در شهری نهچندان بزرگ، سالها شایعهٔ فساد بین مردم میچرخید.
هر روز در قهوهخانهها و تاکسیها یک نام تازه گفته میشد:
«فلانی دزد است… آن یکی هم دستش توی بیتالمال است…»
مردم خسته شده بودند.
در آستانهٔ انتخابات، نامزدی روی صحنه رفت و با صدای بلند گفت:
«من اگر پیروز شوم، همهٔ مفسدانِ قبلی را فوراً اعدام میکنم.
نه دادگاه، نه معطلی. باید ریشهٔ فساد را همان روز خشکاند.»
جمعیت کف زد.
بعضیها از خوشحالی فریاد کشیدند.
اما در گوشهٔ میدان، مرد میانسالی ساکت ایستاده بود.
دوستش گفت:
«چرا خوشحال نیستی؟ بالاخره یکی پیدا شد که جرأت دارد!»
مرد آهسته جواب داد:
«مشکل همین است…»
دوستش اخم کرد:
«یعنی با مجازات دزدها مخالفی؟»
مرد گفت:
«نه. با بیقانونی مخالفم.»
کمی مکث کرد و ادامه داد:
«اگر امروز بدون دادگاه، کسی را به اسمِ فساد اعدام کنند،
فردا چه چیزی جلویشان را میگیرد که مخالفانشان را هم با همان بهانه اعدام نکنند؟»
دوستش چیزی نگفت.
مرد گفت:
«عدالت وقتی از بین میرود که مردم برای سرعت، قانون را قربانی کنند.
اگر قرار باشد قاضی، دادگاه و دفاع حذف شود،
ما دیگر کشور نداریم…
فقط یک جنگل داریم.»
جمعیت هنوز در میدان شعار میداد.
اما مرد میانسال آرام از آنجا دور شد.
او میدانست
گاهی خطرناکترین حرفها
همانهایی هستند که
بیشترین تشویق را میگیرند.

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism