ذهن ما تجربهها را در سه لایه ثبت میکند: رویداد، احساس و تفسیر. وقتی این سه را قاطی میکنیم، تصمیمگیریهای اشتباه در ترید شکل میگیره.

خیلی وقتا فکر میکنیم «تجربه» یعنی چیزی که برامون اتفاق افتاده. اما واقعیت اینه که ذهن ما هیچوقت فقط اتفاق رو ثبت نمیکنه؛ یه بستهی کامل ثبت میکنه:
رویداد + احساسی که در لحظه داشتیم + تفسیری که اون موقع از ماجرا ساختیم.
مشکل از همینجا شروع میشه… ما این سهتا رو قاطی میکنیم و بعد با همون بستهٔ قاطیپاطی میخوایم دربارهٔ خودمون، تواناییهامون و ارزشمون بهعنوان یک تریدر قضاوت کنیم.
مثلاً تو بازار استاپ میخوری.
این رویداده.
اما کنارش یه احساس میاد بالا: عصبانیت، ترس، ناامیدی.
و بعد ذهن وارد بازی میشه و تفسیر میسازه:
«من بلد نیستم…»،
«بازار با من لج کرده…»،
«سیستمم مشکل داره…».
در حالی که ممکنه تنها واقعیت این باشه که «شرایط بازار عوض شده» یا «ستاپت یک درصدی خطا داشته».
ولی ذهن ما از رویداد، یه داستان کامل میسازه. داستانی که اکثراً واقعیت نداره.
این سهلایهای دیدن تجربه، برای معاملهگرها حکم آپگرید سیستمعامل رو داره. چون ترید، بازیِ تفسیره. بازار هر روز در حال پخش دادهست؛ این ما هستیم که بهش معنا و جهت میدیم.
رویداد مثل یک عکس خام از چارت هست. بدون فیلتر.
اما ما معمولاً کمتر از حد لازم به خود رویداد نگاه میکنیم. بیشتر به «تصور»مون از رویداد واکنش نشون میدیم.
مثلاً:
– «قیمت به استاپ خورد.»
همین.
نه «بازار دیگه قابل پیشبینی نیست»، نه «سیستم من فایده نداره»، نه «من بدشانسم».
خیلی وقتا همین جملهٔ ساده رو نمیپذیریم، چون ذهن بلافاصله میره سراغ لایههای بعدی.
این لایه خطرناکترینه.
چون احساسات، واقعیت بیرونی رو تغییر نمیدن ولی درک ما رو از واقعیت کامل زیر و رو میکنن.
یه مثال واقعی از ترید:
سه بار پشت سر هم استاپ میخوری، بعد حس کنترلنشدن میاد بالا و حالا مغز میگه «امروز بدشانسی».
این حس اونقدر قویه که ما فکر میکنیم «بدشانسی» بخشی از واقعیت بازاره، در حالی که فقط احساس ماست.
احساسات قرار نیست حذف بشن، اما قرار هم نیست تبدیل به فکت بشن.
تفسیر ما معمولا فوری ساخته میشه؛ مثل اینکه مغز عجله داره همهچیز رو تبدیل کنه به معنا.
این دقیقاً همونجاییه که معاملهگرها آسیب میبینن.
چون تفسیر، فقط برداشت ماست از واقعیت، نه خود واقعیت.
مثلاً:
– «بازار به محدودهٔ من واکنش نداد.» : رویداد
– «احساس ناامیدی و فشار.» : احساس
– «پس من تحلیل بلد نیستم.» : تفسیر
ولی این تفسیرها معمولاً سوگیری های ذهنی هستند. بر اساس گذشته، ترسها، شکستهای قبلی، و حتی پنجدقیقه قبل که یکی از اساتید توی توییتر یا اینستا از سود فلان قدر دلاریش گفته.
اگر این سه لایه را قاطی کنیم، کل ذهنیت ما دربارهٔ تواناییمون در بازار منحرف میشه.
چون بازار جای آدمی نیست که هر احساسی رو واقعیت فرض کنه.
اینجا هر برداشتِ اشتباه، مستقیم تبدیل میشه به پولِ از دست رفته.
اگه ما فقط رویداد رو تحلیل کنیم، مثل یه ناظر بیطرف، تصمیمهامون منطقیتر میشه.
اگه احساس رو بشناسیم، ولی باهاش یکی نشیم، ضررها کمتر میشه.
و اگه تفسیر رو بشناسیم و بدونیم «برداشت ما الزاماً واقعیت نیست»، ذهنمون آزاد میشه.
این تفکیک باعث میشه:
– بعد از استاپ، سیستم رو الکی دستکاری نکنی
– بعد از یه سود خوب، بیش از حد اعتمادبهنفس نگیری
– به خاطر ترس، پوزیشنهای خوب رو از دست ندی
– به خاطر هیجان، وسط رنج وارد معامله نشی
– تصویرت از خودت = تصویر دقیقتری بشه، نه تصویر احساسی لحظهای
تجربههای ما قاطی هستن؛ و ما با همین نسخهٔ قاطیشده از خودمون قضاوت میکنیم.
اما منِ تریدر باید سعی کنم این سه لایه رو از هم باز کنم:
رویداد رو ببینم، احساس رو بپذیرم، و تفسیر را زیر سؤال ببرم.
اینجاست که ذهنیت از احساسمحور یه سمت دادهمحور حرکت میکنه.
و این یعنی اولین قدم جدی به سمت پایداری در ترید.
مازیار سهیلی