
صبح شلوغی بود در اداره.
کارمندان با عجله وارد میشدند، بعضی لبخند میزدند، بعضی فقط سری تکان میدادند و پشت میزهایشان مینشستند.
مردی جوان وارد شد؛ بیآنکه نگاهی به اطراف بیندازد، از کنار همه گذشت، نشست و غرق کار شد.
چند دقیقه بعد، یکی از همکاران با لحنی سرد گفت:
«ظاهراً امروز حوصلهٔ سلام کردن نداشتی.»
دیگری زیر لب زمزمه کرد:
«فکر میکند از همه بالاتر است.»
فضای اتاق کمکم سنگین شد.
حرفها کوتاهتر شد، همکاریها حداقلی.
تا ظهر، چند سوءتفاهم کوچک شکل گرفت و کارها کند و پرتنش پیش رفت.
بعدازظهر، مدیر بخش وارد شد. مرد جوان را صدا زد و آرام گفت:
«میدانی چرا امروز فضا اینطور شده؟»
مرد با تعجب پاسخ داد:
«من که کاری نکردم.»
مدیر لبخندی زد و گفت:
«دقیقاً مشکل همین است؛ تو هیچ کاری نکردی.
گاهی یک سلام ساده، یک تشکر کوتاه یا یک لبخند گذرا، مثل روغنِ چرخدندههای یک جمع است.
وقتی نباشد، اصطکاک بالا میرود؛ بیصدا، اما فرساینده.»
مرد لحظهای مکث کرد.
روز بعد، وقتی وارد اداره شد، ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
«صبح بخیر.»
اتاق همان اتاق بود، آدمها همان آدمها؛
اما انگار هوا کمی سبکتر شده بود.
..........
آداب معاشرت تشریفات بیمعنا نیست.
گاهی چند کلمهٔ ساده، جلوی دهها سوءتفاهم، دلخوری و تنش پنهان را میگیرد.
..........
گر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism