
بازدید از نمایشگاه «به گزارش زنان» در موزه هنرهای معاصر، بیش از آنکه تجربهای صرفاً زیباییشناسانه باشد، مواجهه با بخشی از حافظهی جمعی بود که سالها به حاشیه رانده شده است. آثار هنرمندانی چون ایران درودی، پروانه اعتمادی، منصوره حسینی و فرح اصولی نه فقط محصول خلاقیت فردی، بلکه نتیجهی زیست در ساختارهای اجتماعیای هستند که فرصت دیدهشدن را بهطور برابر در اختیار زنان قرار نمیدادند.
موريس هالبواکس، جامعهشناس فرانسوی، در نظریهی حافظهی جمعی خود نشان میدهد که حافظهی یک جامعه همواره انتخابگر است و برخی روایتها را برجسته و برخی را خاموش میکند. تاریخ هنر ایران نمونهای روشن از همین وضعیت است: کتابها، گالریها و بازارهای هنر عمدتاً روایت مردانه را تثبیت کردهاند و زنان، حتی اگر فعال و اثرگذار بودهاند، اغلب در حاشیه باقی ماندهاند. نمایشگاههایی مثل «به گزارش زنان» تلاش میکنند این شکاف را پر کنند و حافظهی جمعی را تصحیح کنند.
از منظر جامعهشناسی هنر، نمایشگاههای زنانه پاسخی به یک عدم توازن ساختاریاند. در یک جهان که پیشفرضش مردانه است، روایتهای زنان بدون قابهای موقت بهسادگی محو میشوند. این همان چیزی است که نظریهپردازان فمینیسم موج دوم، از جمله لیندا نوکلین، بر آن تأکید کردهاند: پرسش معروف او «چرا هیچ هنرمند زن بزرگی وجود ندارد؟» نه از نبود استعداد، بلکه از حذف سیستماتیک زنان در ساختار هنر میگوید.
نمایشگاههای زنانه، در ظاهر جداسازی جنسیتی را برجسته میکنند، اما در واقع ابزار گذار هستند. تا زمانی که جریان اصلی مردانه باشد، این قابها فضایی امن و موقت فراهم میکنند تا زنان بتوانند تجربهی زیسته و خلاقیت خود را بازنمایی کنند. بدون چنین مداخلاتی، حافظهی تاریخی همچنان ناقص و نابرابر باقی میماند.
در نگاه نخست، این پرسش پیش میآید که چرا ما نمایشگاههای زنانه داریم، اما نمایشگاههای مردانه نداریم؟ پاسخ در همین ساختار نامتقارن قدرت نهفته است. مردان از ابتدا در متن جریان اصلی هنر قرار داشتهاند، بنابراین هنر «مردانه» به عنوان هنر «عمومی» شناخته شده و نیازی به برچسب ندارد.
جامعهشناسی هنر نشان میدهد که برچسبگذاری هویتی معمولاً زمانی اتفاق میافتد که گروهی در حاشیه باشد. وقتی میگوییم «هنر زنانه»، به واقع در حال برجسته کردن غیاب تاریخی زنان هستیم. نبود نمایشگاه مردانه نه نشانهی برابری، که نشانهی طبیعیسازی سلطهی مردانه است؛ جهانی که هنوز روایت مردان را به عنوان پیشفرض میپذیرد و روایت زنان را نیازمند قاب و عنوان میداند.
این وضعیت هنری، با تجربههای اجتماعی وسیعتر همپوشانی دارد. روز جهانی زنان شاغل مستقل نمونهای از همان تلاش برای برجسته کردن گروهی است که در ساختار اقتصادی و اجتماعی، پیشفرض حضور نداشته است. همانطور که نمایشگاههای زنانه قابهای موقت برای دیدهشدن صداهای خاموشاند، این روز هم ابزاری است برای دیدهشدن زنانی که خارج از وابستگیهای سنتی، مسیر حرفهای خود را ساختهاند.
با این حال، جامعهشناسان فمینیسم فرهنگی هشدار میدهند که اگر این نوع نمایشگاهها و مناسبتها به سطح نمادین و ژستهای فرهنگی محدود شوند، خطر بازتولید حاشیهنشینی وجود دارد. در این حالت، زنان همیشه در قابهای ویژه دیده میشوند و هرگز به متن تاریخ یا جریان اصلی وارد نمیشوند.
نمایشگاههایی چون «به گزارش زنان» و مناسبتهایی مثل روز زنان مستقل، بخشی از تلاشی گستردهتر برای تحقق آن چیزیاند که میتوان آن را عدالت روایی نامید؛ یعنی بازگرداندن توازن به روایتهایی که قرنها نامتوازن بودهاند.
تا زمانی که ساختار هنر و حافظهی فرهنگی بهطور واقعی برابر نشود، این قابهای زنانه نه تنها ضروری که حیاتیاند. آنها ابزارهایی هستند برای پر کردن شکافهای حافظه، نه نشانهی تبعیض تازه. روزی که روایت زنان در متن تاریخ بدون برچسب و تفکیک شنیده شود، دیگر نه به نمایشگاه زنانه نیازی خواهد بود و نه به نامگذاریهایی که یادآوری کنند زنان هم بخشی از جهاناند.
از جهاناند.