در مورد اتفاقات ۱۸ و ۱۹ دی، شبهای تلخ، میخواهم صحبت کنم. بحثهای زیادی شد؛ در گروهها، رفقا، همکارها، فامیلها تا رسانهها. ابعاد ماجرا هم خیلی مفصل بود. دیالوگها هم - وابسته به فرمهای تعامل ما با جهان (مثل تلفن همراه، سوشال مدیا و اخبار دیدن) که همهی اینها یک نوع ادبیات و لحنی دارد - سطحی بوده و عمق چندانی نداشته؛ دعوای فکری نبوده و بیشتر یک سری کلکل بوده. مثلاً اینکه «انقدر هزار نفر کشته شدند» یا «فلان تعداد شهید شدند». اینجا عدد، برجسته شد و بعضی چیزهای دیگر - که در جای خودش اهمیت دارد و باید بررسی شود - مغفول ماند.
من الان نمیخواهم وارد اینها بشوم، چون ابعاد ماجرا پیچیدهتر از این است که بگوییم اگر ۳۰۰۰ نفر شد این است و اگر ۳۰۰۰۰ نفر شد آن. من فکر میکنم اگر کسی از بطن این واقعه درسی بگیرد یا عبرتی پیدا کند یا قضاوتی انجام دهد، قضاوت در «عدد» نیست، در «نفسِ» این اتفاقی است که افتاده. البته میدانم عدد هم بعضی وقتها ضریب میدهد به قوت یک روایت؛ ولی شما اگر میخواهید داستانی را روایت کنید. اگر میخواهید کسی را قضاوت کنید، خب قضاوت کنید و اگر میخواهید نوری بتابانید و راهنمایی کنید، خب بکنید. چه فرقی دارد؟ مثلاً وقتی میخواهید بگویید کسی به ناحق کشته شده، خب یک نفرش هم ناحق است، صد نفرش هم ناحق است. میزان ناحق بودن یک چیز با عدد فرق نمیکند. مثلاً من اگر از شما ۱۰۰۰ تومان بدزدم یا یک میلیون تومان، در مقام قضاوت میتوانید بگویید که جفتش به یک میزان خطاست؛ شاید در «رفتار» متفاوت باشد ولی در «قضاوت» یکسان است.
به هر حال میخواستم بگم من خیلی فاصله گرفتم از این حرفهایی که زده شد، به همین دلیل ساده که همهچیز را خیلی سادهانگاری کردند. میخواهم از یک زاویهی دیگر این مسئله را روایت کنم؛ از زاویهای که به نظر خودم حائز اهمیت بود و کمتر به آن توجه شد. بعضی دوستانم هم توجهشان به همین زاویه جمع شده بود و یک خودآگاهی یا نگرانی و دغدغهای برایشان پیدا شد. من هم دوست دارم دغدغهام را اینجا بگویم، و آن هم بیم از یک «شکست فرهنگی» است.
اتفاق در خودش ناراحتیهای زیادی داشت، غمهای زیادی داشت. از بعضی جهات امیدهای زیادی داشت و از بعضی جهات پیروزیهایی نصیب جبههی انقلاب شد و از بعضی جهات هم شاید پیروزی نصیب دیگران شد.
از چه جهت پیروزی نصیب انقلاب شد؟ از جهتی که این آشوبها که به نظر من طراح داشت و کسانی درگیر بودند و هدفی را دنبال میکردند. یک عملیات امنیتی-نظامی اتفاق افتاد به اضافهی تمام وجهههای اجتماعی و جامعهشناختی. اما مردم نپذیرفتند و همراهی نکردند؛ این یک پیروزی بود. مهار یک عملیات امنیتی که با دقت طراحی شده بود، یک پیروزی بود. یک پیروزی دیگر هم به نظر من راهپیماییهای ۲۲ دی و ۲۲ بهمن بود؛ ناشی از این که جمعیتی در کشور نشان دادند که هنوز با جون و تن با اصل حرکت انقلاب اسلامی در هم تنیدهاند. در وضعیتی که با پروپاگاندای خیلی جدی، اخبار تلخ و ویدئوهای وحشتناک، آدمها قاعدتاً ارادههایشان سست میشود؛ یعنی اگر خیلی منصف باشند و دو سر ماجرا را بشنوند، آدم عاقل بعید نیست بگوید «من از این دعوا میکشم بیرون». یعنی نه اینها را میخواهم و نه آنها را. اما اینکه عدهای با نظام اسلامی تجدید عهد بکنند و علیرغم وضعیت اقتصادی که به ظاهر دارد شدیدتر و بدتر میشود، دوباره بگویند ما اصل این نظام را میخواهیم، این به نظرم یک پیروزی اجتماعی است که انشاءالله قدر دانسته شود و ای کاش تبدیل به یک نیروی مولد بشود. این همه آدم در هر موقعیتی، حتی زمانی که تهدیدهای جانی برایشان به وجود آمده، باز پای کار هستند (مثل آن نماز جمعهای که احتمال حمله میشد یا مثل ۱۹ دی ماه که در زمان خودش اثرگذار بود)، این نیرو باید دیده شود. این نیرو، یک نیروی اجتماعی برای کشوری است که باید پیشرفت کند و ثمرهی حرکت این نیروی اجتماعی را قطعاً همهی مردم باید درک کنند که اقلّش در اقتصاد حس شود.
