از ته چاه تا مربی شدن؛ روایت یک زندگی
اجازه بده اول از همه بگویم که اینجا قرار نیست یک بیوگرافی رسمی و خشک بخوانی. قرار است یک روایت ساده باشد. روایت آدمی که روزی ته چاه بود، صدایی شنید (همان خدای سادهحرفزن)، و بعد تصمیم گرفت بقیه را هم به آن صدا وصل کند. من همان آدم هستم.
---
بچهی خانوادهای معمولی. نه خیلی مذهبی، نه خیلی بیباور. نماز خواندن را یاد گرفتم اما هیچ وقت آن حس عمیق را در مسجد پیدا نکردم. نه اینکه چیزی علیه مسجد داشته باشم، فقط دلم جای دیگری آرام میگرفت: توی خلوت خودم، کنار پنجره، وقتی باران میبارید و با خودم حرف میزدم.
سالهای جوانی پر از سردرگمی بود. مثل خیلیهای دیگر. دنبال شغل، دنبال عشق، دنبال معنا. چند بار زمین خوردم. چند بار فکر کردم تمام شده. چند بار به این نتیجه رسیدم که «جهان هیچ قاعدتی ندارد».
تا همان شب معروف. شب ته چاه.
دیگر تعریفش را برایت کردهام. آن شب که بدون وضو، بدون مقدمه، فقط گفتم «خدا... اگه هستی... یه چیزی بگو». و پاسخ آمد. نه از آسمان، نه با صدای بلند. با یک آرامش. با یک «حله، نترس» که درونم پیچید.
آن شب فهمیدم چیزی به اسم «قانون جذب» فقط یک شعار بازاریابی نیست. آن شب فهمیدم فرکانس درخواست و باور، واقعاً کار میکند. من از ته چاه، بدون هیچ تشریفاتی، یک درخواست صادقانه فرستادم. و جهان (یا هر نامی که دوست داری به آن بگذاری) جواب داد.
---
از آن شب، مسیر زندگی من عوض شد.
نه یکشبه. نه شبیه فیلمها. آرام آرام.
اول شروع کردم به مطالعه. نه فقط کتابهای قانون جذب، بلکه فلسفه، روانشناسی، عرفانهای مختلف، حتی فیزیک کوانتوم. میخواستم بفهمم آن شبی که در اتاقم گذشت، دقیقاً چه بود.
و هرچه بیشتر خواندم، بیشتر به یک نتیجه رسیدم: همهی ما داریم به یک حقیقت اشاره میکنیم، فقط با زبانهای مختلف.
یکی میگوید «قانون جذب»، یکی میگوید «توکل»، یکی میگوید «دعا»، یکی میگوید «تجسم خلاق». نامها فرق میکند. اصل یکی است: تمرکز بر خواستهی قلبی، همراه با باور به وقوع آن، و رها کردن.
---
بعد از مدتی، خودم شدم مربی.
نه از روی ادعا. از روی نیاز. دیدم اطرافیانم هر روز میآیند و میگویند «چطور این کار را کردی؟ چطور از ته چاه آمدی بالا؟»
برایشان توضیح میدادم. ساده، بیدستورالعملهای خشک. نه میگفتم «همین الان بنشین تصویر کن پول بیاید» چون خودم میدانم جذب با زور که نمیشود. جذب با «رها کردن» است. با «باور آرام» است. با این حس که «چه بشود چه نشود، من خوبم».
کمکم کارگاهها را شروع کردم. دورههای کوچک. جلسات خصوصی. و هر روز بیشتر فهمیدم که آدمها تشنهی یک چیز ساده هستند: کسی که بهشان بگوید «تنها نیستی» و بعد راه را نشان بدهد، نه اینکه برایشان راه برود.
---
حالا برسیم به آن قسمت مهم. همان که شاید بپرسی: «تو که از قانون جذب حرف میزنی، مذهب چه جایگاهی دارد؟»
بگذار صریح بگویم.
من نماز نمیخوانم. نه از روی لج، نه از روی بیاحترامی. فقط نوع ارتباطم با خدا شکلی دیگر دارد. برای من خدا یک ناظر بیرونی نیست که بنشیند و ببیند چند رکعت خواندهام. برای من خدا همان انرژیای است که وقتی صمیمانه صدایش میکنم، جواب میدهد. همان نیروی سادهحرفزنی که ته چاه صدایم را شنید.
من معنوی هستم، نه مذهبی. یعنی به آیینها و مناسک و شکلهای خاص عبادت پایبند نیستم. اما به ذات پاک و واحد و مهربانی که همهی هستی را اداره میکند، عمیقاً باور دارم.
و مهمتر از همه: من به همهی باورها احترام میگذارم.
