
تدکس پیروزان؛ همین جا همین حالا، من هم میخواهم قصه خودم را بگویم.
من (متین قلیچخانی)؛ میخواهم در این متن به رنجی که داشتم اعتراف کنم و پرونده این موضوع را برای همیشه ببندم. همه ما در دوران بچگی خود یک سری اتفاقها برامون افتاده که در آن زمان به خاطر اینکه بچه بودیم، نتوانستیم خوب، آن موارد را درک کنیم. زیرا اتفاق بزرگی بودند و ما به علت محدود بودن قدرتها و آموختههای خودمان نتوانستیم آنها را به درستی احساس یا تجزیهوتحلیل کنیم.
در نتیجه برای ما شدند مثل یک باور در ذهنمان. این نوع باورها که اکثرا هم غلط هستند منجر به این شدند که محدود شویم و خودمان را از کارهایی که از انجام دادنشان لذت میبریم، منع کنیم.
الان که دارم سعی میکنم در مسیر خودآگاهی قدم بردارم، تا حدی متوجه این خاطرهها و باورهای اشتباه شدم و میخواهم آنها را بپذیرم و دیگر ادامه ندهم. به علت آن خاطره بدی که داشتم تا الان ترجیح من بر این بود که در جمعها و شبکههای اجتماعی بیشتر سکوت کنم، نمیگویم آدم کاملا درونگرا و کمحرفی هستم اما ترجیحم بر این بوده است(شاید برخی جاها هم خارج از چارچوب عمل کرده باشم).
دوست دارم طبق شعاری که هست و همیشه مرور میکنم، هم فکر کنم و هم عمل کنم. تلاش من بر این است که از این چارچوبهایی که برای خودم ساختم، آزاد شوم. شعار مدنظر:
Think out of the box
در این متن علاقهمند هستم، اطلاعاتی که از صحبتهای مطرح شده در تدکس پیروزان بدست آوردم را به اشتراک بگذارم.

هماسا؛ عروسکساز
برای هنرمند شدن، به خودتون اعتماد کنید.
از جملاتی بود که گفته شد و تو ذهنم موند. منظور چی بود؟ قصه دارد، با من همراه شوید:
هما ساداتیان که اسم هنری خودش را هماسا میداند، یکی از هنرمندانی است که در زمینه عروسکسازی مشغول است. هماسا قصه خودش رو گفت و واقعا نکات آموزندهای در آن برای من بود:
از ابتدا بگویم: میخواست هنرمند شود، تو مسیر یادگیری بود و کلی تلاش میکرد. از آثار دیگر هنرمندان الگوبرداری میکرد و با هوش و استعدادی که داشت یک چیزی خلق میکرد که جدید بود. تا اینجا همهچی عالی است!
یک روزی هماسا به همراه آثارش میروند نزد یکی از اساتید هنر، بتواند از او راهنمایی بگیرد. چه نکته و درس خوبی آن استاد به هماسا داد :«خودت رو در آثارت نمیبینم، با زیرکی و توانایی توانستی که این عروسکها رو خلق کنی، اما خودت در این آثار نیستی. تا وقتی از کار کردن لذت نبری مشکل خواهی داشت با آن، خودت باید تو کار(که اینجا میشه همون عروسک) باشی». این نکته مطرح شده برای من در این مقطع از زندگی شخصیم واقعا مهم است. حتما باید ازش استفاده کنم و برخی قسمتهای کارهای خودم را بر طبق آن جلو ببرم یا حتی تغییری در مسیر زندگی داشته باشم.
خب برویم سراغ خود: دوتا سوالی که واقعا در این مسیر کمکمان میکند این دوتا هستند:
- چی دوست داری؟
- چی که از یاد بقیه چیزها بری و فقط به اون توجه کنی؟
اگر اون رو پیدا کنی اتفاق بزرگی برات رقم میخوره!! اضطراب جایش را میدهد به عشق و لذت.
باید بتوانیم که موسیقی شخصی زندگی خودمان را داشته باشیم. ازش لذت ببریم و به چیزهایی که علاقهمند هستیم بپردازیم تا بتوانیم در جهت ارزشها و اهدافی که داریم حرکت کنیم. همه ما دیدیم که بچهها چطور با عشق و علاقه بازی میکنند و از آن لذت میبرند. چرا؟ چرا اونا میتوانند و ما الان نمیتوانیم؟
چون بچهها خودشون هستند و سعی نمیکنند با نقابی بر چهره نقش دیگری را بازی کنند. خود واقعیشون هستند.
