
خدا «ابوجعفر حسنی نقیب» را بیامرزاد که هیچ عالم فاضلی نمیتوانست منکر فضل و علم او شود. باری به او گفتم «از چه روی مردمان علیبنابیطالب علیهالسّلام را دوست دارند و دلباختۀ اویند و خود را در راهِ عشقِ او به کُشتن میدهند؟»، و خواهش میکنم در پاسخ من از دلیری و دانایی و سخنوری و دیگر ویژگیهایی که خدای تبارک و تعالیٰ بخشِ فراوان و پاک و پاکیزۀ آن را به علیبنابیطالب علیهالسّلام عطا فرموده است سخنی به میان نیاوری که دلیران و دانایان و سخنوران بسیارند.
ابوجعفر خندید و گفت: وَه که چه عَهد و پیمانی با من میبندی و سخت میگیری!
اینجا مقدمهای لازم است که نخست باید آن دانسته شود و آن این است که بیشترِ آدمیان سَرخورده و ضربدیدۀ دستِ روزگارند، و نیز در این که بیشتر مُستحقّان مَحرومند شکّی نیست.
بَسا دانشمندی که از دنیا تُهیدست و بیبهره است، و بَسا نادانی که در نهایتِ توانگری و روزیگشادی دیده میشود.
بَسا رزمندۀ دلیر و جنگآزمودهای که از پایداریِ او در نبرد به مردمان سودها رسیده است ولی برای او آنقدر حقوق و شهریهای که پایمردِ نیازمندیهای او باشد نیست. امّا بَسا ترسوی بُزدلِ رَمَنده از کارزاری که از سایۀ خود میترسد، مالکِ بخشی از دنیا و دارندۀ سَهمِ فراوانی از مال و خواسته و تَنخواه است.
چه بسیار خِرَدمندِ روشنرأیِ دوراندیشِ اُستواری که در تنگدستی است، و چنین بزرگمَردی به چشمِ خویش دلقکِ دیوانهای را میبیند که ثروت و خوشی بر سَر و رویِ او میبارد و روزگار چون گاوی شیردِه پستانهای لبریز از شیرِ خود را در دهانِ او گُزارده است.
چه بسیارند دیندارانی پرهیزگار که به بهترین روی فرمانِ خدایتعالیٰ را میبرند و او را از جان و دل به یگانگی میستایند امّا از دنیا بیبهره و کمروزیاند، و هم آنان میبینند فلان یهودی یا نصرانی یا زندیقِ لامذهب بسیار مال دارد و خوشاَحوال است.
حتّیٰ آن که در بیشترِ اوقات همین طبقات شایسته و مستحق و محروم، نیازمندِ طبقاتی میشوند که اَبَداً و به هیچ روی شایستگی و استحقاقی ندارند، تا بِدانجا که احتیاج و نیازمندی، این افرادِ شریفِ گزیده را به خواریِ دست دراز کردن پیشِ آن ناکسان و کُرنِش در برابرشان وامیدارد؛ خواه برای دفعِ ضرر و زیانی باشد یا برای طلبِ سود و منفعتی.
و طرفهتر آن که در میانِ همین طبقاتِ مستحق هم آن که استحقاقش کمتر است، به میزانِ کمتریِ استحقاق، از یشتری رِزق و روزی بهرهمند است.
ما به چشمِ خویش میبینیم که دُرودگری چیرهدست یا بَنّایی اُستادکار و دانا یا نگارگری بیهمتا و صورتگری شیرینکار، در نهایتِ تنگدستی و زمینگیری و گمنامی و بیچارگی به سَر میبرد، امّا افرادِ دیگری از همان طبقه که در آن حدّ از اعتبار و حذاقت نیستند، و در همان رشتۀ خود به پای آن اُستادانِ حاذقِ بیهمتایِ شیرینکار نمیرسند، بسیار فراخروزیاند، و نَهتنها مردمان مُراجعهشان به این افرادِ فُرودَست زیادتر است بلکه برای آنان سَر و دست میشکنند، و در نتیجه همین افرادِ دوّم کسب و کارشان رونقی بیشتر دارد و روزگاری خوشتر و گُذرانِ بهتری دارند.
امّا حالِ کسانی که از طبقۀ فاضلۀ جامعه نیستند، همچون بیشتری مردمِ خُردهپا، خود آشکار است. اینان نیز از کینهوَرزی نسبت به دنیا و نکوهشِ آن و خشمِ حاصله از حسادتی که بر هَمگِنان و همسایگانِ خود میورزند خالی نیستند، و در میانِ همین مردم هیچکس دیده نمیشودکه بِدانچه دارد قانع و از زندگیِ خود خشنود باشد. بلکه هم او نیز همواره در مقامِ زیادَتطلبی است و وضعیّتی بالاتر از آنچه را که دارد میجوید.

حال که این مقدمه را دانستی، بِدان که معلوم و مسسلّم است که علی علیهالسّلام، نَهتنها مُستحقِ محروم بود، که سَروَرِ مستحقّان و محرومان و سَردسته و بزرگِ آنان بود.
و باز معلوم و مُسلّم است که کسانی که مورد ستم قرار میگیرند و دچارِ اهانت و ستمدیدگی میشوند، همه هوادارِ یکدیگر میگردند و پَشت به پُشتِ هم میدهند، و همگی در برابرِ نامستحقّانِ توانگر و دنیادوستانی که جهان را در دست دارند و بر آن چنگ انداختهاند و به آرزوهای خود رسیدهاند قَد عَلَم میکنند و همدست میشوند. زیرا که همگیِ این مستحقّان و محرومانِ شایسته هم، چنانکه در آنچه دلشان را به درد آورده و ناخشنودشان ساخته و نیشِ گزندش آنان را گزیده است شریکند، در غیرت و حَمیت و زیرِ بارِ ستم نرفتن و اِبرازِ خشم نسبت به عزیزانِ بیجهتی که بر شایستگان و برگزیدگانِ اجتماع چیره گشته و بر آنان سَروَری میکنند و به منافع و مزایایی دست مییابند و به مراتب و مقاماتی میرسند که حقِّ این شایستگان و محرومان است ولی بِدان دست نمییابند و نمیرسند نیز شریک و همدست و همداستاناند.
پس هنگامی که اینان، یعنی این گروهی محروم، که همگی در طبقۀ اجتماعی و هواداری از یکدیگر برابرند، به خاطرِ هم تعصّب میورزند و جانفشانی میکنند، چگونه است که وقتی از این میان یکی که از همه والاتر و بالاتر و بزرگمرتبهتر و اندازۀ فضائلش از همه بیشتر و شرف و بزرگواری و کرامتش نَهتنها در حدِّ کمال، که از هر مقیاسی برتر است و جامع و گردآورندۀ همۀ فضیلتها و حائز و دَربَردارندۀ همۀ ویژگیها و ستودگیها است، محروم و محدود بماند و دنیا همۀ تلخیهای خود را به او بچشاند و نَه یکبار و دو بار و صد بار، که همواره و همهروزه آزارِ روزگار کامِ او را با شرنگِ ناکامی ناگوار سازد و از دنیا جز سختیهای دلگداز و آزارهای جانگزا و رنجهای توانفرسا چیزی نبیند، و ببیند آن که فُرودَستِ او است فَرادَستِ او شود و ناکسانِ فُرومایه که هیچکس آنان را به چیزی نمیشمرد و دلی کسی به حُکمرانی آنان بار نمیداد و حکومتِ چنان اَراذلی را بَرنمیتافت و چشم نمیداشت، در کارِ حکومت و فرمانروایی درآیند و فرمانشان بر علی علیهالسّلام و فرزندان و خاندان و خویشانِ او رَوا شود و در آخرِ کار نیز این اَبَرمَرد در محرابِ عبادتِ خویش به دستِ همان ناکسان شهید شود و فرزندانش پس از او کُشته و حَرَمِ محترمِ او به اسیری برده شود و حتّیٰ خویشان و عموزادگانِ او با همۀ فضیلت و زُهد و عبادت و جوانمردی و آزادگی و جود و کرم و بهرهمندیِ مردمان از وجودهای نازنینشان پیگیری و رَدگیری شوند تا کُشته یا آواره یا زندانی گردند.
مگر ممکن است که بشریّت سرتاسر بر دوستیِ این اَبَرمَرد یکدل و یکداستان نشود و به مِهر او دل نبندد؟ مگر دلها میتوانند که او را نخواهند و به او وابسته نشوند و عاشقِ او نگردند؟ تا بِدانجا که در راهِ عشقِ او دلها آب شود و جانها فانی گردد، که این همه بِخاطرِ یاریدادنِ او و غیرتورزیدن در راهِ او و اِبرازِ اِنزجار و تنفّر از ستمی که به او رسیده و نشاندادنِ ناخشنودیِ خود از آنچه بر سَرِ او آوردهاند میباشد.
در مقامِ تشبیه میگویم که اگر گروهی از مردم بر کنارِ گردابی ژرف یا رودخانهای سیلآسا ایستاده باشند و ببینند که کسی در آن آب بیاُفتد و شنا نداند و دست و پا زند، مردمی که بر لب ایستادهاند بنابر سرشتِ انسانی و طبیعتِ بشریِ خود بر او شدیداً دلسوزی میکنند و ترحّم میورزند و دستهای از همان مردم بی هیچ تأملی خود را در آب میافکنند و به طرف او میشتابند تا او را برهانند.
آنان در این کار هیچ پاداشی نمیخواهند و توقّعِ هیچ سپاسگزاری یا دستمزدی و حتّیٰ چشمداشتِ صوابِ اُخرَوی هم ندارند.
چه بَسا در میانِ همین دستهای که خود را به آب میزنند کسانی هم باشند که دنیای دیگر را باور نمیدارند، چرا که «کار دل است این کارها».
طبیعتی بشری و سرشتِ آدمی چنین است که نوعدوست باشد و گوئیا هر یک از اینان که خود را برای نجاتِ آن غریق به آب میافکند، در دلِ خود میاندیشد که این خودِ او است که به آب افتاده و در حالِ غرق شدن است. پس همانسان که اگر خودِ او غریق میبود برای نجات و رهاییِ خویش دست و پا میزد، هماینک نیز برای رهاندنِ این همنوعِ خود که به چنین حالتِ سختِ ناگواری دچار شده است، دست و پا میزند و خود را در معرضِ هلاکت قرار میدهد.
باز برای مثال اضافه میکنم که اگر پادشاهی به مردمانِ شهری از مملکتِ خود ستمی سخت رَوا دارد، اهلِ این شهر همگی پُشت به پُشتِ یکدیگر میدهند و همدست میشوند و دیگران را به یاری میخوانند تا دادِ خویش را از آن پادشاهِ ستمگر بستانند.
حال اگر در میانِ این مردم، ستمدیدۀ بزرگمَردِ والاتبارِ عالیمقامی باشد که پادشاه بیشترین ستم را بر او کرده باشد و مال و منالِ او را گرفته و فرزندان و خاندانِ او را کُشته باشد، بسیار عادی و طبیعی است که توجهِ مردمان و پُشتگرمیِ آنان و گردننهادنشان بر حُکمِ چنین بزرگمَردی برتر و بیشتر از هر کسِ دیگر باشد و لذا مردم شهر به دورِ او گرد میآیند و بِدو پناه میبرند و او را رهبرِ واقعیِ خود میشناسند. زیرا که سرشتِ آدمی به نحوِ غیرِ قابلِ اِنکاری چنین اَمری را ایجاب میکند و آدمی نمیتواند جز این کاری کند و از چنین رَویهای سَر باز زند.
این خلاصۀ گفتار نقیب ابوجعفر حسنی رحمةاللهتعالیٰ بود که من آن را بازگو کردم. الفاظ از من است و معانی از او، زیرا اینک که من به نگارشِ این کتاب میپردازم عینِ کلماتِ او را به خاطر ندارم ولی آنچه گفتم معنی و مضمونِ سخنان او است، که خدای او را رحمت کند.
پِینوشت:
این گفتگویی بود بین ابنابیالحدید که مذهبِ معتزلی داشت، و ابوجعفر حسنی پیشوای بصره که مذهب علوی داشت.
منبع:
اِبناَبیالْحَدید، عَبدُالْحمید بن هبةالله، جلوۀ تاریخ در شرح نهجالبلاغه، ترجمه و تَحشیه محمود مَهدَوی دامغانی، ویراست دوم، چاپ اوّل، نشر نی، تهران، 1399، جلد سوّم، صفحات 59 تا 62.
کلام امیرالمومنین علیابنابیطالب علیهالسّلام در نهجالبلاغه
أَلْإِیمَانُ أَنْ تَؤْثِرَ ألصِّدْقَ حَیْثُ یَضُرُّکَ عَلَی ألْکَذِبِ حَیْثُ یَنْفَعُکَ، وَأَنْ لَا یَکُونَ فِی حَدِیثِکَ فَضْلٌ عَنْ عَمَلِکَ، وَ أَنْ تَتَّقِیَ اللهَ فِ حَدِیثِ غَیْرِکَ.
ایمان آن است که راستی را برگزینی که به زیانِ تو بُوَد بر دروغی که تو را سود دهد، و گفتارت بر کردارت نیافزاید، و چون از دیگری سخن گویی ترس از خدا در دلت آید.