حامد دبیر دبیرستان بود.
هر روز اخبار را میدید؛
اختلاس، دروغ، بیعدالتی، بیرحمی...

یک روز در دفتر مدرسه گفت:
«دیگه فایده نداره آدم درست باشه. این دنیا مال زرنگهاست. از فردا منم فقط به فکر خودمم.»
کسی جوابش را نداد.
اما از فردا، تغییرش شروع شد.
دیگر برای شاگرد ضعیفش وقت اضافه نگذاشت.
دیگر وقتی دید همکارش اشتباه نمره داده، تذکر نداد.
دیگر وقتی دانشآموزی را دید که گوشه حیاط تنها نشسته، کنارش ننشست.
«وظیفهام نیست» شد جملهی محبوبش.
چند ماه بعد، همان دانشآموز تنها، ترک تحصیل کرد.
همان شاگرد ضعیف، سراغ گروهی رفت که قول «قدرت سریع» میدادند.
همان همکار، اشتباهات بزرگتری کرد چون کسی اصلاحش نکرد.
یک سال گذشت.
روزی حامد شنید همان شاگرد سابقش در یک دعوا بازداشت شده.
دلش ریخت.
با خودش گفت:
«من که کاری نکردم.»
اما دقیقتر که فکر کرد فهمید:
دقیقاً همین را کرده بود.
هیچ کاری نکرده بود.
او فکر میکرد بیاثر است.
اما بیعملیاش اثر گذاشته بود.
آن شب برای اولین بار فهمید:
بدی فقط با انجام دادن اتفاق نمیافتد،
گاهی با کنار کشیدن اتفاق میافتد.
دنیا با یک تصمیم بزرگ خراب نمیشود.
با هزار تصمیم کوچکِ «بیخیال» خراب میشود.
فردای آن روز، حامد زودتر به مدرسه رفت.
کنار همان نیمکت قدیمی نشست.
به شاگرد جدیدی که گوشهگیر بود گفت:
«کمکی از دستم برمیاد؟»
دنیا همان لحظه تغییر نکرد.
فساد از بین نرفت.
عدالت کامل نشد.
اما یک مسیر عوض شد.
و همین کافی بود.
چون بزرگترین دروغ این است که
«کار خوب من هیچ اثری ندارد.»
بیعملی هم اثر دارد.
پس چرا اثرِ سازنده نباشد؟
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism