کتاب جاناتان، مرغ دریایی نوشته ریچارد باخ، از نوادگان یوهان سباستین باخ، موسیقیدان مشهور هست. داستان این کتاب خیلی کوتاهه و با صرف نظر از نقاشی ها کمتر از ۱۰۰ صفحه ست و به چهار بخش تقسیم شده. کلش رو یک روزه خوندم. در نوشته فعلی از ابزارهای AI استفاده نکردم و کل متن فعلی، برداشت اولیه و خام خودم از کتابه.
کتاب به طور کلی برای من، یک چرخه از زندگانی بشریت: نشون دادن یک عصر کامل زیستی بود. با فرض اینکه مرغان دریایی مجاز و نمادی از انسانها هستند، میشه کتاب رو بهتر نگریست. از اینجا به بعد سعی میکنم برداشت شخصی خودم از محتویات کتاب رو بگم و پیشنهاد میکنم قبل خوندن ادامه متن، ابتدا کتاب رو خونده باشید که اسپویل نشه.
بخش اول کتاب، معادل مراحل اولیه سفر قهرمانیه. جایی که از نگاه آرکتایپی، با کهنالگوی معصوم و سپس یتیم مواجه هستیم. انسانی که در ابتدا کمی کنجکاو میشه و مسیر جدیدی رو شروع میکنه که از قفس نادانی رهایی پیدا کنه و به سوی آزادی گام برداره و در این راه، بد و بیراه گفتن همقبیلهای ها و نزدیکان رو به جون میخره و کسی طی این مسیر همراهیش نمیکنه و طردشدگی (یتیمی) رو تجربه میکنه.
کمی جلوتر که میریم، شخصیت اصلی (جاناتان) داره توی مسیر قهرمانیش (رسیدن به آزادی و کمال و رهایی از جهل) پیشرفت میکنه و بهتر میشه و کم کم به آرکتایپ های جستجوگر و جنگجو مبدل میشه تا جایی که با پیرمرد فرزانه که حکم پدر مجازی رو داره آشنا میشه و در این سفر قهرمانی به یک راهنما برخورد میکنه. در نهایت تا جایی پیش میره که به آرکتایپ حامی (آموزگار سایر مرغ های گله) و سپس فرزانه میرسه و همدرجه استادش میشه و نوع خاصی از عشق رو تجربه میکنه و در کمال تعجب در پایان به یک قدیس بدل میشه.
کتاب شامل نکات ظریف بسیاری هست. وقتی جاناتان با گروهی به سوی گله سابقش برمیگرده و سنت شکنی میکنه، با مقاومت مرغهای گله مواجه میشه؛ میدونیم انسان همواره ترس وجودی از سائق آزادی داره و سعی میکنه خودشو از بار مسئولیتی که آزادیش براش به ارمغان میاره دور نگه داره. مرغها هم با ترس و لرز و خیلی آروم میتونن ذرهذره به خودشون جسارت چشیدن طعم آزادی رو بدن و البته که اکثرا همچنان از اون گریزانند و حتی در مقطعی، این مرغها رو اهریمن میدونن و تکفیر میکنن!
وضعیت جاناتان یادآوری میکنه که خلاف جهت اجتماع حرکت کردن و متفاوت بودن از بقیه، هزینه داره، تنهایی و ناامیدی داره و فشارهای روحی زیاد بعد از تلاش های بیثمر. اما اگر بتونی دوام بیاری، کم کم بهشت هم پیدا میشه و بخش های زیبای دنیا هم نمایان. صرفا باید بتونی خودت رو یک پله بالاتر ببری و هزینهش رو بدی تا از مزایاش هم بهرهمند بشی.
همچنین طبق داستان میفهمیم که درصد خیلی کمی از آدما توانایی و صبر اینو دارن که اونقد کوشش کنن که با حقیقت اصلی که یک چیز ذهنی هست روبرو بشن و به قدرت خارقالعادهای دست پیدا کنن که باهاش بتونن به نوعی طی الارض کنن و یک گام از محدودیت های فیزیکی پرواز فراتر برن.
این دیدگاه نویسنده که هرکسی که به معنا و کمال خوبی میرسه، حالا مسئولیت اینو داره که همنوعانش رو آگاه کنه و معلم سایرین باشه، قشنگ و واقعیه. انگار که آخرین مرحله از معنا و کمال اینه که برای زندگی دیگران معنا خلق کنی و به مسیر زیبایی هدایتشون کنی. کاری که جاناتان کرد.
انتهای کتاب واقعا سورپرایز بود و نمود زیبایی از تاریخ ناخودآگاه بشریت: نسل جدیدتر، از یک پدیدهای که واقعا رخ داده بتسازی کردن تا خودشونو مجددا از مسئولیت رسیدن به کمال رهایی ببخشن و با اسطورهسازی از جاناتان و سپس فلچر، کمکاری خودشونو با طرحوارهای از ناتوانی توجیه کنن.
پاراگراف انتهایی کتاب هم به نوبه خودش غیرقابل انتظار و زیبا بود. جایی که جاناتان بعد سالها همچنان به کسانی که مشتاق پرواز و فاصلهگرفتن از روتین اجتماع و حد و مرزها هستن، کمک میکنه و به نوعی تبدیل به سمبل آزادی و پیشرفت شده.
کتاب روی این موضوع هم تاکید داره که پیشرفت و بهبود حد و مرزها، ته نداره. برای پرندگان اولیه با سرعت ۸۰ کیلومتر بر ساعت پرواز مثل رویا بود اما برای جاناتان، نزدیکی های ۴۰۰ به محدودیت رسیده بود و همچنان در حال بهبودش بود. نمادی از اینکه همیشه مسیر پیشرفت نامحدود و بازه.
این کتاب یک نور امیدی بود برای شوق پرواز، در جامعهای که همه به دنبال هم و به صورت تودهای از خفقان استقبال میکنند؛ برای اونایی که هنوز ته دلشون کورسویی زندهست، به امید روزی که در ارتفاعهای بالاتر بپرند و طعم شیرین آزادی رو بچشند.
