از بچگی با یه جمله بزرگ شدم: «یه کم خودتو جمعوجور کن، رژیم بگیر، زشته!»
همیشه حس میکردم غذا خوردن یه جور جرم حساب میشه و اگه ته دیگ بخوری یا یه قاشق بستنی اضافه بزنی، دنیا به آخر میرسه.
اولین رژیم جدی زندگیم رو سال دوم دبیرستان گرفتم. رژیم سیب و ماست! یعنی صبح سیب، ظهر ماست، شب سیب. تهشم معدهم قهر کرد و با سردرد و حالت تهوع فرستادمش به درک. ولی کسی نگفت «اشکال نداره»، بلکه گفتن: «نکنه یواشکی چیزی خوردی؟»
نه عزیزان، من فقط از گشنگی داشتم میمردم!
سالها این بازی ادامه داشت. رژیم لوکارب، کتو، فستینگ، کالری شماری با اپ... با هر کدوم یه هفته اول عاشق میشدم، بعدش دلسرد، خسته، گرسنه، و در نهایت شکستخورده.
هر بار که شکست میخوردم، حس میکردم یه جای کار خودم میلنگه. چرا بقیه با اراده هستن و من نه؟ چرا اونا لاغر میشن و من فقط عصبیتر و بیحالتر میشم؟
تا یه روز که سر ناهار شرکت، داشتم سالاد خشک و خالی میخوردم، همکارم با ساندویچ برگر نشست کنارم. یه گاز زد و گفت: «منم یه زمانی رژیمی بودم، ولی فهمیدم از رژیم گرفتن متنفرم. الان فقط سعی میکنم بدنم رو بشنوم.»
این جمله مثل یه سیلی بود! چون دقیقاً حس منو گفته بود، ولی با صدای بلند. آره، منم از رژیم گرفتن متنفر بودم. نه فقط بخاطر گشنگی، بخاطر ترس، استرس، مقایسه، و اون حس همیشگی "من کافی نیستم".
از اون روز تصمیم گرفتم رژیم نگیرم. نه یعنی هرچی دلم خواست بخورم، نه. فقط دیگه نمیخواستم تحت سلطهی یه لیست سفت و سخت و عجیب باشم. شروع کردم به یاد گرفتن اینکه چی برام خوبه، چی اذیتم میکنه. فهمیدم بدنم با غذاهای گرم و ساده حال بهتری داره. فهمیدم که صبحونه کامل و مقوی، کل روزمو بهتر میکنه. و از همه مهمتر، فهمیدم گاهی فقط یه لیوان آب یا یه خواب کوتاه، خیلی مؤثرتر از حذف برنجه!
بله، وزنم هنوز بالا پایین میره. بله، هنوز گاهی وسوسه میشم رژیم جدیدی رو امتحان کنم که "همه لاغر شدن باهاش"، ولی بعد یادم میاد که من از رژیم گرفتن متنفرم. چون هیچ رژیمی بهتر از صلح با خودت نیست.
بدن من دشمنم نیست. سالها باهام کار کرده، منو از مریضی رد کرده، تو روزای بد کنارم بوده. چرا باید باهاش بجنگم؟ چرا باید با غذا که یکی از لذتهای سادهی زندگیه، رابطهای پر از ترس و احساس گناه داشته باشم؟
حالا وقتی گرسنهم، میخورم. وقتی سیرم، دست میکشم. سعی میکنم بیشتر راه برم، کمتر بشینم، بیشتر بخندم، و کمتر خودمو مقایسه کنم.
شاید هیچوقت تیپ مانکنی نشم، ولی الان یه چیزی دارم که قبلاً نداشتم: آرامش.
و اگه تو هم از رژیم گرفتن متنفری، بدون که تنها نیستی. و بدون که راههای دیگهای هست—راههایی که با مهربونی شروع میشن، نه با گرسنگی.