ویرگول
ورودثبت نام
پای درس بازار
پای درس بازارنه سیگنال، نه معجزه؛ فقط فکر و یادگیری. جایی برای شاگردی کنار بازار، نه مقابلش. سفری به روانشناسی و تصمیم‌سازی در دل بازار
پای درس بازار
پای درس بازار
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

بعضی چیزها را برای بازار یاد می‌گیریم؛ بعد زندگی امتحانشان می‌کند

بعضی درس‌ها را برای بازار یاد می‌گیریم، اما روزی می‌رسد که می‌فهمیم آن‌ها برای زندگی بوده‌اند. مروری بر چند ایده از تفکر سیستمی که این روزها معنای دیگری پیدا کرده‌اند.

حدود پنج ماه از آخرین نوشته‌های این وبلاگ گذشته است.

راستش را بخواهید، وقتی آن روزها درباره مدل ذهنی، تفکر سیستمی، خطاهای شناختی و روانشناسی تصمیم‌گیری می‌نوشتم، فکر نمی‌کردم روزی مجبور شوم بسیاری از همان درس‌ها را بیرون از چارت و بازار تمرین کنم.

آن روزها درباره بازار می‌نوشتیم.
بعد روزهایی رسید که بازار دیگر مهم‌ترین مسئله نبود.

برای مدتی نوشتن سخت شد. نه به خاطر کمبود موضوع. اتفاقاً موضوع زیاد بود. آن‌قدر زیاد که کلمات گاهی از پس توضیحش برنمی‌آمدند.

حالا بعد از این فاصله، دلم نمی‌خواهد مستقیم به سراغ نمودارها و تحلیل‌ها برگردم. ترجیح می‌دهم کمی مکث کنیم و ببینیم از میان مطالبی که تا امروز در این وبلاگ نوشته‌ایم، کدامشان در روزهای سخت بیشتر به کار آمدند.

یکی از اولین چیزهایی که این روزها مدام به آن فکر می‌کنم، تفاوت بین «رویداد» و «تفسیر» است.

ما معمولاً هر اتفاقی را که تجربه می‌کنیم، یکجا در حافظه ذخیره می‌کنیم. اما واقعیت این است که هر تجربه حداقل از سه بخش تشکیل شده است: آنچه واقعاً رخ داده، احساسی که در ما ایجاد شده و تفسیری که از آن ساخته‌ایم.

در روزهای پرتنش، این سه لایه خیلی راحت با هم قاطی می‌شوند. گاهی آن‌قدر درگیر احساس و تفسیر می‌شویم که دیگر تشخیص واقعیت دشوار می‌شود.

درس دیگری که این روزها بیشتر از همیشه به آن فکر می‌کنم، اشتباه گرفتن همبستگی با رابطه علت و معلول است.

ذهن ما عاشق پیدا کردن مقصر است. عاشق این است که برای هر اتفاق، یک علت مشخص پیدا کند و پرونده را ببندد.

اما زندگی، جامعه و حتی بازار معمولاً این‌قدر ساده نیستند.

در یکی از نوشته‌های قبلی درباره تفکر چندعلتی حرف زدیم. این‌که در سیستم‌های پیچیده، معمولاً یک علت واحد وجود ندارد. مجموعه‌ای از عوامل کوچک، آرام‌آرام کنار هم قرار می‌گیرند و نتیجه‌ای بزرگ می‌سازند.

شاید مهم‌ترین درسی که این روزها دوباره برای من زنده شد، همین باشد.

این وسوسه که برای هر اتفاق پیچیده، یک توضیح ساده پیدا کنیم، هنوز هم یکی از خطرناک‌ترین دام‌های ذهن ماست.

و بعد می‌رسیم به مدل کوه یخ.

همان مدلی که می‌گفت آنچه می‌بینیم، فقط نوک ماجراست.

ما معمولاً رویدادها را می‌بینیم. اما زیر سطح آب، روندها، ساختارها و مدل‌های ذهنی پنهان شده‌اند.

شاید به همین دلیل است که بسیاری از چیزها را وقتی در لحظه رخ می‌دهند نمی‌فهمیم. فاصله لازم است. زمان لازم است. گاهی باید چند قدم عقب برویم تا بتوانیم تصویر بزرگ‌تر را ببینیم.

و آخرین درسی که این روزها بیشتر از همیشه به آن فکر می‌کنم، نقش مدل‌های ذهنی است.

قبلاً نوشته بودیم که مدل‌ها فقط به ما کمک نمی‌کنند چیزی را ببینیم؛ آن‌ها تعیین می‌کنند چه چیزهایی را نبینیم.

شاید هیچ دوره‌ای به اندازه این چند ماه اخیر، این جمله را برای من واقعی نکرد.

هر کدام از ما با عینک متفاوتی به جهان نگاه می‌کنیم. و همین باعث می‌شود آدم‌های مختلف، از یک واقعیت مشترک، برداشت‌های کاملاً متفاوتی داشته باشند.

اگر قرار باشد از تمام نوشته‌های این وبلاگ تا امروز فقط یک نتیجه بگیرم، احتمالاً این خواهد بود:

در روزهای نامطمئن، بیش از هر زمان دیگری باید مراقب ذهن خودمان باشیم.

نه برای اینکه همه پاسخ‌ها را پیدا کنیم.

برای اینکه زودتر از موعد، سراغ پاسخ‌های ساده نرویم.

شاید بعضی درس‌ها را برای بازار یاد بگیریم.

اما بعداً می‌فهمیم که آن درس‌ها از همان اول، درباره زندگی بوده‌اند.

مازیار سهیلی

خطاهای شناختیمدل ذهنیزندگیتفکر سیستمیفارکس
۰
۰
پای درس بازار
پای درس بازار
نه سیگنال، نه معجزه؛ فقط فکر و یادگیری. جایی برای شاگردی کنار بازار، نه مقابلش. سفری به روانشناسی و تصمیم‌سازی در دل بازار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید