ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهمهدی | معلم و ورزشکار. علاقه‌مند به فلسفه و فیزیک. اینجا درباره آگاهی، خدا، انسان و تجربه‌های فکری و شخصی می‌نویسم. با نگاه «اومانیسم توحیدی آگاهی‌بنیاد» در استعارهٔ منشور و نور.
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

نگهبانِ چشمه و مسافرانِ سمی

مردی آرام در باغ خود چشمه‌ای زلال داشت؛

آبی که حیواناتِ باغ و رهگذران، زندگی‌شان را از آن می‌گرفتند.

درِ باغ همیشه باز بود.

هرکس می‌آمد، می‌نوشید و می‌رفت.

همین سادگی، مرد را خوشحال می‌کرد.

اما روزی گروهی از مسافران رسیدند.

آب نوشیدند، خندیدند، و بعد،

چکمه‌های گِلی، لباس‌های چرک و زخم‌های عفونت‌کرده‌شان را

در همان چشمه شستند.

مرد خواست چیزی بگوید،

اما زیر لب زمزمه کرد:

«مهربانی یعنی سخت نگرفتن… درست است؟»

و سکوت کرد.

هفته‌ها نگذشت که آب چشمه کدر شد.

بوی تعفن از آن برخاست.

پرنده‌ها دیگر نزدیک نمی‌شدند.

حیوانات باغ یکی‌یکی بیمار شدند.

مرد هر صبح کنار چشمه می‌نشست و

می‌دید که چگونه زلال‌ترین نقطه‌ی زندگیش

به گنداب تبدیل می‌شود.

روزی که آخرین آهو از تشنگی افتاد،

مرد دیگر طاقت نیاورد.

دیوار کشید، دروازه‌ی آهنین ساخت،

و قانونی ساده نوشت:

«فقط برای نوشیدن.

فقط با دستانِ پاک.»

رهگذران او را تندخو، خشن و سنگدل نامیدند.

برخی حتی گفتند: «مگر آب مال توست؟»

مرد لبخندی تلخ زد و پاسخ داد:

«اگر از این چشمه مراقبت نکنم،

هیچ‌کس دیگر آبی برای نوشیدن نخواهد داشت.»

درس کوتاه (ضرورت خطوط قرمز):

مرز داشتن یعنی زنده ماندن.

انسان وقتی ارزش‌هایش را بی‌محابا در اختیار همه می‌گذارد،

نه مهربان‌تر می‌شود و نه محبوب‌تر؛

فقط آرامش، انرژی و اصالتش را از دست می‌دهد.

بلوغِ واقعی آن‌جاست که یاد بگیری

کجا باید درِ باغ را ببندی

و بدون عذاب وجدان بگویی: «نه. این‌جا خط من است.»

تفکررشد شخصیسلامت روانی
۴
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
مهدی | معلم و ورزشکار. علاقه‌مند به فلسفه و فیزیک. اینجا درباره آگاهی، خدا، انسان و تجربه‌های فکری و شخصی می‌نویسم. با نگاه «اومانیسم توحیدی آگاهی‌بنیاد» در استعارهٔ منشور و نور.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید