالا اگر می‌خواهی بچۀ بیچاره را شکنجه بدهی، کافی است همین کلمۀ «افغانستانی» را جلویش بگذاری و به او بگویی بخوان! فقط خدا می‌داند که طفلک تا چه اندازه باید تمرکز کند و زور بزند تا بتواند آن را بخواند.

حالا یکی نبود به این شاعران و ادیبان ارجمند هم‌وطن من بگوید، بهتر نبود این همه وقت و انرژی و فکر مبارک را صرف عوض کردن اسم پول کشور عزیزمان می‌کردید تا مجبور نباشیم این اسم عریض و طویل و قلمبه را به خودمان ببندیم؟ تازه با عقل و عرف هم بیشتر جور در می‌آمد. ما که در هیچ جای عالم ندیدیم یک یای نسبت به اسم یک کشور اضافه کنند و بعد آن را بگذارند روی پول آن کشور. در همه جا اسم کشور یک چیز بوده و اسم پولش چیز دیگر که از قضا هیچ ربطی هم به هم نداشته‌اند. مثلا واحد پول امریکا که آمریکایی نیست، دلار است. اسم «آمریکایی» را روی آدم می‌گذارند و اسم «دلار» را روی پول یا مثلا در همین ایران خودمان «ایرانی‌» ها شهروندان محترم کشور ایران هستند و واحد پولشان هم خیلی شیک و مجلسی «ریال» است نه «ایرانی». مثل این که تنها درکشور گل و بلبل ماست که پول‌ها و آدم‌ها با هم قاطی پاطی شده‌اند؛ اسمی را که باید روی آدم گذاشته شود، گذاشته‌ایم روی پول و حالا آن آدم بدبخت بی اسم مانده و معطل که چه صدایش کنیم؟ افغان، افغانی یا افغانستانی؟ برادران شاعر و ادیب و ارجمند من بهتر نبود به جای این که این اسم قلمبه را با این غین و ف و این همه دندانه و نقطه بر روی ما بگذارید، می‌آمدید یک اسمی برای پول ما از نو اختراع می‌کردید و ما را می‌گذاشتید با همان نام «افغانی» مان حال کنیم که از اول هم بدان خو کرده بودیم؟ اصولا عوض کردن نام پول در دنیا رایج‌تر و راحت‌تر است از عوض کردن نام یک ملیت. بارها شده که کشورها نام پولشان را عوض کرده‌اند اما تا حالا دیده نشده کشوری نام ملیتش را عوض کند. شما دیده‌اید؟ من که ندیده‌ام. هر چه باشد نام ملیت آدم برای او یک هویت تاریخی و فرهنگی می‌آورد، آدم با آن خو می‌گیرد، با آن زندگی می‌کند نمی‌شود که یک شبه آن را عوض کرد بلا نسبت تمبان که نیست! آدم کلی با آن خاطره دارد. مثلا خود من که با همین اسم «افغانی» کلی خاطره دارم.

یادم می‌آید اولین باری که یک نفر به من گفت «افغانی» در یکی از کوچه‌های قدیمی و تنگ قم بود که داشتم با یک دختر هم سن و سال خودم مثل آدم بازی می‌کردم، اما یادم نیست چه کار کردم که آن دختر از دستم عصبانی شد و اخم‌هایش رفت توی هم و بعد با همان حالتی که به آدم فحش می‌دهند به من گفت: «افغانی»! و من ماندم که خدایا! الان این حرف بدی بود که به من زد یا نه فقط می‌خواست ملیتم را به من یادآوری کند؟! اگر حرف بدی نبود پس چرا مثل فحش آن را اینقدر عصبانی و بد ادا کرد؟! و اگر حرف بدی بود، مگر ملیت آدم هم می‌تواند در گفتگوهای عرفی به عنوان فحش و ناسزا استفاده شود؟! مثلا وقتی تو از کسی بدت می‌آید و با او دعوایت می‌شود به او می‌گویی ایرانی، عراقی یا انگلیسی؟! ممکن است هزار جور فحش و فضیحت بارش کنی اما هیچ وقت نام ملیتش یکی از گزینه‌های روی میزت نخواهد بود. چون می‌دانی وسط دعوا آن اثر فحش را اصلا ندارد.

خلاصه آن روز را همان طور انگشت حیرت به دندان، گیج و منگ سپری کردم و دیگر آن دختر را هم ندیدم و بعد به کلی آن ماجرا را به دست فراموشی سپردم انگار کردم که خواب و رؤیایی بیش نبوده. اما به مرور زمان که روابط اجتماعی‌ام با بچه‌های دیگر فزونی گرفت، قسمت شد و چند بار دیگر هم شاهد همان ماجرای کوچه تنگ بودم یعنی هر وقت با بچه‌ها دعوایم می‌شد، آن‌ها با گفتن «افغانی» آن هم به شکل فحش‌گونه تیر خلاص را می‌زدند و بنگ! مرا ناکار می‌کردند و من می‌ماندم متحیر که خدایا مگر افغانی بودن چیز بدی است که این‌ها به جای فحش از آن استفاده می‌کنند؟!

