چند مرد نابینا به فیلی رسیدند.
نخستین، خرطوم را لمس کرد: «حقیقت این است: یک مارِ بزرگ!»
دومی، پای فیل را بغل کرد: «نه، یک ستونِ محکم!»
سومی، گوش فیل را نوازش کرد: «شما نمیفهمید؛ یک بادبزن!»
آنها بر سرِ «حقیقتِ خود» میجنگیدند.
ناظری بینا از راه رسید، چند قدم عقب رفت و گفت:
«هر سه شما راست میگویید؛ اما حقیقتِ کامل،
جمعِ تجربههای ناقص شماست.»
درس عملی (سنتز در مرکز رادیکال = ضدیت با افراطوتفریط ):
افراط - هر سمت که باشد - بخشی از واقعیت را مطلق میکند.
وظیفهٔ تو این است که یکقدم از صحنه فاصله بگیری،
تصویر بزرگ را ببینی و اجزاء را در یک سنتز منسجم بنشانی.
حقیقت، جمع صفرِ دیدگاهها نیست؛ جمعِ ناقصهاست که کامل میشود.