رضا کارمند سادهای بود که بیشتر شبها را با گوشیاش میگذراند.
از یک ویدیو به ویدیوی دیگر میرفت و کمکم به این نتیجه رسیده بود که پشتِ همهچیز «یک گروه مخفی» قرار دارد.
گرانی؟ کار آنهاست.
بیماریها؟ نقشهی آنهاست.
جنگها؟ بازی آنهاست.
رضا کمکم احساس خاصی پیدا کرده بود؛
احساس میکرد از بقیه باهوشتر است.
او «حقیقت» را میدانست و بقیه مردم فقط «گول خورده بودند».
هر شب برای دوستانش پیام میفرستاد و میگفت:
«بیدار شید! همهچیز دستِ آنهاست.»
یک شب پدرش که سالها راننده کامیون بود، آرام گفت:
«اگر همهچیز دستِ آنهاست، پس تو چرا هنوز اینهمه وقت صرفِ حرف زدن دربارهشان میکنی؟»
رضا گفت:
«چون باید مردم را آگاه کرد.»
پدرش لبخند تلخی زد و گفت:
«آگاه کردن خوب است…
ولی من چهل سال در جاده بودم.
میدانی بیشتر بدبختیهایی که دیدم از کجا میآمد؟
از اشتباه آدمها، از بیفکری، از تنبلی، از تصمیمهای بد… نه از نقشههای مخفی.»
بعد به میز کار رضا اشاره کرد.
روی میز، دفتر ناتمامِ برنامههای زندگیاش خاک میخورد.
پدر ادامه داد:
«پسرم، اگر باور کنی همهچیز دستِ یک قدرت پنهان است، دو اتفاق میافتد:
اول اینکه فکر میکنی از بقیه باهوشتری.
دوم اینکه دیگر لازم نیست مسئولیت زندگی خودت را بپذیری.»
رضا چیزی نگفت.
آن شب برای اولین بار گوشیاش را کنار گذاشت
و دفترش را باز کرد.
صبح روز بعد فهمید شاید دنیا همیشه منظم و عادلانه نباشد،
اما یک چیز قطعاً واقعی است:
بخشی از زندگی که در اختیار توست،
همان بخشی است که باید برایش کار کنی.
و عجیب اینکه
از وقتی کمتر دنبال «رازهای مخفی دنیا» گشت
بیشتر توانست زندگی خودش را بسازد.
گاهی سادهترین توضیح درستتر است:
دنیا بیشتر از آنکه قربانی نقشههای پنهان باشد،
قربانی خطاها، ضعفها و تصمیمهای بدِ انسانهاست.
کسی که میخواهد زندگیاش بهتر شود،
باید قبل از جستوجوی دشمنان نامرئی،
به مسئولیتهای واقعیِ خودش نگاه کند.