وقتی مدرسه رفتم، اوضاع بدتر شد. در مدرسه غالبا تنها بودم. زنگ‌های تفریح و ورزش دوستی نداشتم که با او بازی کنم و یا خوراکی‌هایم را تقسیم کنم. به خاطر تجربۀ تلخی که داشتم از نزدیک شدن به بچه‌های دیگر می‌ترسیدم. کم کم حس کردم در مدرسه اصلا به حساب نمی‌آیم، نه معلم‌ها مرا می‌دیدند و نه بچه‌ها. يادم مي‌آيد كلاس اول كه بودم براي جشن‌های دهه فجر قرار بود كلاس ما نمايش چوپان دروغگو را به روي صحنه ببرد. خوب يادم هست به مدت چند هفته از کلاس درس‌مان می‌زدیم و مي‌رفتیم نمازخانه مدرسه و من به عنوان يكي از گوسفندان چوپان دروغگو در كنار چوپان دروغگو و سایر گوسفندان نشخوار کردن را تمرین می‌کردم و خيلي هم از نقشم خوشحال و راضي بودم چون قرار بود روز نمايش مادرها هم بيايند و من مي‌توانستم به عنوان گوسفندي كه نشخوار مي‌كرد جلوی مادرِ تازه از افغانستان آمده‌ام که تا حالا در عمرش نمایش ندیده بود، حسابی خودنمایی کنم و بسی مایۀ افتخارش باشم.

خلاصه خيلي سرمست بودم. اما روزي كه فراديش قرار بود جشن مفصلی در مدرسه برگزار شود و نمايش ما هم در آن اجرا شود، معلم پرورشی به کلاس آمد و اسامي كساني را كه در نمايش بودند، خواند و آن‌ها را از بقيه دانش‌آموزان جدا كرد، هر چه منتظر شدم اسم مرا نخواند دستم را بالا بردم و گفتم خانم! ما هم در نمايش بوديم؟ معلم پرورشی رو به من كرد و نه گذاشت و نه برداشت و گفت: «از اداره بخش‌نامه آمده که افغاني‌ها نمي‌توانند در فعاليت‌هاي پرورشي مدرسه شركت كنند.» انگشتم كه در هوا بود خشك شد و افتاد. خيلي خوب معني حرف خانم معلم را نفهميدم اما حس كردم معني اش چيزي شبيه همان «افغاني» است كه بچه‌هاي كوچه به حالت فحش در هنگام دعوا به من مي‌گفتند. اين شليك هم مرا ناكار كرد به طوري كه تا پايان دوران دبيرستان حتي فكر اين كه در فعاليت‌هاي پرورشي مدرسه شركت كنم، به فكرم هم خطور نكرد. هر چند كه خیلی دلم مي‌خواست در گروه سرود مدرسه باشم، دلم مي‌خواست شعر دكلمه كنم و دست‌هايم را با ناز و ادا به اين طرف و آن طرف پرتاب كنم. نمايش اجرا كنم و... .

در عالم کودکی هميشه از خودم مي‌پرسيدم كه چرا کلمه «افغاني» معنای خوبی ندارد؟ و چرا همیشه به طور ناخودآگاه از افغانی بودن خودم خجالت می‌کشم؟ در نشخوارهای ذهنی کودکانه‌ام عاقبت جوابی که برایش پیدا کردم اين بود كه چون افغاني زشت است و مانند ايراني‌ها خوشگل نيست؛ چشمان بادامي ريز دارد و چشمانش مثل ایرانی‌ها درشت و سياه نيست، دماغش پت و پهن و كوچك است و مانند ايراني‌ها دماغ بلند ندارد، صورتش گرد و گونه‌هايش برجسته و استخواني است و مانند ايراني‌ها صورتش كشيده و جذاب نيست. اين طور شد كه ناخودآگاه اين آرزو در من شكل گرفت كه اي كاش چهره‌ام مانند ايراني‌ها بود و هيچ كس نمي‌فهميد كه من افغاني‌ام. اما مگر مي‌شد؟ اين چشمان ريز بادامي، این صورت گرد و گوشتالو و این گونه‌های برجسته افغانی‌تر از آن بود که بشود مخفی‌اش کرد؛ اصلا افغانی‌تر از چهره من در دنیا وجود نداشت. یادم می‌آید یک هم‌شاگردی افغاني داشتم كه چهره‌اش شبيه ايراني‌ها بود؛ چشمان گرد درشت داشت و بيني بلند و صورت سرخ و سفيد، در كل دختر خوشگلي بود به همين خاطر دوستان زيادي داشت و خودش هم انگار باورش شده بود خبری هست، خیلی طرف همشاگردی‌های افغانی‌اش نمی‌آمد. هميشه با حسرت به او نگاه مي‌كردم و با حسرت به او فكر می‌کردم. خیال می‌کردم اگر قیافه‌ام مثل او ایرانی‌طور بود از این تنهایی درمی‌آمدم و کلی دوست و رفیق داشتم.

این تنهایی و دیده نشدن توسط بچه‌ها و معلم‌ها جانم را به لب رسانده بود. انگار اصلا وجود نداشتم. قیافه‌ام را هم که نمی‌توانستم عوض کنم. تنها چیزی که در اختیار داشتم درس خواندن بود. با خودم فکر کردم مهمترین کار در مدرسه درس خواندن است. درسَت که خوب باشد و از همۀ بچه‌ها که جلو بزنی امکان ندارد کسی بتواند نادیده‌ات بگیرد، این طور شد که به قول بچه‌های کلاس تبدیل شدم به یک بچۀ «خرخوان». و اتفاقا نتیجه هم داد. برق نمرات درخشانم چشم همه را کور کرد. معلم‌ها از این که می‌دیدند زحماتشان حداقل درمورد یک نفر نتیجه داده، با دیدن نمراتم روی سرشان حلوا حلوایم می‌کردند و دائم مرا به رخ سایر بچه‌ها می‌کشیدند. این طوری شد که بچه‌ها دیگر در مقابلم خلع سلاح شدند، کسی جرأت نمی‌کرد مسخره‌ام کند یا از آن اسلحۀ وحشتناک که تیر خلاص را به من می‌زد، استفاده کند. اما باز هم یک جای کار می‌لنگید. موفقیت‌های درسی‌ام تنها در حد مدرسه باقی می‌ماند و باز من به خاطر افغانی بودنم حق شرکت در المپیادها و مسابقات علمی را نداشتم. در دورۀ دبیرستان با وجودی که شاگرد اول کلاس بودم، اما فصل المپیاد که می‌شد، شاگردان دوم و سوم کلاس برای دادن المپیاد راهی اداره می‌شدند و من آرزو به دلم ماند بفهمم این اداره که این همه از آن تعریف می‌کنند و بچه‌های خوب و درس‌خوان را به آن‌جا می‌برند، چه جور جایی است.

دوران دبیرستان تمام شد و من وارد دانشگاه شدم. دانشگاه با مدرسه و دبیرستان خیلی فرق داشت؛ با وجودی که دو سه نفر افغانی بیشتر در دانشکده نبودیم، اما همواره رفتار سایر دانشجویان، اساتید و کارمندان دانشکده با ما با احترام و کاملا دوستانه بود؛ هر چند که من هنوز داشتم احساس حقارت و خود کم بینی را که حاصل تجربیات دوران کودکی و نوجوانیم بود، با خود به دوش می‌کشیدم. با وجودی که دوستان و اساتیدم در دانشگاه با نهایت احترام با من و ملیتم برخورد می‌کردند، از افشای کامل افغانی بودنم واهمه داشتم و بیشتر تلاش می‌کردم ابعاد افغانی بودنم را پنهان کنم. در هر صورت در طول سال‌های دانشگاه به مدد دوستان خوبی که همواره مرا جزئی از خود می‌دانستند و اساتید مهربانی که از هیچ کمکی به من دریغ نمی‌کردند، سپری شد و من تا حدود زیادی توانستم اعتماد به نفس از دست رفته‌ام را به دست آورم و کم کم مشکلاتی که با هویت افغانی‌ام داشتم در زیر غبار زمان و تلاش و تکاپوی من برای طی کردن مراحل تحصیل، پنهان شد.

