
در شهری معمولی، کتابخانهای قدیمی وجود داشت.
کتابدار آن، مردی میانسال به نام سهراب بود؛
کسی که بیشتر مردم حتی نامش را نمیدانستند.
هر روز نوجوانها برای درس خواندن میآمدند،
کارمندان برای فرار از شلوغی شهر،
و چند پیرمرد برای ورق زدن روزنامه.
یک عصر بارانی، سهراب متوجه چیزی عجیب شد.
پسری حدوداً شانزده ساله هر روز به قفسهٔ آخر میرفت،
جایی که کتابهای قدیمی و کمخواننده قرار داشتند.
اما او کتاب نمیخواند.
فقط مینشست…
و مدت طولانی به یک صفحه خیره میشد.
چند روز بعد، سهراب آرام کنار او نشست.
پسر گفت:
«اینجا تنها جاییه که کسی سراغم نمیاد.
اگه خونه باشم، دعواست.
اگه بیرون باشم، دردسر.»
سهراب چیزی نگفت.
روز بعد، روی همان میز یک دفتر گذاشت.
روی جلدش فقط یک جمله نوشته بود:
«هرچی دوست داری بنویس.»
پسر شروع کرد به نوشتن.
روزها گذشت.
دفترها بیشتر شدند.
گاهی سهراب فقط چای میآورد.
گاهی یک کتاب آرام روی میز میگذاشت.
هیچ سخنرانی بزرگی در کار نبود.
هیچ نصیحتی هم.
فقط حضور.
سالها گذشت.
کتابخانه همانجا ماند.
سهراب پیرتر شد.
یک روز مرد جوانی با کت رسمی وارد شد
و مستقیم به قفسهٔ آخر رفت.
بعد به سمت میز کتابدار آمد.
لبخند زد و گفت:
«من همان پسری هستم که اینجا مینشست.»
حالا روانپزشک شده بود.
او گفت:
«آن دفترها…
احتمالاً جان من را نجات دادند.»
سهراب فقط شانه بالا انداخت
و گفت:
«من فقط میز را خالی نگه داشتم.»
درس کوتاه:
گاهی بزرگترین تأثیرها
از کارهای کوچک و بیصدا میآیند.
نجات دادن یک انسان
همیشه به قهرمان بودن نیاز ندارد؛
گاهی فقط به این نیاز دارد
که کسی
جایی برای نشستن فراهم کند.
اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
میتونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:
@mindprism