و اما میخواهم از یک «شکست فرهنگی» صحبت کنم. به نظرم یک وجه ماجرا که باید به آن فکر کنید و از آن، جا بخورید، این است که همچین حرکتی حول شعار و فراخوان یک «پهلوی» شکل بگیرد. جمهوری اسلامی -من دوست دارم بگویم انقلاب اسلامی- حرکتی است که میگویند «ایدئولوژیک» (که به نظرم لفظ خیلی دقیقی نیست و فکر انقلاب اسلامی با ایدئولوژیک بودن فاصله دارد)، ولی به هر حال یک حرکت فرهنگی، معرفتی، باوری و دینی-متافیزیکی است که در خودش معنایی دارد؛ یک حرکت عادی نیست. اگر انقلاب اسلامی همچین حرکتی است و این در اجزای مختلفش (از نهاد ولایت فقیه گرفته تا شورای نگهبان) تبلور دارد، یعنی این شالوده بر اساس باورمندی و ارزشمداری بنا شده است. حالا در یک چنین ساحتی، زمانی که شما شکست فرهنگی بخورید، فقط شکست فرهنگی نخوردهاید، بلکه «شکست هویتی» خوردهاید.
این چیزی است که باید درک کنیم. اگر دلار آمریکا از بین برود، میگویند آمریکا از بین میرود؛ چرا؟ چون دوام آمریکا به موفقیت اقتصادیاش گره خورده است. شما نمیتوانید ابرقدرت باشید و موفق نباشید. پس اگر حاکمیت پولیاش از بین برود و فقیر شود، دیگر آمریکایی وجود ندارد. آمریکا با ابرقدرت بودن، «آمریکا» شده است. یک آمریکای فقیر دیگر مهد علم هم نخواهد بود؛ دانشگاههای خوبش به چین یا جاهای دیگر میروند و بهترین دانشجوها جای دیگری میروند. همه میفهمند که اگر پول آمریکا نباشد، دانشگاههایش هم بهترین نخواهند بود. این نخِ تسبیح است. هویت جمهوری اسلامی هم با یک فهم فرهنگی و اعتقادی گره خورده است. آن روزی که این جامعه به تمام معنا سکولار بشود، دیگر انقلاب لازم نیست؛ انقلاب صرفاً به یک تغییر در بروکراسی تبدیل میشود و دیگر فاصلهای بین این نظام و آن نظام نمیماند. برای همین است که جمهوری اسلامی روی هویت اسلامی کوتاه نمیآید. شاید حساسیتهایی که بعضی جاها میتوان گفت بیجا در مورد حجاب وجود دارد، از اینجا میآید که میفهمند اگر حجاب فلان بشود، ضربهای به هویت جمهوری اسلامی میخورد. حالا میگویم، بعضی جاها بیجا بودنش را قبول دارم، اما بعضی جاها حساسیت درستی است؛ یعنی میفهمند این درگیری شدیدی با اصل جمهوری اسلامی دارد.

مقدمه این بود که جمهوری اسلامی یک پدیده ارزشواره و فرهنگی است. اتفاق ۱۸ دی ماه که همراهی عدهای از مردم را با خود داشت (یکی در حد شعار، یکی خیابان، یکی تجمع و در حد اعلایش کسی که دست به اقدام خشونتآمیز علیه نیروی امنیتی بزند)، یعنی بخشی از جامعه با فراخوان کسی مثل «پهلوی» همراه شده که جمهوری اسلامی او را کنار گذاشته است. این خبر خیلی بدی است و واقعاً تأملبرانگیز است. باید فکر کنیم که کجا اشتباه کردیم؟ کجا کم گذاشتیم؟ این وضعیت خبر بدی دارد: اینکه شما حتی در مقابل بدیهیترین دشمنتان هم نمیتوانید مردم را صیانت کنید یا آنها را دور نگه دارید. کسی که اگر کسی تاریخ خوانده باشد، ماجرای مصدق را یادش باشد، خفقان دوران رضاشاه و آسیبهای پهلوی اول و دوم را بداند، اجمالاً کسی که اهل مطالعه و فکر باشد، به سمت پهلوی غش نمیکند. شاید با حرکت دموکراسیخواهانه همراه شود، ولی سمت پهلوی رفتن خیلی عجیب است. ایدههای اینقدر راست، دیگر در دنیا خریدار ندارد. اینکه بعضی میگویند «شاه داشته باشیم ولی وضعیت اقتصادی بهتر باشد»، یعنی وضعیت اقتصادی برایشان اصل است. خب، نکته اینجاست که جمهوری اسلامی نتوانسته آن را تأمین کند. حالا نه هر رقیبی، بلکه دقیقاً همان رقیبی که از لحاظ فرهنگی و ایدئولوژیک از خودش پستتر است و قبلاً کنارش زده، حالا دارد همراهی میگیرد. این برای حرکتی که بنیان فرهنگی دارد، یک شکست است.
این توجه جدی است که دلسوزان نظام و انقلاب و حتی دلسوزان ایران باید بکنند؛ که چه شده وضعیت فرهنگی کشور به اینجا رسیده؟ این عدم همراهی اگر شدیدتر شود، اصل حرکت انقلاب و ایده مقاومت از بین میرود. شما به کسی میگویی مقاومت کن و تسلیم نشو؛ خب برای چه؟ مقاومت بدون معرفت امکان ندارد. پس اگر ما داریم در این ساحت ضربه میخوریم، خبر خیلی بدی است. شاید ادبیات «جهاد تبیین» برای بعضیها اینجا معنا پیدا کند؛ که اگر میخواهیم حقایق را تبیین کنیم، برای این است که انقلاب اسلامی مبتنی بر «اراده» است و اراده مبتنی بر «آگاهی». شما چیزی را که به آن آگاه نباشی، نمیتوانی اراده کنی. حرکت صبورانه و نظاممند به سمت یک هدف، با اراده جمعی ممکن است و اراده جمعی بدون آگاهی رقم نمیخورد.
این اتفاق یک جور ارادهی معکوس بود. البته ارادهی ضعیفی بود؛ اگر خیلی قوی بود که قطعاً جمهوری اسلامی از بین میرفت. زورش انقدر نبود که بر نیروی ارادهای که جمهوری اسلامی در بدنه مردم و نیروهایش دارد قاهر شود. ولی همین ضعیفش هم وحشتناک است. نگاه کنید، همین ضعیفها جمع میشود و یکباره ارادهای قویتر میسازد. اینکه یک ارادهی خشمگین و پراحساس مقابل جمهوری اسلامی به وجود میآید، زنگ خطر است. باید این زنگ خطر را با عمق جان گوش بدهیم. باید چیزی عوض شود تا این ارادهی معکوس تبدیل به همراهی شود؛ نه با سرکوب ارادهها، بلکه با همراه کردن آنها.
اگر کسانی حاضرند در راهی جان بدهند، چرا ما نتوانیم این اراده را بیاوریم و بگوییم: «آقا، شما که میخواهی جان بدهی، بیا و برای اعتلای مملکتت کار کن». برنامه یکعمره بریز؛ مثل سید علی مدنیزاده. برو خارج درس بخوان، اگر اقتصاد اذیتت میکند، برو در بهترین دانشگاه اقتصاد بخوان، بیا اینجا فحش بخور ولی اقتصاد درس بده و کار کن. تحقیق کن، بالا و پایین مملکت را بشناس و بعد مسئول شو. کسی که حاضر است جانش را بدهد (حتی در مخالفت)، اگر بیاید و همرزم ما شود، همرزم ارزشمندی است.
منظورم از مقابله با این اراده این است که باید با آن «مواجه» شویم و رسمیت بشناسیم که چنین پدیدهای در جامعه به وجود آمده است. نمیتوانیم بایستیم تا خودش درست شود یا بایستیم تا امام زمان (عج) ظهور کند. اینها درکهای ضعیفی از مهدویت است. باید به این ندا گوش داد، روششناسی تعامل با آن را یاد گرفت و در خودمان تأمل جدی کنیم. «شکست، مقدمه بازاندیشی و بازتعریف خویشتن است.»
این حرفی است که احساس میکنم خوب شنیده نشده. این حرفی است که تقریباً ۴۰ روز است میخواهم بگویم. بیایید این صداها را (حتی صداهای مخالف و شعارهای بازگشت پهلوی را) خوب استماع کنیم و ببینیم چه چیزی در این صدا هست. در این صدا یک خبر تأسفباری وجود دارد که ما باید یاد بگیریم با واقعیت این خبر روبرو شویم.