تا این که یک روز که داشتم در کتاب‌خانه بر روی رسالۀ دکترایم کار می‌کردم، دو نفر از اعضای کتاب‌خانه در کنار من با هم بلند بلند پچ پچ می‌کردند به طوری که تمرکزم را از دست می‌دادم، چندین مرتبه به آن‌ها تذکر دادم اما وقعی ننهادند، آخر سر مجبور شدم با جدیت هر چه تمام‌تر با آن‌ها برخورد کنم که همین مسأله باعث شد یکی از آن‌ها حالتی به خود بگیرد که بسیار برایم آشنا بود حالتی که مرا برد به حدود بیست و چند سال پیش در همان کوچۀ تنگ... و ناگهان تیر خلاص شلیک شد اما این بار صد برابر دردناک‌تر و سوزناک‌تر بر جانم نشست: «حالا افغانی هم برای ما آدم شده!!!» این جمله درونم را منفجر کرد... . هیچ چیز نتوانستم بگویم... هیچ کاری نتوانستم بکنم جز این که سرم را روی میز بگذارم و آن‌قدر بگریم تا شاید آتش این انفجار که داشت درونم را می‌سوزاند خاموش شود. اما بی‌فایده بود... مدت طولانی فقط داشتم اشک می‌ریختم در حالی که زور می‌زدم صدای زار زدنم را خفه کنم. چه مرگم شده بود؟! چرا نمی‌توانستم جلوی این اشک‌های لعنتی را كه همينطور سرازير مي‌شد و با آب بینی‌ام قاطی شده بود و تمام صورت و آستنیم را به گند کشیده بود، بگیرم؟! این طرز برخورد که چیز جدیدی نبود؟! مگر بارها در دوران بچگی همین طور تحقیر نشده بودم؟! پس چرا این دفعه این قدر به من برخورده بود؟ چرا این دفعه به قول افغانی‌ها این قدر مرا «زور داده بود؟» در میان هق هق و فین فین بالاخره جوابش را پیدا کردم. علتش این بود که با حرف آن خانم فهمیدم تمام تلاش من در طول این سال‌ها برای پیشرفت کردن، بهتر شدن و دیده شدن بی‌فایده بوده است. در تمام این سال‌ها نهایت تلاش خود را به کار بسته بودم تا به دیگرانی که مرا به خاطر افغانی بودنم تحقیر می‌کردند، نشان دهم که افغانی بودن نمی‌تواند چیز بدی باشد؛ فکر می‌کردم پیشرفت‌های تحصیلی من می‌تواند نقطه ضعف افغانی بودنم را بپوشاند و یا حتی آن را از بین ببرد؛ فکر می‌کردم بعد از این همه سال و با این همه پیشرفت دیگر کسی افغانی بودنم را نمی‌بیند، اگر هم ببیند در آن نقص و عیب نخواهد دید که بخواهد آن را به عنوان یک ناسزا بر سرم بکوبد بلکه در آن قابلیت و استعداد بهتر شدن و پیشرفت را هم خواهد دید. الان که خوب فکرش را می‌کنم می‌بینم این همه سال آزگار، هدف تمام تلاش‌هایم در زندگی رها شدن از حس حقارتی بوده که در دوران کودکی و جوانی از شنیدن نام «افغانی» در خودم احساس می‌کرده‌ام. و حالا حرف آن خانم در آن كتاب‌خانۀ معروف كه پاتوق دانشجويان ارشد و دكتري بود، به من نشان مي‌داد كه در اين مسير بدجور شكست خورده‌ و ناكام شده‌ام و اين همه سال، تلاش بيهوده كرده‌ام و اين چيزي بود كه دلم به شدت به خاطرش مي‌سوخت و به همين خاطر گريه‌ام بند نمي‌آمد. بعد از اين همه سال، بعد از اين همه تلاش، من همچنان همان «افغاني» بي‌چيز بودم كه هيچ حق اعتراضي نداشت هيچ قدرت تاثيرگذاري نداشت چرا كه اصلا ديده نمي‌شد و به حساب نمي‌آمد.

آن موقع بود كه فهميدم مشكل، اساسي‌تر و بزرگتر از اين حرف‌هاست. بزرگ به اندازۀ تمام اين چهل و چند سالي كه افغانستان درگير جنگ، فقر، آوارگي، مواد مخدر، طالبان، القاعده و تروريسم بوده است. همان قدر بزرگ و همان قدر پيچيده. و همۀ اين‌ مشكلات بزرگ و پيچيده درون اين شش تا حرف كلمۀ «افغاني» اين همه مدت حسابي جا خوش كرده و به همين خاطر هم بار معناييش تا سر حد يك ناسزا پایین آمده است و نتيجه‌اش حقارتي شده كه گريبان من به عنوان مصداقش را گرفته است. ما هر چقدر بخواهيم لفظ را عوض كنيم معنا عوض نمي‌شود و از بار حقارتمان كم نمي‌كند چه اسم مرا «افغان» بگذاريد، چه «افغاني» و چه «افغانستاني» من همچنان همان كسي هستم كه حقارت سال‌ها جنگ، آوارگي، فقر، تروريسم، مواد مخدر، طالبان، القاعده و حالا داعش را با خود بر دوش مي‌كشد و دنيا هر وقت نام مرا مي‌شنود تنها همين معاني منفي، دردناك و خشن به ذهنش متبادر مي‌شود. راه چاره عوض کردن اسم نیست؛ چیزهای مهم‌تر و اساسی‌تری باید عوض شود... .