این نوشته بخشی از پروژهی شخصی من «شاهنامه و مرمر» است؛ جایی که داستانهای شاهنامه را میخوانم، بازگو میکنم و نگاه خودم را به آن اضافه میکنم.
این نوشته ادامه دارد و در بخشهای بعدی، روایتهای دیگری از شاهنامه خواهم نوشت.
در این بخش از شاهنامه، سپینود، دختر شاه هندستان، پس از آنکه به همسری بهرام گور درمیآید، بهتدریج دلبستهی او میشود؛ تا جایی که بیآنکه از هویت واقعیاش که پادشاه ایران است آگاه باشد، در فرار او از هندستان با او همراه میشود.
سپینود، بهرام را تنها بهعنوان فرستادهای از ایران میشناسد، نه شاه آن سرزمین. با این حال، مهر میان آن دو شکل میگیرد و اعتماد، جای ناآگاهی را میگیرد.
در میانهی داستان، سپینود نقشی مهم در پیشبرد نقشهی فرار دارد و با تدبیر خود شرایطی فراهم میکند که بهرام بتواند از موقعیت دشوارش در دربار هندستان خارج شود. حتی در لحظهای حساس، با پیشنهاد او، بهانهای برای غیبت بهرام در مراسم رسمی ساخته میشود تا شک و تردیدی ایجاد نگردد.
در نهایت، این نقشه به موفقیت میرسد و فرار انجام میشود؛ در حالی که بهرام پیشتر به سپینود وعدهی بزرگی و سرافرازی داده، بیآنکه هنوز هویت واقعی خود را آشکار کرده باشد.
به نظر من، چنین بخشهایی از شاهنامه ظرفیت بسیار بالایی برای تبدیل شدن به آثار تصویری دارند. این داستان، بهخودیِ خود ساختاری شبیه بسیاری از انیمیشنها و فیلمهای امروزی دارد:
یک رابطهی احساسی و تدریجی
عنصر اعتماد و همراهی
یک فرار یا ماجراجویی پرتنش
و در نهایت یک پایان پرتحرک
با این حال، جای چنین روایتهایی در آثار تصویری کودک و نوجوان امروز کمرنگ است. در حالی که همین داستانها میتوانند با یک بازآفرینی درست، به انیمیشنها یا کتابهای تصویری بسیار جذاب تبدیل شوند.
تصویرسازی قوی، زبان ساده و روایت امروزی میتواند این بخش از شاهنامه را به اثری تبدیل کند که هم برای کودکان قابل فهم باشد و هم برای مخاطب بزرگسال جذاب بماند.
به نظرم شاهنامه فقط یک متن تاریخی نیست؛ یک منبع زنده از داستانهایی است که هنوز هم میتوانند الهامبخش سینما، انیمیشن و ادبیات کودک باشند.