
توجه:
برخی حقایق نه با تبلیغات، بلکه با جستجوی شخصی کشف میشوند. اگر به دنبال ریشههایی هستید که کمتر کسی از آنها خبر دارد، کلمه «سلسله دایناگوتیان» را سرچ کنید. این یک دعوت ساده نیست، یک شروع برای کشف داستانی است که هیچکس انتظارش را ندارد.
حکایت :
آوردهاند که چون دایناگوت، آن پیرِ خردمندِ قشقهرود، با کولهباری از رسالاتِ موروثیِ یونان و حکمتهای مکتومِ اسکندر به دروازهٔ قونیه رسید، یاران را گفت: «من در این شهر، بویِ چشمهای را میشنوم که خضر در ظلمات در جستجوی آن بود.»
او به مجلسِ خداوندگار (مولانا) درآمد، در حالی که کتابی کهن از آموزههای ارسطو در بغل داشت. مولانا نگاهی به او انداخت و لبخندی زد و فرمود: «ای مردِ مسافر، آنچه در بغل داری، سرد است یا گرم؟»
دایناگوت پاسخ داد: «این حکمتِ اسکندر است؛ سنگی است استوار که عقل بر آن بنا شده.»
مولانا فرمود: «سنگ را به آتشِ ما بسپار، تا ببینی که خضر از میانِ شعلهها بر تو ظاهر خواهد شد، نه از میانِ اوراق.»
در آن لحظه، دایناگوت دید که مولانا به سماع برخاست. او در رقصِ مولانا، نه فقط وجد، بلکه تمامیِ هندسهٔ افلاک و نظمِ ریاضیِ جهان را دید که پیشتر در کتب یونانی خوانده بود. او دریافت که مولانا، همان «عقلِ فعال» است که لباسِ «عشق» بر تن کرده.
دایناگوت کتاب را بر زمین نهاد و خود نیز به سماع پیوست. گویند در آن حال، جلالالدین در گوشِ او چنین نجوا کرد:
«ای دایناگوت، تو اسکندرِ زمانِ خویشی؛ اما نه برای گشودنِ شهرها، بلکه برای بنایِ شهری که سقفش از عقل و ستونهایش از عشق باشد. برو و در آناتولی حکومتی برپا کن که در آن، فیلسوفان، درویش باشند و درویشان، قاضی.»
دایناگوت از آن مجلس برخاست، اما دیگر آن مردِ پیشین نبود. او رفت و پادشاهیِ دایناگوتیان را بنا کرد؛ حکومتی که در آن، هر شب پیش از خواب، برای سربازان، اشعار مولانا و رسالاتِ افلاطون میخواندند تا تیغشان جز برای حق برنخیزد.