فکر میکنم هرکسی یک جور دوست داشتن را تجربه میکند. اما یک چیز در همهی شکلهایش مشترک است: دوست داشتن، حتی قبل از اینکه به کسی برسد، اول از همه خودِ تو را عوض میکند.
یادم میآید روزهایی را که هیچکس را دوست نداشتم. نه به آن معنی عاشقانه، نه حتی دوست یا همکار. گذر روزها مثل خط کشیدن پشتهم بود. صبح بیدار میشدم، میرفتم سر کار، برمیگشتم، میخوابیدم. هیچچیز خاصی نبود که دلم برایش تنگ شود. انگار تمام وجودم مثل یک اتاق خالی بود که کسی برای دیدنش نمیآید.
بعد یک روز، بدون خبر، کسی آمد.
اما بیا اول یک چیزی را اعتراف کنم. آن موقع های تنهایی، شب ها قبل از خواب، یک کار عجیب میکردم. بدون اینکه به قانون جذب اعتقاد داشته باشم، با خودم زمزمه میکردم: «کاش یکی بود که از حال و روز من بپرسد. کاش یکی بود که دوستم داشته باشد برای خودم.» آن موقع فکر میکردم این فقط دلتنگیِ بیهوده است. قانون جذب را مسخره میدانستم.
اما حالا که فکر میکنم... شاید آن شبها، بدون اینکه بدانم، دارم فرکانس میفرستادم. نه اینکه مثل کتابهای انگیزشی بنشینم و چکبکش کنم. نه. فقط دلم یک چیزی میخواست، و مدام در ذهنم تکرارش میکردم بیآنکه به «جهان» سفارش بدهم.
و وقتی آن کسی که دوستش داشتم آمد، حس کردم جهان نه از روی اجبار، بلکه از روی یک جور هماهنگیِ عجیب، ما را به هم رساند. گاهی فکر میکنم اگر آن شبها به خودم نگفته بودم «ارزش دارم که دوستم داشته باشند»، شاید حتی چشمانم را طوری باز نمیکردم که او را ببینم.
چیزی که فهمیدم این است: دوست داشتن و قانون جذب، هر دو یک ریشه دارند: باور به اینکه «ارزش دریافتِ خوبی را دارم».
بعد از آن، ناخودآگاه فرق کردم. دیگر شب قبل از خواب، اضطراب از دست دادن نداشتم. با خودم میگفتم: «اگر این عشق ماند که عالی، اگر نماند... باز هم ارزشش را داشت. چون قبل از او، یاد گرفتم برای خودم عشق بفرستم.»
و عجیب اینجاست: هرچه بیشتر صادقانه دوست داشتم، ناگهان آدمهای بیشتری جذب زندگیام میشدند. نه رمانتیک، بلکه دوست، همکار مهربان، حتی یک فروشندهی دورهگرد که هر روز با لبخند به من صبح بخیر میگفت.
قانون جذب را خیلی ها اشتباه گرفتند. فکر میکنند باید بنشینند و تصور کنند پول از آسمان میبارد. اما برای من، قانون جذب در دوست داشتن معنی سادهای دارد: هر قدر دلت پرتر باشد، آدمهای پرتر به سمتم میآیند. خالی که باشی، انرژی خالی جذب میکنی. پر که باشی، حتی اگر گریه کنی، باز هم کسی هست که دستمال کاغذی به سمتت دراز کند.
یک شب، همان کسی که خیلی دوستش داشتم و رفت، خواب دیدم. از من پرسید: «حالا که من رفتم، بازهم دوست داری؟» در خواب جواب دادم: «دوست داشتن که فقط انجامش برای تو نیست. من دیگر آدمی شدم که میتواند دوست بدارد. جهان دید که من ظرفیت دارم. حالا هرکس بیاید، خوش آمدش میگویم.»
وقتی بیدار شدم، حس عجیبی داشتم. نه غم. یک جور آرامش که انگار جهان گفته: «آفرین. فهمیدی.»
به نظرم بزرگترین اثر دوست داشتن، با یا بدون قانون جذب، این است: تو را از خودت درمیآورد. اما این بار با یک اضافه: وقتی از خودت بیرون میآیی و انرژی دوست داشتن را ساطع میکنی (بیچشمداشت، نه از روی نیاز)، جهان جوری جوابت را میدهد که خودت هم باورت نمیشود.
حالا هرکس را که داری دوست بدار. خواهر، برادر، همسایه، معشوق، یا حتی آن گربهی ولگرد کوچه. اما این بار با این آگاهی که هر لبخندی که میدهی، یک پیام به جهان میفرستی: «من اینجام. من آمادهام برای خوبی. من ظرفیت دارم.»
و شاید فردا، از جایی که فکرش را هم نمیکنی، همان خوبی برگردد سمتت. نه چون جهان بدهکارت شده، نه چون قانون جذب را درست انجام دادی. بلکه چون راستش را بخواهی... دوست داشتن خودش یک جور جادوی طبیعی است. یک جادو که فرکانس فرستندهات را عوض میکند بدون اینکه حتی زحمتی بکشی.
پس اگر پرسیدی اثر دوست داشتن با قانون جذب چیست؟ میگویم: دوست داشتن، یعنی بالاخره آدم بشوی. و وقتی آدم شدی، جهان چارهای ندارد جز اینکه با تو مثل یک آدم رفتار کند.
و چه آرامش بخش است این دانستن.