پس از طوفانی بزرگ، هزاران ستارهی دریایی به ساحل افتاده بودند
و زیر آفتاب، جان میدادند.
پیرمردی دید کودکی، یکییکی آنها را برمیدارد
و به دریا پرت میکند.
با لبخندی تلخ گفت:
«بچه جان، اینجا بیش از دههزار ستارهی دریایی افتادهاند.
تلاشِ تو چه اهمیتی دارد؟
تو نمیتوانی دنیا را تغییر دهی.»
کودک خم شد، ستارهی دیگری را برداشت و آرام به آب انداخت.
به پیرمرد نگاه کرد و گفت:
«شاید دنیا تغییر نکند،
اما برای این یک ستاره،
دنیا کاملاً تغییر کرد.»
درس عملی:
در برابر کوه مشکلات ساختاری، دچار نیهیلیسم و فلج تحلیلی نشوید.
هر عمل اخلاقی کوچک و هر نوری که بر تاریکی وجود انسانی میتابانید،
ارزشی مطلق دارد.