برای تبدیل به بهترینِ خود شدن باید از روی کاناپهِ ترسهامون بلند شویم. باید حرکت کنیم و در انجام کاری که انجام دادن آن، عشق و لذت را برای ما به ارمغان میآورد دریغ نکنیم. همه ما آموزههای شخصی خود را در ذهن داریم که برخی از آنها خیلی وقتها میتوانند سد راه ما برای حرکت رو به جلو شوند، پس باید همین جا و همین حالا موانع رو کنار زد و رفت سراغ عشق و علاقه خود. لازم نیست برای مخاطب کار کنید، با عشق کار کنید. زمانی که این اتفاق بیفتد هنر شما طوری جلوه پیدا میکند که به بهترین شکل پیش میرود.
علتش قصه است. قصه عمیقترین راه برای نفوذ به قلب انسانه! قصه روی آناتومی انسانها تاثیر میگذارد.
باید بریم قصههای خودمون رو بسازیم، قصههای خودمون رو میدونیم و ازشون آگاه هستیم اما باید دوباره و به درستی بسازیم که وقتی برای کسی تعریفش کردیم به قلبش نفوذ کنیم.

محمدمهدی پوربصیر؛ کارآفرین سریالی و سرمایهگذار فرشته
مدل هیبریدی در خلق استارتاپ
دکتر محمدمهدی پوربصیر، کارآفرین سریالی و سرمایهگذار فرشته، در تدکس در رابطه با یک مدلی صحبت کردند که خود نامگذاری کردهاند و این مدل را با مطالعات و تجربیات خود در تدکس پیروزان ارائه دادند.
داستانی که هست این است که اگر تو ایران، یک جوانی بخواهد استارتاپ خود را داشته باشد، برای بحث سرمایه نیاز به این دارد که سرمایه خطرپذیر جذب کند.(شاید برخی به دلیل تمکن مالی نیاز نداشته باشند)
مدلی هم که خیلی معروف هست و همه دوست دارند مانند آنها عمل کنند، استارتاپهای مدل دیجیکالا و اسنپ هست که الان دیگر جواب نمیدهد. چرا؟ چون تقریبا سرمایهگذاری خطرپذیر در ایران صفر شده است. علت این اتفاق نیز وجود بازارهای موازی است که برای سرمایهگذاران سود بیشتر و ریسک کمتری به نسبت سرمایهگذاری روی استارتاپها دارد. استارتاپها ذاتا ریسک دارند!
با این اوصاف یک جوان ایرانی چه کند و چه مدلی میتواند کمککننده باشد؟
در ادامه مدلی که دکتر پوربصیر از آن گفتند را طبق چیزی که شنیدم و یادداشتبرداری کردم مینویسم. این مدل دارای ۶ مولفه است:
۱- در ابتدا که باید کمینه محصول پذیرفتنی را ساخت. این محصول باید خیلی کمهزینه و ساده باشد، بعد که ارائه شد به اعتبارسنجی آن پرداخت. اما در این مدل این به تنهایی کافی نیست، باید بتوانیم از آن درآمدزایی داشته باشیم.
۲- کارهای اصلی باید توسط تیم اصلی قابل انجام باشد.
برای توضیح این مورد، فرض کنید یک محصولی دارید که اپلیکیشن است و نیاز دارید برنامهنویسی کنید. برای این کار باید یکی از اعضا بتواند کد بزند و برنامهنویسی بلد باشد، تا بتوان آن کمینه محصول پذیرفتنی را ساخت. بعد از آن، میتوانیم تیمسازی کنیم، برنامهنویس بیاوریم. این موضوع بحثش جداست، تیمسازی و اضافه کردن افراد به تیم برای تسریع کردن فرآیند است.
۳- فرآیند شروع پروژه تا پایداری(اولیه) باید سریع باشد.
مدت زمانی که اشاره کردند، زیر سه یا چهار ماه.
۴- برای محصول، باید سراغ بازار و محصولاتی برویم که حاشیه سود بالا دارند.
این حاشیه سود باید بالای ۱۵-۲۰درصد باشد.
۵- ایده، باید بازاری را هدف بگیرد که بزرگ و شکلیافته است.
محصول باید نیاز بازار باشد، تو این مدل شما نمیتوانید و نباید به این فکر باشید که یک نیازی را ایجاد کنید. ما میخواهیم خیلی سریع به درآمد برسیم، این عجله واقعا مهم است و باید در نظر داشت. زیرا برای ادامه کارها جهت تولید بیشتر، تغییر در محصول، ارتقا و هر چیز دیگری که در نظر شما مهم هست نیاز به پول وسرمایه داریم.
اما مهمترین مولفه:
۶- حداقل باید دو موتور با دو نگاه مختلف طراحی کرد:
اولی: این موتور ساده و کمهزینه است. با این موتور این امکان برای ما مهیا است تا سریع به درآمدزایی برسیم.
دومی: این موتور به شدت مقیاسپذیر است. اگر به آن پول برسد باعث میشود سرعت افزایش یابد. اگر پول نرسد منجر به این نمیشود که از بین برویم و استارتاپ بمیرد!
با مثال توضیح بدهیم؛ یک استارتاپی را در نظر بگیرید که در زمینه آموزش قصد فعالیت دارد:
موتور اول این استارتاپ: اگه دوره و سایت مورد نیاز طوری آماده شود که در نظرمان یک سطح مطلوب اولیه را دارا است کافی است.
موتور دوم چه میشود؟ بدین صورت است که باید دورهها و سایت را ارتقا داد، تعداد دورهها را بیشتر کرد و کارهایی از این قبیل، که به بهبود استارتاپ کمک میکند. جذب مشتری و پول بیشتر با این موتور خیلی خوب صورت میپذیرد. این موارد در صورتی است که اگر موتور به درستی کار کند و شرایط نیز یاری کند.

رکسانا معتمدی؛ متخصص بازاریابی
چطور به چرخهی بیپایان رنج خاتمه دهیم؟
وقتی رکسانا معتمدی قصه خودش رو گفت، واقعا حس عجیبی داشتم. چون واقعا رنجهایی که داشته و سپری کرده ناراحتکننده بودند. از خودکشی نزدیکترین دوست تا رنجی که از وقتی که نتوانست آخرین خداحافظی با پدرش را داشته باشد و بعد از آن او را در بیمارستان در حالی که سکته کرده بود، دچارش شده بود. بعد از سی و پنج روز در بیمارستان پدرش فوت کرد. همهی این موارد باعث شده بود که رنج بزرگی را تحمل کرد.
اکثر ما افسانه سیزیف رو شنیدیم، داستان به این صورت است که سیزیف به خاطر فاش کردن راز خدایگان محکوم شد تا تختهسنگی را به دوش گرفته و تا قله یک کوه حمل کند اما همین که به قله میرسد، سنگ به پایین میغلتد و سیزیف باید همین کار را تکرار کند. تکرار و تکرار و تکرار.....
همه ما در زندگیهامون تعارض داریم که منجر به ایجاد خشم، غم، خشم، اضطراب و حسهای دیگر میشود. اما اینکه کدام برای ما تبدیل به رنج میشود به این مربوط میشود که کدام یکی از آن حسها را دوباره به خودمان برگردانیم. به عبارتی میتوانیم بگیم که در انتخاب رنج ما مختار هستیم و دست خودمان است. این حرف خیلی برای من جالب و تاملبرانگیز بود. پس باید خیلی مواظب بود و دقت کرد که چه رنجهایی را داریم به خودمان تحمیل میکنیم، حالا که دست خودمنان است باید کمی به خودمون رحم کنیم.
رنجها ویژگی خیلی بدی که دارند این است که شما را مجبور به تکرار میکنند و این تکرار و عدمآگاهی(از خود و دیگر مسائل) منجر به شکلگیری خودسرزنشگری میشود. خودسرزنشگری نیز باعث بیشتر شدن درد موجود میشود. بعد از اینکه (به هر علتی) رنج بر ما چیره شد، دو رویکرد میتوانیم داشته باشیم و در انتخاب آن نیز مختاریم:
این چرخه که ذهن ما رو در آن قرار میدهد را باید متوقف کنیم چون باعث مایوس شدن ما میشود. خاتمه دادن به آن از مهمترین کارهایی است که باید انجام دهیم. چطور میتوانیم؟ نظری که خود من دارم بعد از شنیدن صحبتهای رکسانا و کمی مطالعه: با آگاهی پیدا کردن.

سعید انورینژاد؛ مدیر پروژه بومسازی
زندگی، آینده، اکنون
شخصیت سعید انورینژاد برای من واقعا جالب بود، جسور و قدرتمند بود. وقتی از قصه خودش میگفت آن ویژگیها کاملا برای من مشهود بودند. سعید کسی بود که به خاطر تجربه کردن چیزهایی که به آن علاقهمند بود حاضر شد سه ترم تحصیلی در دوران کارشناسی خود مرخصی بگیرد. در همین بازه چندین قله را فتح کرده بود و کارهای دیگر. علاوه بر این بعد از یک مدت کوتاه، از ارشد کلا انصراف داد و رها کرد.
حرف و نکتهای که داشت این بود که هرگز نباید حال را فدا کنیم که آینده رو بدست بیاریم و چقد این حرفش خوب بود برای من که خیلی از کارها، تجربههای هیجانانگیز و ... را به آینده موکول کردم.
نباید روالهای عادی رو بپذیریم، در همه حال باید این سوال برای ما مطرح باشه چطور میتوان ارزش جدید خلق کرد؟
باید برای آن آینده الان کار کنیم، الان تمرکز کنیم و روی الان خودمان باشیم. همین. راضی بودن منجر به خلق ارزشهای خارقالعاده نمیشود و رها کردنهایی که در زندگی خود داشته است، چه از تحصیل، شغل یا موارد دیگر، محصول این نارضایتیها بودهاند. همیشه دوست داشته ارزش جدیدی خلق کند.
کمیت زندگی مهم نیست، کیفیت آن است که مهم است.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

سارا شاهرخی؛ بینانگذار ایفا
آخرین نسل برای ایجاد تغییر
در مسیر جهنم، افرادی رو میبینی که نیت خیر داشتند اما شر آفریدند. در همین راستا از قصه سیل خوزستان و علت آن صحبت شد.
بحثی که مطرح است، ما به عنوان یک ایرانی باید دانا شویم، باید اطلاعات و تخصص خودمان را با دیگران به اشتراک بگذاریم و دانایی جمعی ایجاد کنیم. زمانی که دانا میشویم، دغدغهمند میشویم و میرویم به دنبال ایجاد تغییر!
این برای ایران عزیزمان ارزش ایجاد میکند، پس باید برای ایران بیایم و از خودمون شروع کنیم و مسبب تغییر شویم، هر چند کوچک!!!
کمک بلاعوض نمیکنم؛
یعنی چی؟ چرا مانند خیریهها کمک نمیکنی؟
سارا شاهرخی از افرادی است که در بازهای از زندگی در خارج کشور بوده و سال ۲۰۱۱ به ایران برمیگردد. خیلی برای من حس خوبی به همراه داشت، زمانی که فهمیدم. اگر بخواهم خودمانی بگویم: دمشگرم که برگشته و دارد در ایران ارزش خلق میکنه!
اما بگذارید قصه هاجر خانم را بگویم. هاجر خانم از روستاییان یکی از روستاهای سیستانوبلوچستان است. زمانی که سارا را میبیند، از او میخواهد که بیاید و سوپرمارکت او رو ببیند! به سوپرمارکت هاجر خانم میروند. این سوپرمارکت خیلی خاص بود، چون کلا یک جعبه، سه بطری نوشابه که روغن موتور داشتند را شامل میشد و فقط با پارچههایی برای خود قسمتی ایجاد کرده بود که آفتاب سوزان سیستان او را اذیت نکند.
سارا در صحبت با هاجر خانم میفهمد که دوست دارد یک سوپرمارکت واقعی داشته باشد و اجناس بیشتری را بفروشد. میپرسد که چقد پول برای این کار نیاز دارد؟ هاجر خانم دو میلیون و پونصد تومان میگیرد اما به شرطی که کم کم پول را برگرداند. قبول میکند. هاجر خانم کارش را شروع میکند. دفعه بعدی که سارا به روستا میرود، میبیند هاجر خانم سوپرمارکت را با مصالحی که تهیه کرده بود ساخته است و پولی که دریافت کرده بود را نیز پس داده بود. اقدام بعدی این بود که یخچال و مواردی که برای سوپرمارکت نیاز هسترا تهیه کند، به همین علت پولی دوباره به هاجر خانم داده شد تا این کار را کند و با درآمد خود بدهی را تسویه کند.
این کار باعث شد دغدغهای برای سارا شاهرخی ایجاد شود تا با ایجاد شغل به نیازمندان کمک کند. برای سارا شاهرخی عزتنفس افراد بسیار مهم است و میخواهد با این نوع کمک هم کاری که در جهت ارزشهای خود هست را داشته باشد و هم عرت نفس فرد حفظ شود. اگر هم دقت کنیم این کار خیلی اثربخشتر از کمکهای دیگر است، دقت شود که نمیگویم آن موارد نباشند، این کار بهتر است و برای ایران ارزشهای بیشتری خلق میکند. فقرا کمتر میشوند، کار ایجاد میشود، ثروت ایجاد میشود و ...
این کاری که سارا شاهرخی انجام میدهد را میتوان میکرو فایننسینگ دانست. از سرمایهگذارها کمک میگرفت و در این مسیر به جایی رسید که بنیانگذار شرکت ایفا شد و الان در همان مسیر در حال حرکت است.
ما همیشه وقتی از تغییر بزرگ حرف میزنیم، طوری دچار بزرگی آن میشویم که خودمان را کوچک در نظر میگیریم و حرکتی از خود نداریم!
باید قدمهای کوچک برداریم دقیقا مثل همون سرمایه دو میلیون و پونصد تومانی(که اصلا عدد بزرگی نیست و نیاز به کسی و جایی نبود، سارا خودش و از جیب خودش کمک کرد). شروع کنیم.
ما دیگر استطاعات بیتوجهی به مسائل اجتماعی را نداریم، پس باید بعد از اینجا و خواندن این مطلب دانا شویم و با دیگران به اشتراک بگذاریم و یک کاری انجام بدهیم!