میگویند مردی بود که قلبی مهربان داشت، اما مرز نداشت.
هرکس میآمد، یک تکه از زمانش، آرامشش یا عزتنفسش را میبُرید و با خود میبرد.
او هم لبخند میزد، تا کسی ناراحت نشود.
روزی غریبهای به درِ خانهاش آمد و گفت:
«اگر دوستم داری، باید امروز همهچیزت را کنار بگذاری و فقط برای من باشی.»
مرد برای لحظهای مکث کرد.
سالها بود که بهنامِ مهربانی، خودش را کوچک کرده بود.
آن شب، روبهروی آینه نشست.
چهرهای خسته دید؛
چهره کسی که بهجای کمک کردن، خودش را فروخته بود.
صبح فردا، برای اولینبار در زندگیاش گفت: «نه.»
نه با عصبانیت.
نه برای مجازات دیگری.
بلکه برای نجات خودش.
جالب این بود:
عدهای از او رنجیدند،
اما در کمال تعجب… زندگی برایش شروع به روشن شدن کرد.
روابط سالمتر شدند، آدمهای واقعی نزدیکتر شدند،
و او فهمید که مهربانی بدون مرز، فقط اسم دیگری برای «خودفراموشی» است.
درس کوتاه:
انسان بالغ مهربان است، اما قاطع.
نه از روی بیرحمی، بلکه از روی احترام به خودش.
مرز داشتن، بیادبی نیست؛
نشانه این است که تو با خودت در صلحی.
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism
