روایت هشتم؛ احتمال کرونا، قطعیت سرطان


جهان بیرون از من از احتمال ابتلا به یک بیماری می‌ترسد و من بیرون از این جهان از قطعیت بیماری که درگیرش هستم. تناقض عجیبی است؛ نه من درکی از ترس‌ آن بیرونی‌ها دارم و نه آن‌ها از من و ترس‌هایم در این شرایط عجیب چیزی می‌فهمند. توییتر را که باز می‌کنم از تعداد روزهایی که دوستانم خود را در خانه حبس کردند تعجب می‌کنم. تلگرامم پر شده از خبرها و حرف و حتی شوخی‌ با کرونا. آدم‌هایی که به دیدنم می‌آیند یا قرنطینه خود را شکستند و مطمئن هستند که ویروسی ندارند یا در دورترین نقطه می‌نشینند و مدام تذکر می‌دهند که نزدیک نشو. همه این‌ها بعد از جراحی من اتفاق افتاده. انگار که تا آن داروی بیهوشی اثر کرده و توی خواب بودم، جهان زیرورو شده و همه، چیزهایی دیدند و ترسی را تجربه کردند که من از آن بی‌خبرم. انگار بعد از یک فاجعه بزرگ از خواب بیدار شدم و حالا باید شریک ترس و نگرانی باشم که هیچ حسی نسبت به آن ندارم. اوایل به شوخی می‌گفتم «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب» و خب حالا که دارم با یک بیماری می‌جنگم با آن یکی هم می‌جنگم. اما انقدر منطق و حرف جدی در جواب این شوخی شنیدم که تو حواست نیست و بدنت ضعیف است و وای اگر کرونا بگیری فلان می‌شود و بهمان، که بی‌خیال شدم و سکوت کردم. راستش را بخواهید حتی سنگر مقاومتم دربرابر این ترس از احتمال، هم آرام آرام در حال فروپاشی است. نمی‌دانم چرا باید بترسم؛ اما منم رفتارهای محتاطانه را در پیش گرفتم و با آن‌که می‌دانم خیلی دورتر از ویروس ایستادم، مراقبم.

احتمالش هست که کرونا هم بگیرم. این را توی خلوت به خودم می‌گویم و بعد یادم می‌افتد به تعداد دفعاتی که توی زندگیم به احتمال سرطان گرفتن فکر کردم. خب، من تا قبل از قطعیت سرطان، کم به احتمالش فکر نکردم. اما چون این بیماری راه‌های پیشگیری خاصی نداشت و به‌نظرم هرلحظه و تحت هرشرایطی می‌توانست سراغم بیاید، کار خاصی هم برایش نمی‌کردم. احتمال ابتلا، فقط برای لحظه‌ای نگرانم می‌کرد و بعد روند روزمره زندگی، آن نگرانی را میان هزار نگرانی دیگر کم‌رنگ می‌کرد. اما از وقتی قطعیت سرطان سراغم آمده، دیگر حتی آن لحظه‌های حدس و گمان هم به نظرم مسخره و الکی می‌آید. تصورات و ترس من از بیماری احتمالی، روزگاری که ممکن است بگذرانم و تغییری که در من ایجاد می‌کند و... هیچکدام شبیه واقعیت این روزهای من نبودند. مثلا فکر می‌کردم که سرطان برای یک بیمار یعنی ترس از مرگ. اما حالا می‌دانم و تجربه کردم که ترس از مرگ آخرین ترسی است که فهرست ترس‌هایم دارم و چیزهای بسیار مهم‌تری برای ترسیدن هست. فکر می‌کردم قطعیت بیماری احتمالا نظرات و رویکردم را به زندگی عوض می‌کند، اما حالا می‌بینم که اتفاقا آنچه تا همین ۳۶ سالگی برای خودم ساختم و به دست آوردم تنها روزنه نجاتم شده و لازم ندارم فلسفه‌ببافم و بگویم باید آدم دیگری شوم. تغییر در جزییات زندگی را طبیعی و عادی پذیرفتم ( چون بالاخره حتی یک سرماخوردگی ساده هم زندگی آدم را دستخوش تغییر می‌کند) اما این‌که بخواهم در آنچه هستم شک کنم یا بیشتر از آنچه این بیماری در واقعیت خودش را به من نشان می‌دهد واکنش نشان بدهم، نه. قطعیت خلاصم کرده. نه دیگر فکر و خیال عجیب و بیش از اندازه ترسیده دارم و نه رویابافی اضافه چنین می‌کنم و چنان می‌کنم. راستش روراست‌ترین چیزی که در زندگی با آن برخورد کرده‌ام همین سرطان است. چهارزانو نشسته توی زندگی‌ام و می‌گوید همین است که هست. از این سرراستی خوشم می‌آید؛ درست است که راه خیال‌بافی را برایم بسته، اما تجربه عجیبی است از درک واقعی تلخی، ترس و واقعیتی که هیچوقت توی قصه‌های بچگی برایمان تعریف نکردند یا نخواستند و دلشان نیامد که یادمان بدهند وجود واقعی دارد.

این قطعیت بزرگترین و مهم‌ترین کشف من از این‌روزهاست و همین‌طور که خودم این تفاوت بزرگ میان احتمال و قطعیت را درک کردم، دلم می‌خواهد همه آن جهان بیرون هم احتمالات توی ذهن‌شان را خط بزنند و آرام‌تر و صبورتر به آنچه دارد اتفاق می‌افتد نگاه کنند. اما چوب جادویی برایش ندارم و درک آنچه از قطعیت می‌گویم و می‌نویسم هم احتمال دیگری است که بهتر است رهایش کنم و بپذیرم که در جهان نسبی‌ها، قطعیت آخرین احتمالی است که آدم‌ها سراغش می‌روند و

طلبش می‌کنند.