ویرگول
ورودثبت نام
دلا
دلا
دلا
دلا
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

جنگ برای تغییر؟

"دعایی است در انجیل که می‌گوید:«خدایا به من قدرت بده چیزهایی را که نمی‌توانم عوض کنم، تحمل کنم.» بعضی آدم‌ها این کار را بلد نیستند. اصلا اینطوری زندگی نمی‌کنند. روان‌پزشک‌ها آن را واکنش نابالغانه به جهان و قواعد آن می‌دانند."

این عبارت را در کتاب نجات از مرگ مصنوعی خواندم و توجهم به آن جلب شد.

با این تفسیر پس احتمالا من هم نابالغم که قبول نمی‌کنم _نمی‌توانم سرنوشت را تغییر دهم_ .

راستش به نظر من همه آدم‌ها باید چنین چیزی را نپذیرند؛ چون فکر میکنم این ویژگی ای است که در ماهیت انسان گنجانده شده. نباید درمقابل رخدادهای تحمیلی زندگی‌شان سر خم کنند. اینکه هر اتفاقی می‌افتد، بگویی می‌پذیرم و تحمل می‌کنم، یک حس دیواربودن به تو نمی‌دهد؟ ما انسان‌ها به کنشگری مان معروفیم و اگر کنشی نداشته باشیم، انگار به یکی از مهم‌ترین نیازهای ذاتی مان پشت کرده‌ایم. تغییردادن هم نوعی کنشگری است.

اما این میان موضوع دیگری هم مطرح است...

اگر واقعا نتوانیم اوضاع را عوض کنیم، چه بلایی سر خودمان می‌آید؟ بعد از دورانی طولانی تلاش برای تغییر یک وضعیت، وقتی خسته می‌شوی، خیلی خیلی خسته می‌شوی و دیگر ناامید می‌شوی، آن موقع است که دکمه خاموش شدنت فشار داده می‌شود. این خاموشی شاید فقط افسردگی نباشد، چیزی بدتر از آن. شاید حسی آنقدر عمیق باشد که نه خودت، حتی هیچ روان‌شناسی در دنیا نتواند آن را بیابد. آن لحظه، شاید فقط یک لحظه و یک احساس ناگهانی باشد؛ اما اثرش تمام *تو* را پژمرده کند.

من این‌گونه به موضوع نگاه می‌کردم... تا زمانی که این توصیه را از یکی از قابل اعتمادترین افراد زندگی‌ام شنیدم:

بایستید و تلاش کنید. آن‌قدر مقاومت کنید که خسته شوید. لحظه‌ای می‌رسد که فکر می‌کنید دیگر کار تمام است. آن موقع بازهم ادامه دهید و در این زمان است که پیروز خواهید شد.

این، گفته رهبر رستگارشده‌مان است که سعی کردم درست منتقلش کنم.

شماهم به آن فکر کنید؛ چه بسا نور امید تاریکی‌های کوچک یا بزرگ دلتان را روشن کند.

تغییرسرنوشتکتابنظرانسان
۴
۰
دلا
دلا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید