وقتی آرمان وارد پانزده سالگی شد، پدرش یک قانون گذاشت:
«در این خانه هیچکس حق استفاده از شبکههای اجتماعی ندارد.»
مادر گفت: «شاید بهتر باشد یاد بگیرد چطور درست استفاده کند.»
پدر با قاطعیت جواب داد:
«نه. وقتی چیزی خطرناک است، بهترین کار حذف آن است.»
آرمان چیزی نگفت. فقط سر تکان داد.
چند ماه گذشت.
یک شب پدر دید نور گوشی از زیر پتو میآید.
پتو را کنار زد.
آرمان با ترس گوشی را پنهان کرد.
پدر با عصبانیت گفت:
«پس قانون خانه را شکستی؟»
آرمان آرام گفت:
«بابا… همهی بچهها دارند.
من هم خواستم بفهمم چه خبر است…
اما چون اجازه نداشتم، مجبور شدم پنهانی یاد بگیرم.»
آن جمله پدر را ساکت کرد.
او فهمید چیزی را اشتباه فهمیده بود.
چند روز بعد، پدر کنار آرمان نشست و گفت:
«از امروز قانون عوض میشود.
نه آزادی کامل… نه ممنوعیت کامل.
با هم یاد میگیریم چطور درست استفاده کنی.
من کنارت هستم.»
آرمان لبخند زد.
برای اولین بار، گوشی دیگر چیزی برای پنهان کردن نبود.
درس کوتاه:
در تربیت نوجوان، ممنوعیت کامل فقط پنهانکاری میسازد؛
اما آموزش و نظارت، قدرت انتخاب درست را میسازد.