مردی آرام در باغ خود چشمهای زلال داشت؛
آبی که حیواناتِ باغ و رهگذران، زندگیشان را از آن میگرفتند.
درِ باغ همیشه باز بود.
هرکس میآمد، مینوشید و میرفت.
همین سادگی، مرد را خوشحال میکرد.
اما روزی گروهی از مسافران رسیدند.
آب نوشیدند، خندیدند، و بعد،
چکمههای گِلی، لباسهای چرک و زخمهای عفونتکردهشان را
در همان چشمه شستند.
مرد خواست چیزی بگوید،
اما زیر لب زمزمه کرد:
«مهربانی یعنی سخت نگرفتن… درست است؟»
و سکوت کرد.
هفتهها نگذشت که آب چشمه کدر شد.
بوی تعفن از آن برخاست.
پرندهها دیگر نزدیک نمیشدند.
حیوانات باغ یکییکی بیمار شدند.
مرد هر صبح کنار چشمه مینشست و
میدید که چگونه زلالترین نقطهی زندگیش
به گنداب تبدیل میشود.
روزی که آخرین آهو از تشنگی افتاد،
مرد دیگر طاقت نیاورد.
دیوار کشید، دروازهی آهنین ساخت،
و قانونی ساده نوشت:
«فقط برای نوشیدن.
فقط با دستانِ پاک.»
رهگذران او را تندخو، خشن و سنگدل نامیدند.
برخی حتی گفتند: «مگر آب مال توست؟»
مرد لبخندی تلخ زد و پاسخ داد:
«اگر از این چشمه مراقبت نکنم،
هیچکس دیگر آبی برای نوشیدن نخواهد داشت.»
درس کوتاه (ضرورت خطوط قرمز):
مرز داشتن یعنی زنده ماندن.
انسان وقتی ارزشهایش را بیمحابا در اختیار همه میگذارد،
نه مهربانتر میشود و نه محبوبتر؛
فقط آرامش، انرژی و اصالتش را از دست میدهد.
بلوغِ واقعی آنجاست که یاد بگیری
کجا باید درِ باغ را ببندی
و بدون عذاب وجدان بگویی: «نه. اینجا خط من است.»