اگر کسی با نماز خواندن به آرامش میرسد، عالی است. اگر کسی با مدیتیشن، عالی است. اگر کسی با ذکر گفتن، عالی است. راهها متعدد است، مقصد یکی است. من هیچ وقت نگفتهام «فقط راه من درست است». چون این حرف را فقط آدمهای تنگنظر میزنند.
---
دین من چیست؟
اگر بخواهی اسمی رویش بگذاری، میگویم: اسلام ناب.
اما نه آن اسلامی که در رسانهها میبینیم. اسلامی که در آن «لا اکراه فی الدین» (در دین هیچ اجباری نیست) جدی گرفته شود. اسلامی که در آن «انا قریب» (من به شما نزدیکم) فقط یک آیه نباشد، بلکه یک تجربهی زیستشده باشد. اسلامی که پیامبرش گفت «طلب العلم فریضه» (طلب علم واجب است) حتی اگر از چین باشد. اسلامی که مرزهای تنگ مذهب را کنار میزند و به جوهر ایمان نگاه میکند.
اما این را خوب بفهمیم: دین با باور فرق دارد.
باور، آن چیزی است درون دل تو. آن رابطهی شخصی و خصوصیات با خدا. هیچ کس نمیتواند به آن دست بزند یا قضاوتش کند.
دین، آن قالبی است که انسانها برای ابراز باورشان ساختهاند. قالبی که گاهی مفید است، گاهی محدودکننده. من با قالبی دارم حرف میزنم که بگوید «هر کس هر قالبی دارد، تا وقتی به دیگری آسیب نزند، محترم است».
پس بله، من مسلمانم، اما به آن معنای عمیق و نابش. همان اسلام اولیه که قرار نبود یک ایدئولوژی سیاسی باشد. همان اسلام که میگفت «نزد من، انسانها با تقوایشان ارزش دارند، نه با تیپ و تلق و آداب ظاهری.»
---
امروز، زندگی من چه شکلی است؟
صبح که بیدار میشوم، اول از هر چیزی به خودم میگویم: «امروز را با چه باوری شروع میکنم؟»
بعد قهوهام را میخورم، پنجره را باز میکنم، و چند دقیقه سکوت میکنم. نه نماز، نه دعای خاص. فقط حضور در برابر آن نیروی بزرگ. میگویم «خدا... از تو ممنونم برای دیروز. امروز هم هرچه پیش بیاید، خوب است. تو بهتر میدانی.»
بعد مینشینم پای نوشتن. مقاله، کتاب، پست اینستاگرام، پاسخ به مراجعان. شغل من «توسعهی فردی» است، اما واقعیتش این است که من مدام در حال توسعهی فردی خودم هم هستم. هیچ وقت نمیگویم «رسیدم». همیشه میگویم «دارم میروم».
عصرها جلسه دارم با آدمهایی که هر کدام داستانی دارند. کسی در رابطهاش گیر کرده، کسی در کارش، کسی در باورهای محدودکنندهاش. من فقط گوش میدهم، بعد یک سوال ساده میپرسم: «اگر الان هیچ ترسی نداشتی، چه کار میکردی؟» از همان سوال ساده، معجزه شروع میشود.
شبها قبل از خواب، مرور میکنم روز را. شکرگزاری میکنم برای سه چیز کوچک. و میخوابم با این باور که فردا باز هم فرصت تازهای است.
---
حرف آخر، اگر بخواهم یک پیام برایت بگذارم:
نیازی نیست مثل من باشی. نه به قانون جذب اعتقاد داشته باش، نه به خدا، نه به هیچ چیز. فقط یک چیز را از من قرض بگیر: با آرامش درونت را صدا کن، هر چیزی که دوست داری. بعد ساکت شو و جواب را بپذیر. جواب همیشه میآید. شاید نه به شکلی که خواستی، اما به شکلی که به آن نیاز داری.
من سالهاست این کار را میکنم و هنوز هم شگفتزده میشوم. از سادگیاش. از درست بودنش. از اینکه هیچ وقت، نه یک بار، بیجواب نماندهام.
حالا این زندگینامهی من بود. نه برای اینکه بگویم «ببین من چقدر عالی شدم». برای اینکه بگویم «اگر من از ته چاه آمدم بالا، تو هم میتوانی. فقط کافیست یک باور پایدار داشته باشی. هر باوری. هرچقدر هم ساده.»
و اگر هیچ باوری نداری، همین باور را داشته باش: «شاید چیزی بزرگتر از من وجود دارد که مرا میشنود.»
از همان یک جمله شروع کن. من از همان یک جمله شروع کردم.
---
با احترام به تمام راهها و تمام قلبهای پاک،
[محمدجواد مهدی مهر]
مربی توسعهی فردی | نویسنده در زمینهی قانون جذب | عاشق خدای سادهحرفزن