حامد بیستوهفت ساله بود.
خسته، مضطرب و گرفتار تصمیمهایی که جرأت گرفتنشان را نداشت.
شبها با گوشی در دست میخوابید و صبح با دلشوره بیدار میشد.
یک روز دوستی او را به جلسهی یک واعظ مشهور برد.
سالن پر بود. نور کم، صدای آرام، موسیقی ملایم.
واعظ با صدایی مطمئن گفت:
«مشکل شما فکر کردن است.
زیاد تحلیل میکنید، زیاد سؤال میپرسید.
تسلیم شوید.
اطاعت کنید.
عقلت را کنار بگذار تا آرام شوی.»
حامد احساس کرد کسی بالاخره نسخهی سادهای برای زندگیاش پیدا کرده.
تصمیم گرفت دیگر سؤال نپرسد.
هرچه گفته میشد انجام میداد.
کمکم اضطرابش کمتر شد.
تصمیم گرفتن را سپرد به دیگران.
سبک شده بود.
اما چند ماه بعد، اتفاقی افتاد.
یکی از اعضای همان جمع، سرمایهاش را به پیشنهاد واعظ وارد کاری کرد و همه چیزش را باخت.
وقتی اعتراض کرد، به او گفتند:
«ایمانت ضعیف بوده.»
حامد آن شب نتوانست بخوابد.
برای اولینبار بعد از مدتها، نشست و خودش فکر کرد.
بدون صدا، بدون جمع، بدون شعار.
از خودش پرسید:
اگر قرار است چشمهایم بسته باشد،
فرق من با کسی که در تاریکی راه میرود چیست؟
فهمید آرامشی که خریده بود،
از جنس بیحسی بوده، نه رشد.
مثل بیماری که بهجای درمان، مُسکن قوی میخورد و خیال میکند خوب شده.
چند هفته بعد دیگر در آن جلسات دیده نشد.
شروع کرد کتاب خواندن.
سؤال پرسیدن.
اشتباه کردن.
بحث کردن.
فکر کردن.
آرامش قبلی برگشت؟
نه، آن آرامش ساده و ارزان هرگز.
اما چیزی عمیقتر آمد:
اعتماد به فهم خودش.
او فهمید
خاموش کردن عقل،
خاموش کردن چراغی است که قرار بود راه را نشان دهد.
و آرامشِ بدون فهم،
بیشتر شبیه خواب است تا بیداری.
---
درس داستان:
آرامشی که از تعطیل کردن عقل به دست میآید،
پناهگاه نیست؛
پنهانگاه است.
رشد همیشه با اندکی اضطراب همراه است،
اما بیفکری، فقط سکوتِ قبرستان است.

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism