
در یک روز دو فیلم تهران کنارت با بازی علی شادمان و آناهیتا افشار و The Drama با بازی Zendaya و Robert Pattinson را دیدم.
مواجههی همزمان با این دو اثر، برایم به یک مقایسهی ناگزیر تبدیل شد؛ مقایسهای نه صرفاً میان دو فیلم، بلکه میان دو شیوهی متفاوت روایت از رابطهی عاشقانه، و دو شیوهی متفاوت در به تصویر کشیدن کنشها و واکنشهای آدمها در کشاکشهای عاطفی.
«تهران کنارت» با اینکه یک فیلم ایرانی است و ظاهراً میخواهد دغدغههای نسل من را بازتاب دهد، فرمی از رابطه را به نمایش میگذارد که شاید من و اطرافیانم آن را تجربه کرده باشیم؛ رابطهای معلق میان ماندن و رفتن، میان امید و دلکندن. اما فیلم بهسختی میتواند به عمق این روابط نفوذ کند و از نگاه من، بهزحمت شایستهی امتیاز ۲ از ۱۰ است.
در مقابل، «The Drama» دغدغههایی را در بستر یک رابطهی عاشقانه مطرح میکند که الزاماً از جنس زیست خاورمیانهای نیست. نوع مواجههی فیلم با اخلاق، بحرانهای وجودی و مفهوم مرگپذیری، ریشه در جهانبینی متفاوتی دارد. با این حال، پارادوکس ماجرا اینجاست که برای منِ غیرغربی، «The Drama» بهمراتب باورپذیرتر و ملموستر از «تهران کنارت» از کار درآمده است. چرا چنین اتفاقی رخ میدهد؟
از نگاه من پاسخ را باید در کیفیت روایت و پرداخت شخصیتها جستوجو کرد.
در «تهران کنارت» ضعف شخصیتپردازی بهشدت حس میشود. شخصیتها بهدرستی به یکدیگر پیوند نمیخورند و رابطهی میان آنها هرگز ارگانیک شکل نمیگیرد. مخاطب نمیفهمد هر کاراکتر دقیقاً چه ویژگیهایی دارد، ضعفهایش چیست و این ضعفها از کجا آمدهاند. گذشتهی شخصیتها مبهم است و انگیزههایشان شکل نمیگیرد. در نتیجه، کاراکترها در حد اَکتهای نمایشی باقی میمانند؛ ژست میگیرند، دیالوگ میگویند، اما زندگی نمیکنند، تو نمیفهمی چرا کاراکتر «لیلی» انقدر بیپروا و جستجوگر است و کاراکتر «پاشا» در مقابل او تا این حد منفعل؟
فیلم بهجای آنکه اجازه دهد مخاطب درون شخصیتها کندوکاو کند، با شتاب از موقعیتی به موقعیت دیگر میرود. درست زمانی که میخواهی به کاراکتر نزدیک شوی، سکانس فلشبک از راه میرسد؛ آن هم نه برای تعمیق، بلکه بیشتر برای پر کردن خلأ روایی. میخواهی بفهمی رابطهی عاشقانهی دو شخصیت اصلی چگونه شکل گرفته، چه مسیری را طی کرده و چرا به بحران رسیده است، اما فیلم پیش از آنکه این شناخت شکل بگیرد، به پایان میرسد.
تهران کنارت میتواند یکی از ضعیفترین فیلمهای عاشقانهی سالهای اخیر سینمای ایران تلقی شود؛ فیلمی که بیش از آنکه عمق داشته باشد، پوسته دارد. پر است از لباسها و استایلهای جذاب، میکاپهای چشمگیر، قابهای زیبا و حتی هنجارشکنیهایی که بیش از آنکه در خدمت روایت باشند، کارکردی تبلیغاتی پیدا میکنند؛ نوعی «توقیفمارکتینگ». در نهایت، فیلم روایتی از یک عشق نافرجام میان ماندن و رفتن ارائه میدهد؛ تجربهای که برای بسیاری از جوانان ایرانی ملموس است، اما هرگز به لایههای عمیقتر روانی و اجتماعی نفوذ نمیکند. فیلم مسئله را طرح میکند، اما آن را زندگی نمیکند.

در مقابل، The Drama در همین نقطه مسیر متفاوتی را انتخاب میکند. فیلم زمان زیادی صرف توضیح گذشته نمیکند، اما با جزئیات رفتاری، نگاهها، مکثها و تضادهای کوچک، به ما اجازه میدهد بفهمیم این عشق چگونه شکل گرفته و چرا اکنون در معرض فروپاشی قرار دارد.
چالش اصلی رابطه صرفاً یک اختلاف سطحی نیست؛ بحرانی اخلاقی است که هر دو شخصیت را درگیر میکند و پای مرگپذیری و محدودیت زمان را به میان میکشد.
فیلم بهخوبی نشان میدهد هر کاراکتر چگونه با این بحران مواجه میشود: اضطرابها، آشوبهای درونی، تصمیمهای عجولانه و حتی بیعقلیها و خودخواهیهایشان به تصویر کشیده میشود. شخصیتها کامل نیستند، اما زندهاند. اشتباه میکنند، تردید دارند، عقب میکشند و دوباره پیش میآیند. همین نمایش صادقانهی تناقضهای انسانی است که ذهن مخاطب را درگیر میکند.
روایت «The Drama» از مخاطب سؤال میپرسد: اگر هر دو تا حدی حق دارند، پس خطا دقیقاً از کجا آغاز میشود؟ آیا تقصیر با مدام است یا با چارلی؟ یا اساساً مسئله تقصیر نیست، بلکه ناتوانی انسان در مواجهه با حقیقتی است که از کنترل او خارج است؟
در نهایت، تفاوت این دو فیلم برای من نه در جغرافیا، نه در بودجه و نه در شهرت بازیگران، بلکه در میزان صداقت و عمق در پرداخت رابطه است. یکی تجربهای آشنا را سطحی روایت میکند و دیگری تجربهای ناآشنا را عمیق و انسانی. و شاید همین نشان میدهد که باورپذیری، بیش از آنکه به فرهنگ وابسته باشد، به کیفیت روایت و میزان شناخت اثر از انسان گره خورده است.