صبح یکشنبه، شرکت مثل همیشه پر از صدای کیبورد و بوی قهوه بود.
ناگهان صدای مدیر از اتاق جلسه بلند شد.
«این اشتباه کار تو بوده؟!»
همه سرشان را بالا آوردند.
امیر، برنامهنویس آرام تیم، روبهروی مدیر ایستاده بود.
صورتش سرخ شده بود و چیزی نمیگفت.
مدیر با عصبانیت ادامه داد:
«به خاطر این اشتباه، قرارداد نزدیک بود از دست برود. این آخرین اخطار توست.»
چند نفر زیرچشمی نگاه کردند.
چند نفر هم دوباره سرشان را پایین انداختند.
من میدانستم چه شده بود.
شب قبل، تغییر مهمی در سیستم انجام شده بود.
اشتباه از امیر نبود.
فایل نهایی را خودِ مدیر اشتباه تأیید کرده بود.
دهانم خشک شد.
یک جمله ساده میتوانست ماجرا را روشن کند.
اما در ذهنم صدایی گفت:
«به تو ربطی ندارد.»
«خودت را درگیر نکن.»
«مشکل درست میشود.»
سکوت کردم.
جلسه تمام شد.
امیر بدون حرف به میز کارش برگشت.
آن روز کمتر از همیشه حرف زد.
دو هفته بعد، استعفا داد.
در ایمیل خداحافظیاش فقط یک جمله نوشته بود:
«گاهی آدم از اشتباه خودش نمیرود؛ از سکوت دیگران میرود.»
آن جمله مثل میخ در ذهنم ماند.
چند ماه بعد اتفاق مشابهی افتاد.
این بار برای یکی دیگر از همکاران.
مدیر دوباره عصبانی بود.
اتهام دوباره اشتباه بود.
دستم روی کیبورد لرزید.
یک گزارش کوتاه نوشتم:
شرح دقیق اتفاق، زمانها، و اینکه خطا از کجا آمده بود.
بدون جنجال.
بدون درگیری.
فقط واقعیت.
آن را برای منابع انسانی فرستادم.
چند ساعت بعد، مدیر در جلسه گفت:
«بررسی کردیم. اشتباه از سیستم بوده.»
جلسه تمام شد.
همکارم آرام گفت:
«ممنون که گفتی.»
آن روز فهمیدم بیشتر بیعدالتیها با فریاد شروع نمیشوند؛
با سکوت ما ادامه پیدا میکنند.
گاهی عدالت کار بزرگی نیست.
فقط لازم است کسی حقیقت را بنویسد.

---
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism