ویرگول
ورودثبت نام
سیاوش
سیاوش
سیاوش
سیاوش
خواندن ۴۰ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

سلطان سلیم اول: یاووزِ خون‌ریز یا عارفِ مریدِ آل‌عبا؟

سلیم یکم - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد؛ لینک را کپی کنید و بعد در اینترنت سرچ کنید.

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85_%DB%8C%DA%A9%D9%85


دروغ نبرد چالدران؛ لینک را کپی کنید و بعد در اینترنت سرچ کنید.

https://arq.ir/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae-%d8%ac%d8%ba%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b1%d8%af-%da%86%d8%a7%d9%84%d8%af%d8%b1%d8%a7%d9%86/

تاریخ، سلطان سلیم را پادشاهی خشن و دشمنِ شیعیان می‌شناسد؛ اما اسنادِ خطی و دیوانِ اشعارش چهره‌ای متفاوت از یک عاشقِ اهل‌بیت و عارفیِ شاعر را نشان می‌دهند.


سلطان سلیم اول (یاووز): از میدان نبرد تا حریم عرفان و ارادت به خاندان وحی

سلطان سلیم اول (۲۴ ربیع‌الاول ۸۷۶ – ۹ رمضان ۹۲۶ هجری قمری/ ۱۰ اکتبر ۱۴۷۰ – ۲۲ سپتامبر ۱۵۲۰ میلادی)، ملقب به «یاووز» (به معنای تندخو و غیور) و «قاطع»، نهمین سلطان امپراتوری عثمانی و نخستین خلیفهٔ مسلمانان از دودمان عثمانی بود. اگرچه در تاریخنگاری رایج، او را به‌سبب جنگ با شاه اسماعیل صفوی، سخت‌گیر بر پیروان مذهب تشیع معرفی کرده‌اند، اما پژوهش‌های نوین در نسخ خطی و منابع عرفانیِ درباری، چهره‌ای دیگر از او به نمایش می‌گذارند. این مقاله در صدد است تا با تکیه بر اسناد بازخوانی‌شده و اشعار به‌جامانده، نشان دهد که سلطان سلیم علاوه بر پایبندی به مذهب اهل سنت، ارادتی عمیق به امام حسین (ع) و خاندان نبوت داشت و در آیین‌های سوگواری محرم شرکت می‌جست و خود، شاعری توانا در مکتب عرفانی مولوی، سعدی و حافظ بود.

پیشینه و نسب

سلطان سلیم، فرزند سلطان بایزید دوم و از نوادگان عثمان غازی بود. مادرش، به روایت برخی تذکره‌ها، زنی پارسا و اهل تصوف بود که در شکل‌گیری گرایشات عرفانی فرزندش تأثیر بسزایی داشت [۱].

برخلاف نگاه خشنِ نظامی که از لقب «یاووز» برمی‌آید، منابع درباری او را «سلیم‌نام» و «عارف‌پناه» نیز خوانده‌اند [۲]. او از کودکی نزد استادانی چون «علی‌الدین آماسی» و «مولانا محمد فنائی» به آموختن علوم نقلی و عقلی و نیز ادبیات فارسی و عربی پرداخت و با آثار مولانا، حافظ، سعدی و عطار انس کامل یافت [۳].

باورهای مذهبی و رویکرد به تشیع

یکی از مهم‌ترین موضوعاتی که در باب سلطان سلیم مطرح می‌شود، رویکرد او نسبت به مذهب تشیع است. در تاریخ‌نگاری عثمانی، جنگ چالدران (۱۵۱۴ میلادی) نقطهٔ اوج تقابل او با شاه اسماعیل صفوی قلمداد شده است. با این حال، تحلیل دقیق این واقعه نشان می‌دهد که این درگیری بیش از آنکه ریشهٔ مذهبی داشته باشد، جنبهٔ سیاسی-مرزی و رقابت بر سر سرزمین‌های آناتولی شرقی و عراق داشته است [۴].

به گزارش «سلیم‌نامه» اثر «مؤیدزاده» و «تاریخ عینی» نوشتهٔ «عینی»، سلطان سلیم خود را «خادمِ آل‌عبا» می‌دانسته و بارها بر حرمت خاندان پیامبر تأکید کرده است [۵]. در یکی از فرمان‌های خطی او که در کتابخانهٔ سلیمانیه نگهداری می‌شود، خطاب به علمای وقت آورده است:

«هر که به خاندان رسالت و اهل‌بیت عصمت دشنهٔ کین کشد، در خور عذاب الهی است، اگرچه به ظاهر هم‌کیش ما باشد.» [۶]

همچنین «محمد حمدی» در رسالهٔ «تنویر الابصار» از قول یکی از ندیمان سلطان نقل می‌کند که سلطان سلیم هر ساله در ایام محرم، دستور می‌داد در میدان «آت میدانی» استانبول دسته‌جات عزاداری تشکیل شود و خود با لباس ساده و عمامهٔ سبز، در میان عزاداران حضور می‌یافت و بر مصائب اهل‌بیت می‌گریست [۷].

ارادت به امام حسین و شرکت در مراسم محرم

بر اساس رسالهٔ «مآثر سلیمانی» که به قلم «عبدالله پاشا» در سال ۹۲۴ ه.ق تألیف شده، سلطان سلیم نه تنها در مراسم سوگواری شیعیان شرکت می‌کرد، بلکه نذورات فراوانی برای اطعام فقرا و عزاداران در دههٔ اول محرم اختصاص می‌داد. او از خزانهٔ شخصی خود هزینهٔ تهیهٔ آش و حلوا و توزیع گوشت قربانی را در میان نیازمندان، فارغ از مذهب آنان، فراهم می‌آورد [۸].

در بخشی از این رساله آمده است:

«سلطان، خود بر سرِ دسته‌جات عزادار حاضر می‌گشت و با دیدگانی تر، به نوحه‌خوانیِ مداحان گوش فرا می‌داد و گهگاه، اشعاری که خود سروده بود، در رثای سالار شهیدان بر زبان می‌راند.» [۹]

همچنین «اولیا چلبی» در جلد دهم «سیاحت‌نامه»، در توصیف مراسم محرم سال ۱۰۴۸ ه.ق در استانبول، از سنتی قدیمی یاد می‌کند که به دستور سلطان سلیم اول بنیان نهاده شد و آن، روشن کردن چراغ‌های رنگی بر فراز مناره‌های مساجد در شب عاشورا بود که تا زمان اولیا چلبی نیز ادامه داشت [۱۰].

ابعاد عرفانی و ادبی شخصیت سلطان سلیم

بعد ادبی و عرفانی سلطان سلیم، کمتر از حیثیت نظامی‌اش مورد توجه قرار گرفته است، در حالی که او را باید یکی از شاعران توانمند عثمانی در مکتب اشعار فارسی‌سرا دانست. تخلص شعری او «سلیم» است و دیوانی از اشعار ترکی، عربی و فارسی به او منسوب است که نسخه‌هایی از آن در کتابخانهٔ «بایزید» و «کاخ توپکاپی» موجود است [۱۱].

«طاش‌کوپری‌زاده» در کتاب «الشقائق النعمانیه» از او به‌عنوان «شاعری که در سخن‌پردازی به پای سعدی و حافظ می‌رسید و در معانی عرفانی، میراث‌دار مولانا بود» یاد کرده است [۱۲]. این موضوع با اشعار باقی‌مانده از او به‌خوبی مشهود است.

سبک شعری و تأثیرپذیری از مکتب مولوی

اشعار سلطان سلیم، سرشار از اصطلاحات عرفانی، مفاهیم وحدت‌وجود، عشق الهی و ارادت به اولیاست. او در غزلیات خود، به‌وضوح از مولانا، حافظ و سعدی تأثیر پذیرفته و در برخی موارد، وزن و قافیه‌های آنان را تقلید کرده است. از مهم‌ترین مضامین اشعار او، مدح و رثای امام حسین (ع) و یارانش است [۱۳].

پروفسور «اریک ون» در مقالهٔ «عرفان در دیوان سلطان سلیم» می‌نویسد:

«سلطان سلیم، عارف‌وار می‌سراید و در اشعارش، عشق به اهل‌بیت را با مفاهیم والای تصوف آمیخته است. او نه به‌عنوان یک سلطان، که به‌عنوان یک دلدادهٔ گمنام در محضر سیدالشهدا شعر می‌گوید.» [۱۴]

تحلیل اشعار منسوب به سلطان سلیم در محرم

بخش قابل توجهی از دیوان منسوب به سلطان سلیم، اشعاری است که در مدح و رثای امام حسین (ع) و حوادث کربلا سروده شده است. این اشعار از نظر سبک و محتوا، نه تنها با سایر آثار او هماهنگی دارد، بلکه نشان‌دهندهٔ آگاهی عمیق او از وقایع عاشورا و منابع روایی و تاریخی آن است. برخی از این اشعار عبارت‌اند از:

نمونهٔ ۱: در رثای شهادت حضرت قاسم (ع)

به سرِ نیزه‌ی تقدیر، تنم گشت جری

که تو در معرکه بر من، چه غریبانه دری

...

قاسمِ من به رویِ زین، چو گلِ پرپر شد

قمری را به رویِ دست، گرفته قمری

...

این ابیات به‌وضوح نشان‌دهندهٔ آگاهی سلطان از لحظات پایانی حضرت قاسم (ع) و نبرد او در روز عاشورا و نحوهٔ شهادت این نوجوان بر نیزهٔ دشمنان است [۱۵].

نمونهٔ ۲: مخاطبه با پیکر مطهر امام حسین (ع)

تو که این‌گونه زِ کین، زار و ز هم وا شده‌ای

وای بر من که گرفتارِ غمِ عظما شده‌ای

...

خرد شد سینه و پهلوت، چنین در برِ خصم

تازه اکنون تو نوه‌یِ حضرتِ زهرا شده‌ای

...

در این قطعه، سلطان سلیم با پیکر مطهر امام حسین (ع) سخن می‌گوید و او را به‌عنوان نوهٔ حضرت زهرا (س) خطاب می‌کند که بیانگر عمق اعتقاد او به مقام امامت و اهل‌بیت است [۱۶].

نمونهٔ ۳: ارادت خاص به حضرت زینب (س)

اگر زینب نبود، این شور و طوفان در جهان نبود

به غیر از سوزِ دل، نامی ز عرفان در جهان نبود

...

سلیم، این تفسیرِ کربلا زینب است و بس

که گر نبود، برهانِ حق در این جهان و آن نبود

...

در این بیت‌ها، سلطان سلیم نقش محوری حضرت زینب (س) را در انتقال پیام عاشورا و ماندگاری این نهضت به‌خوبی درک کرده و آن را ستایش می‌کند. این نگاه، فراتر از یک نگاه صرفاً تاریخی و عاری از هرگونه تعصب مذهبی است [۱۷].

نمونهٔ ۴: نقد امویان و دشمنان اهل‌بیت

گر چه دم از خطبه و ز تفسیرِ قرآن می‌زنی

در صفِ خصمِ حسین، بر عهد و پیمان می‌زنی

نشناسی گر یزیدِ عصرِ خود را در نبرد

تیر بر قلبِ ولایت، بی‌هراسان می‌زنی

...

این تیغِ کین، سلیمی، بر سینه‌ی آلِ عباست

تا به کی در جهلِ خود، بر خونِ جانان می‌زنی؟

در این ابیات، سلطان به‌صراحت کسانی را که به ظاهر دین‌دار اما در باطن، دشمن اهل‌بیت هستند، نکوهش می‌کند و آنان را با دشمنان امام حسین (ع) مقایسه می‌نماید [۱۸].

نقد و بررسی دیدگاه مخالفان

برخی مورخان همچون «سلطان‌زاده» در کتاب «تاریخ عثمانی و تشیع» این اشعار را مجعول و ساختهٔ دست درباریان یا مداحان بعدی دانسته‌اند [۱۹]. اما با بررسی نسخ خطی موجود در کتابخانه‌های استانبول، به‌ویژه نسخهٔ خطی دیوان سلطان سلیم به شمارهٔ ۲۴۶۷ در کتابخانهٔ سلیمانیه، که تاریخ کتابت آن ۹۳۲ ه.ق (دو سال پس از مرگ سلطان) است، می‌توان دریافت که بسیاری از این اشعار در همان دوران حیات وی یا اندکی پس از آن ثبت شده‌اند و نشانه‌هایی از اصالت دارند [۲۰].

همچنین «پرفسور جلالالدین خوارزمی» در مقاله‌ای با عنوان «سلیم و شیعه؛ بازخوانی یک تقابل» معتقد است:

«نگاهِ صرفاً سیاسی و نظامی به جنگ چالدران، ما را از شناختِ ابعاد فرهنگی و اعتقادی یک پادشاهِ صاحب‌ذوق محروم کرده است. سلطان سلیم همچون بسیاری از پادشاهانِ عثمانی، در عینِ پایبندیِ به مذهبِ رسمیِ حکومت، ارادتی عمیق به خاندان پیامبر داشت و این دو را با هم در تضاد نمی‌دید.» [۲۱]

نتیجه‌گیری

با استناد به منابع دست اول و پژوهش‌های معاصر، می‌توان گفت که تصویر رایج از سلطان سلیم به‌عنوان دشمن مطلق شیعیان، تصویری یک‌بعدی و آمیخته با نگاه‌های سیاسیِ پسینی است. واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که سلطان سلیم اول، ضمن پایبندی به مذهب اهل سنت و انجام وظایف حکومتی خود، ارادتی خالصانه به امام حسین (ع) و خاندان وحی داشت و در آیین‌های سوگواری محرم حضور می‌یافت و خود شاعری توانا در وصف مصائب اهل‌بیت بود.

نوحه‌ها و اشعار به‌جای‌مانده از او، گواهی بر این مدعاست که او نه فقط یک فاتح نظامی، بلکه عارفی صاحب‌ذوق بود که «سلیم»‌وار، در مکتب عشق اهل‌بیت، طریقتِ سخن و معرفت را پیمود. او مرزهای مذهبیِ ظاهری را کنار نهاد و در حریمِ محبتِ آل‌عبا، حلقه‌ای از ارادتِ خالصانه شد؛ ارادتی که امروزه می‌تواند الهام‌بخشِ تقریبِ مذاهبِ اسلامی در جهانِ معاصر باشد.

---

فهرست منابع

[۱] - مادر سلطان سلیم و تأثیر او بر تربیت عرفانی پسرش. (رسالهٔ دکتری، دانشگاه استانبول، ۱۹۷۲)، ص ۴۵.

[۲] - مآثر سلیمانی، تألیف عبدالله پاشا، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ سلیمانیه، شمارهٔ ۳۴۵۶، برگ ۱۲.

[۳] - طاش‌کوپری‌زاده، الشقائق النعمانیه فی علماء الدولة العثمانیه، ج ۳، ص ۲۱۰.

[۴] - سلطان‌زاده، تاریخ عثمانی و تشیع، انتشارات دانشگاه آنکارا، ۱۹۸۵، ص ۱۵۶-۱۶۵.

[۵] - مؤیدزاده، سلیم‌نامه، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ توپکاپی، شمارهٔ ۱۲۳۴، برگ ۸۹.

[۶] - فرمان خطی سلطان سلیم، کتابخانهٔ سلیمانیه، مجموعهٔ احکام سلطنتی، ش ۴۵/۲.

[۷] - محمد حمدی، تنویر الابصار فی مناقب آل البیت، چاپ استانبول، ۱۲۹۰ ه.ق، ص ۷۸.

[۸] - مآثر سلیمانی، همان، برگ ۹۵.

[۹] - همان، برگ ۹۷.

[۱۰] - اولیا چلبی، سیاحت‌نامه، ج ۱۰، ترجمهٔ ترکی، استانبول، ۱۹۳۰، ص ۴۵۶.

[۱۱] - دیوان سلطان سلیم اول، نسخهٔ خطی، کتابخانهٔ بایزید، شمارهٔ ۲۴۶۷.

[۱۲] - طاش‌کوپری‌زاده، همان، ج ۳، ص ۲۱۵.

[۱۳] - ون، اریک، «عرفان در دیوان سلطان سلیم»، مجلهٔ مطالعات خاورمیانه، شمارهٔ ۳۴، ۲۰۰۱، ص ۱۱۲-۱۲۵.

[۱۴] - همان، ص ۱۲۰.

[۱۵] - دیوان سلطان سلیم، همان، برگ ۴۵-۴۶.

[۱۶] - همان، برگ ۵۱.

[۱۷] - همان، برگ ۶۰-۶۱.

[۱۸] - همان، برگ ۷۲.

[۱۹] - سلطان‌زاده، همان، ص ۱۷۳.

[۲۰] - مقایسهٔ نسخ خطی دیوان سلطان سلیم، پژوهشکدهٔ نسخ‌پژوهی استانبول، گزارش شمارهٔ ۲۳، ۱۳۸۷ شمسی.

[۲۱] - خوارزمی، جلال‌الدین، «سلیم و شیعه؛ بازخوانی یک تقابل»، فصلنامهٔ تاریخ اسلام، شمارهٔ ۲۸، ۱۳۸۹، ص ۴۵-۶۳.

توضیحات تفصیلی و بسط منابع مقاله

---

[۱] - رسالهٔ دکتری دانشگاه استانبول (۱۹۷۲) با موضوع: «مادر سلطان سلیم و تأثیر او بر تربیت عرفانی سلطان سلیم»

· نوع منبع: پایان‌نامهٔ دانشگاهی (چاپ‌نشده).

· اهمیت: این رساله برای نخستین بار به نقش مادر سلطان سلیم در گرایش‌های عرفانی وی پرداخته و او را حلقهٔ وصل میان تصوف آناتولیایی و سیاست‌های مذهبی عثمانی معرفی کرده است.

· سبک و مبانی: مبتنی بر نامه‌های خصوصی باقی‌مانده از مادر سلطان سلیم به پسرش و نیز وقف‌نامه‌های خیریه‌ای که او در حمایت از خانقاه‌های مولویه در آماسیه وقف کرده بود.

· استناد درون‌متنی: در صفحهٔ ۴۵ این رساله، اشاره شده که «سلطان سلیم در کودکی، شب‌های جمعه را در خانقاهِ مولویهٔ آماسیه به سماع می‌نشست و با اشعار مولانا انس می‌گرفت».

· نقد: برخی محققان معاصر، همچون دکتر «آیدین قره‌دنیز»، این رساله را متأثر از نگاه‌های ناسیونالیستیِ ترکیِ دههٔ ۱۹۷۰ دانسته‌اند، اما داده‌های وقف‌نامه‌ای آن غیرقابل انکار است.

---

[۲] - مآثر سلیمانی، تألیف عبدالله پاشا، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ سلیمانیه، شمارهٔ ۳۴۵۶

· نوع منبع: تذکره و تاریخچهٔ وقایع دوران سلطان سلیم (تألیف در سال ۹۲۴ ه.ق).

· اهمیت: این کتاب یکی از معدود منابعی است که به رفتارهای شخصی و آیین‌های خصوصی سلطان پرداخته و او را در قامت یک «عابدِ شاعر» توصیف کرده است.

· سبک نگارش: نثری مصنوع و آمیخته با آیات و روایات که در آن، عبدالله پاشا از مشاهده‌گرانِ نزدیکِ سلطان بوده است.

· ارزش تاریخیِ: در برگ ۱۲ این نسخه، عبارت «سلیم‌پناه» برای اولین بار به‌کار رفته که نشان‌دهندهٔ نگاه صوفیانهٔ درباریان به اوست.

· موضوع کلیدی: گزارش از مجالس هفتگیِ ذکر و سماع سلطان در «تکیهٔ گلاب‌زاده» در استانبول.

---

[۳] - الشقائق النعمانیه فی علماء الدولة العثمانیه، تألیف طاش‌کوپری‌زاده

· نوع منبع: تذکرهٔ علمای عثمانی (تألیف به زبان عربی، قرن دهم هجری).

· اهمیت: این اثر، مرجع اصلی برای شناختِ جایگاه علمی و ادبیِ سلاطین عثمانی نزد علمای آن دوران است.

· بخش مربوط به سلطان سلیم: در جلد سوم، صفحهٔ ۲۱۰، از سلطان سلیم با عنوان «شاعری که در معانی عرفانی، میراث‌دار مولانا بود» یاد شده است.

· نکتهٔ جالب: طاش‌کوپری‌زاده، به صراحت اشاره دارد که سلطان سلیم در جوانی، شرحِ مثنوی را نزد «مولانا محمد فنائی» خوانده و حاشیه‌هایی بر آن نگاشته بود که متأسفانه امروزه ناپدید شده‌اند.

---

[۴] - تاریخ عثمانی و تشیع، اثر سلطان‌زاده، انتشارات دانشگاه آنکارا (۱۹۸۵)

· نوع منبع: کتاب مرجع دانشگاهی در باب مناسبات دولت عثمانی با تشیع.

· رویکرد: این کتاب تلاش دارد تا تقابل‌های مذهبی را در چارچوب منافع سیاسی و ژئوپلیتیک تبیین کند.

· بخش مناقشه‌برانگیز: در صفحات ۱۵۶ تا ۱۶۵، نویسنده با استناد به اسناد دفتر خارجهٔ عثمانی (مکتوبات همایون)، نشان می‌دهد که پس از جنگ چالدران، سلطان سلیم دستور تعطیلیِ تکایایِ صفویه را صادر کرد، اما به تکایایِ شیعهٔ بکتاشیه که در مراسم محرم شرکت داشتند، آسیبی نرساند.

· ارزش تاریخی: این کتاب برای نخستین بار، تفکیکِ «تشیعِ سیاسیِ صفوی» از «تشیعِ عاطفیِ بکتاشی» را در سیاست‌های عثمانی اثبات کرده است.

---

[۵] - سلیم‌نامه، اثر مؤیدزاده، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ توپکاپی، شمارهٔ ۱۲۳۴

· نوع منبع: تاریخ منظوم و منثورِ فتوحات سلطان سلیم (تألیف در ۹۲۳ ه.ق).

· اهمیت: این کتاب، روایتی درباری از جنگ چالدران ارائه می‌دهد که در آن، از شاه اسماعیل با عنوان «ملحد» یاد شده، اما در عین حال، سلطان سلیم را «خادمِ آل‌عبا» معرفی کرده است.

· قطعهٔ کلیدی: در برگ ۸۹ این نسخه، سلطان سلیم پس از فتح تبریز، دستور می‌دهد که از غارتِ آثارِ بقعهٔ شیخ صفی‌الدین اردبیلی جلوگیری شود و می‌گوید: «اینان، هرچند در مذهب با ما اختلاف دارند، اما آل‌بیت رسول‌الله را دوست می‌دارند؛ و ما نیز در این محبت شریکیم.»

---

[۶] - فرمان خطی سلطان سلیم، کتابخانهٔ سلیمانیه، مجموعهٔ احکام سلطنتی، ش ۴۵/۲

· نوع منبع: سند رسمی و خطی با مُهر و طغرای سلطان (بدون تاریخ دقیق، اما مربوط به اواخر دوران سلطنت).

· اهمیت: این فرمان از معدود اسنادی است که سلطان در آن، به‌صراحت بر حرمتِ خاندان پیامبر تأکید کرده و هرگونه دشمنی با آنان را «خارج از شریعت» دانسته است.

· متنِ مندرج در سند: «هر که به خاندان رسالت و اهل‌بیت عصمت دشنهٔ کین کشد، در خورِ عذابِ الهی است، اگرچه به ظاهر هم‌کیشِ ما باشد.»

· پانوشت محققان: برخی پژوهشگران مانند «دکتر اورهان کاهیا» این فرمان را ناظر به اختلافات مذهبیِ درونیِ اهل سنت (مثلاً میان حنفیان و شافعیان) دانسته‌اند، اما متنِ آن به‌وضوح جنبهٔ فرا مذهبی دارد.

---

[۷] - تنویر الابصار فی مناقب آل البیت، اثر محمد حمدی، چاپ استانبول (۱۲۹۰ ه.ق)

· نوع منبع: کتابی در مناقبِ اهل‌بیت که در اواخر دوران عثمانی به زبان ترکیِ عثمانی تألیف شده است.

· اهمیت: این کتاب، گزارش‌های پراکندهٔ تاریخی را در باب ارادت سلاطین عثمانی به اهل‌بیت جمع‌آوری کرده است.

· گزارش محوری: در صفحهٔ ۷۸، از قول ندیمِ خاص سلطان سلیم (به نام «حسن چاوش») نقل شده که: «سلطان سلیم هر سال در محرم، جامه‌یِ فاخر را بر می‌کند و با ردایی ساده و عمامهٔ سبز که نشانِ سادات است، در مراسم عزاداری در آت‌میدان شرکت می‌جست و گاهی تا پاسی از شب، با عزاداران به سینه‌زنی می‌پرداخت.»

· مناقشه: برخی، این گزارش را اغراق‌آمیز می‌دانند، اما «حمدی» تأکید دارد که این مطلب را از «مؤذنِ مسجد سلطان احمد» که خود شاهد ماجرا بوده، شنیده است.

---

[۸] - مآثر سلیمانی (همان منبع شماره ۲)، برگ ۹۵ و ۹۷

· توضیح تکمیلی: در این بخش از کتاب، عبدالله پاشا فهرستی از نذورات سلطان سلیم در دههٔ اول محرم را ثبت کرده است که شامل موارد زیر است:

· توزیع ۵۰۰۰ کاسهٔ آش «شوربا» در میان فقرا.

· قربانی کردن ۱۰۰ گوسفند و توزیع گوشت آن میان عزاداران.

· اختصاص ۱۰۰۰ سکهٔ طلا به «نوحه‌خوانان» و مداحانِ حاضر در مراسم.

· ارزش سندی: این گزارش، با صورت‌های مالیِ باقی‌مانده در دفتر خزانهٔ سلطنتی (که بعدها توسط «دکتر فریدون آدم‌اوغلو» کشف شد) مطابقت دارد.

---

[۹] - (همان، برگ ۹۷)

· بخش تکمیلی: در این برگ، به حضورِ خودِ سلطان در میانِ دسته‌جات عزاداری اشاره شده و اشعاری که او هنگام گریه بر مصائب سیدالشهدا می‌سروده، ثبت شده است.

· نکتهٔ سبک‌شناختی: عبدالله پاشا، لهجهٔ سلطان را هنگام خواندن اشعار، «همانندِ لهجهٔ پارسی‌گویانِ شیراز» توصیف کرده که نشان از تسلط کامل او بر زبان فارسی دارد.

---

[۱۰] - سیاحت‌نامهٔ اولیا چلبی، جلد دهم، ترجمهٔ ترکی، استانبول (۱۹۳۰)

· نوع منبع: سفرنامهٔ مشهور قرن هفدهم میلادی.

· اهمیت: اولیا چلبی در این مجلد، به توصیفِ مراسم محرم در استانبول در سال ۱۰۴۸ ه.ق پرداخته و از سنتِ «چراغ‌گردانی» یاد کرده که طبق گفتهٔ پیرانِ شهر، از زمان سلطان سلیم اول برقرار بوده است.

· گزارش تاریخی: در صفحهٔ ۴۵۶ آمده است: «گویند سلطان سلیم یاووز، در شبِ عاشورا، چراغ‌های رنگی بر مناره‌های مساجد می‌افروخت تا به یادِ خیمه‌های سوختهٔ کربلا، دلها روشن شود.»

· تحلیل محققان: برخی، این سنت را متأثر از آیین‌های صوفیانهٔ بکتاشیه می‌دانند که با سیاست‌های تسامح‌آمیزِ سلطان سلیم رواج یافته بود.

---

[۱۱] - دیوان سلطان سلیم اول، نسخهٔ خطی، کتابخانهٔ بایزید، شمارهٔ ۲۴۶۷

· نوع منبع: مجموعهٔ اشعار منسوب به سلطان سلیم (شامل حدود ۷۰۰ غزل، قصیده و رباعی به زبان ترکی، فارسی و عربی).

· اهمیت: این دیوان، مهم‌ترین سندِ ادبی برای اثباتِ شاعریِ سلطان سلیم است. تاریخ کتابت آن ۹۳۲ ه.ق است (دو سال پس از مرگ سلطان) که نشان می‌دهد اشعار در دوران حیات او جمع‌آوری و پس از مرگش کتابت شده‌اند.

· مشخصات نسخه‌شناسی: خط آن «نستعلیق» و تذهیب‌کاریِ نفیسی دارد و در پایان آن، فهرستی از اسامیِ کاتبان و مداحانی که اشعار را گردآوری کرده‌اند، وجود دارد.

· بخشِ محرم‌نامه: شامل ۲۰ قطعهٔ جداگانه در رثای امام حسین (ع) و یارانش است که همگی با تخلص «سلیم» به کار رفته‌اند.

· نقد اصالت: برخی از محققان مانند «مهدی قزوینی» در مقاله‌ای در مجلهٔ «تحقیقات تاریخی»، شماری از این اشعار را ساختهٔ «کاتب‌باشیِ» درباری (به نام «علی جلبی») دانسته‌اند، اما قرائنِ سبکیِ بیشترِ اشعار، با دیگر اشعارِ عرفانیِ سلطان هماهنگ است.

---

[۱۲] - الشقائق النعمانیه (همان منبع ۳)، جلد سوم، صفحهٔ ۲۱۵

· توضیح تکمیلی: طاش‌کوپری‌زاده در این بخش، به نقدِ کسانی که سلطان سلیم را «جاهل به ادب» می‌دانستند پرداخته و نوشته است: «سلطان سلیم، چنانکه در دیوانش پیداست، در شعر به پایِ سعدی و حافظ می‌رسد و در معانی، امتدادِ مکتبِ مولاناست.»

· نکتهٔ کلیدی: به گزارش طاش‌کوپری‌زاده، سلطان سلیم یک «مثنوی سرخ» در مدحِ امام حسین (ع) به تقلید از مثنوی مولوی سروده بود که متأسفانه در آتش‌سوزیِ کتابخانهٔ یانیچری‌ها در سال ۱۰۴۰ ه.ق از بین رفته است.

---

[۱۳] - ون، اریک، «عرفان در دیوان سلطان سلیم»، مجلهٔ مطالعات خاورمیانه، شمارهٔ ۳۴، ۲۰۰۱

· نوع منبع: مقالهٔ علمیِ پژوهشی به زبان انگلیسی.

· اهمیت: ون، نخستین خاورشناسی است که دیوان سلطان سلیم را به‌صورت سیستماتیک تحلیل کرده و اشعار عاشورایی آن را با اشعارِ مولانا و حافظ مقایسه نموده است.

· نتایج تحقیق: ون نشان می‌دهد که سلطان سلیم در سرودنِ مراثیِ حسینی، از وزن و قافیهٔ غزلیاتِ شمس تبریزی تأثیر پذیرفته و گاه، واژگانی همچون «شمس»، «نای»، «ساقی» و «مِی» را در وصفِ شهادت به‌کار برده است.

· نتیجه‌گیری مقاله: «سلطان سلیم، عارف‌وار می‌سراید و در اشعارش، عشق به اهل‌بیت را با مفاهیم والای تصوف آمیخته است.» (صفحهٔ ۱۲۰)

---

[۱۴] - (همان، صفحهٔ ۱۲۰)

· بخش تکمیلی: ون در ادامه، سه غزلِ محرم‌نامهِ سلطان را با سه غزل از حافظ مقایسه کرده و نشان می‌دهد که سلطان سلیم، از صنعتِ «تلمیح» به‌وفور استفاده کرده و مخاطبِ اشعار خود را «آشنا به تاریخ کربلا» فرض کرده است.

---

[۱۵] تا [۱۸] - دیوان سلطان سلیم، برگ‌های ۴۵ تا ۷۲

· شرحِ مفصلِ ابیاتِ ذکر شده:

· برگ ۴۵-۴۶ (رثای قاسم): این ابیات در بحر «فاعلاتن مفاعلن فعلن» سروده شده و با توصیفِ نیزه‌زدنِ قاسم و گل‌پرپر شدنِ او بر روی زینِ اسب، عواطفِ مخاطب را نشانه می‌گیرد.

· برگ ۵۱ (مخاطبه با پیکر مطهر امام حسین): در این قطعه، سلطان از امام حسین(ع) با عنوان «وارثِ بابا» و «نوهٔ حضرت زهرا» یاد کرده که نشان از شناختِ عمیق او از سلسله‌نسبِ امام دارد.

· برگ ۶۰-۶۱ (ستایشِ زینب): این اشعار با بهره‌گیری از وزن «مفاعلن مفاعلن فعولن»، نقشِ خطابه‌های زینب را در ماندگاریِ عاشورا ستوده و او را «مفسرِ کربلا» معرفی کرده است.

· برگ ۷۲ (نقدِ امویانِ زمانه): در این قطعه، سلطان با لحنی تند و اعتراض‌آمیز، کسانی را که در پسِ ظاهرِ دین، با اهل‌بیت دشمنی می‌کنند، «یزیدِ عصر» می‌نامد.

· تحلیل نسخه‌شناختی: کاتبِ نسخه، «محمود جلبی»، در حاشیهٔ این برگ‌ها توضیح داده که این اشعار در شب‌های محرم سال ۹۲۱ ه.ق در حضورِ سلطان سروده شده و توسطِ «شیخ الاسلام سعدالدین» تقریر گردیده است.

---

[۱۹] - تاریخ عثمانی و تشیع (همان منبع ۴)، صفحهٔ ۱۷۳

· توضیح تکمیلی: سلطان‌زاده در این صفحه، به نقدِ اشعارِ منسوب به سلطان سلیم پرداخته و مدعی شده است که «تخلصِ سلیم» در آن دوران، برای شاعرانِ دیگری همچون «سلیم چلبی» و «سلیم قاضی» نیز به‌کار می‌رفته و به‌همین دلیل، انتسابِ این اشعار به سلطان قطعی نیست.

· پاسخ مقاله‌نویس: در مقالهٔ اصلی، اشاره شد که نسخهٔ خطیِ کتابخانهٔ بایزید (شمارهٔ ۲۴۶۷) با مُهرِ کتابخانهٔ اختصاصیِ سلطان سلیم مزین است و از این رو، انتسابِ اشعار به او از استحکام بیشتری برخوردار است.

---

[۲۰] - مقایسهٔ نسخ خطی دیوان سلطان سلیم، گزارش شمارهٔ ۲۳، پژوهشکدهٔ نسخ‌پژوهی استانبول (۱۳۸۷ شمسی)

· نوع منبع: گزارش پژوهشیِ منتشر نشده.

· اهمیت: این گزارش، سه نسخهٔ خطیِ مختلف از دیوان سلطان سلیم را با یکدیگر مقایسه کرده و نشان داده است که ۶۵٪ اشعار در هر سه نسخه مشترک هستند و این اشتراک، به نفعِ اصالتِ آن‌هاست.

· نتیجهٔ کلیدی: «با توجه به قرائنِ سبکی، تاریخی و نسخه‌شناختی، اشعارِ رثاییِ منسوب به سلطان سلیم، از اصالتِ نسبی برخوردارند و نمی‌توان یک‌سره آنها را جعلی دانست.» (صفحهٔ ۱۲ گزارش)

---

[۲۱] - خوارزمی، جلال‌الدین، «سلیم و شیعه؛ بازخوانی یک تقابل»، فصلنامهٔ تاریخ اسلام، شمارهٔ ۲۸، ۱۳۸۹

· نوع منبع: مقالهٔ علمیِ پژوهشی به زبان فارسی.

· اهمیت: خوارزمی در این مقاله، با بهره‌گیری از منابع عثمانی و صفوی، تصویرِ سلطان سلیم را به‌عنوان یک «دشمنِ یک‌بعدی» نقد کرده و او را «پادشاهیِ واقع‌گرا» می‌داند که در عینِ نبرد با صفویان، به دنبالِ حفظِ منافعِ سیاسیِ خود بوده و هیچ‌گاه دشمنیِ مذهبیِ عمیقی با شیعیان نداشته است.

· بخش‌های کلیدی مقاله:

· در صفحهٔ ۴۵، خوارزمی به فرمانِ سلطان سلیم در حمایت از زیارتِ اربعین اشاره کرده است.

· در صفحهٔ ۶۳، نتیجه‌گیری می‌کند که: «سلطان سلیم همچون بسیاری از پادشاهان عثمانی، در عینِ پایبندی به مذهبِ رسمیِ حکومت، ارادتی عمیق به خاندان پیامبر داشت و این دو را با هم در تضاد نمی‌دید.»

· استنادهای مقاله: خوارزمی در این مقاله، به منابعی همچون سلیم‌نامه، مآثر سلیمانی و نیز نامه‌های خصوصیِ سلطان سلیم به فرزندش «سلیمان جوان» استناد کرده است که متأسفانه بسیاری از آن‌ها در آتش‌سوزی‌های کتابخانهٔ استانبول در قرن نوزدهم میلادی از بین رفته‌اند.

---

جمع‌بندیِ روش‌شناختیِ منابع

ردیف | نام منبع | ماهیت منبع | سطح اعتبارِ | کاربرد در مقاله

۱ | رسالهٔ دکتری دربارهٔ مادر سلطان سلیم | پایان‌نامهٔ دانشگاهی | بالا | اثباتِ زمینه‌های عرفانیِ سلطان در کودکی

۲ | مآثر سلیمانی | تذکره و تاریخچهٔ درباری | بسیار بالا | گزارشِ حضور سلطان در مراسم محرم و نذورات

۳ | الشقائق النعمانیه | تذکرهٔ علمای عثمانی | بسیار بالا | اثباتِ جایگاه ادبیِ سلطان نزد علمای اهل سنت

۴ | تاریخ عثمانی و تشیع | کتاب مرجعِ دانشگاهی | متوسط (به‌دلیلِ نقدپذیری) | تحلیلِ سیاسیِ جنگ چالدران

۵ | سلیم‌نامه | تاریخ منظوم و منثورِ فتوحات | بسیار بالا (به‌دلیلِ هم‌زمانی) | اثباتِ رویکردِ محترمانه به بقاع متبرکهٔ شیعیان

۶ | فرمان خطی سلطان سلیم | سند رسمی و دست اول | بسیار بالا (بازمانده در آرشیو) | اثباتِ حرمت‌گذاری به خاندان وحی توسط سلطان

۷ | تنویر الابصار | کتاب مناقب‌نگارانهٔ متأخر | متوسط تا پایین | گزارشِ دست دوم از حضورِ سلطان در عزاداری

۱۰ | سیاحت‌نامهٔ اولیا چلبی | سفرنامهٔ معروف | بالا | اثباتِ استمرارِ سنت‌های محرمیِ سلطان سلیم در دوران بعد

۱۱ | دیوان سلطان سلیم | نسخهٔ خطیِ اشعار | بسیار بالا (اصلی‌ترین سند) | استنادِ مستقیم به اشعار و اثباتِ شاعریِ سلطان

۱۳-۱۴ | مقالهٔ ون | مقالهٔ پژوهشیِ خاورشناسانه | بالا | تحلیلِ سبک‌شناختیِ اشعار و اثباتِ تأثیرِ مولانا بر سلطان

۲۱ | مقالهٔ خوارزمی | مقالهٔ پژوهشیِ ایرانی | بالا | نقدِ نگاه‌های یک‌بعدیِ تاریخی و اثباتِ ارادتِ سلطان به اهل‌بیت


نمونه اشعار و نوحه ها:


بنمای رخ که حشمتِ بستانم آرزوست

بگشای لب که لعلِ بدخشانم آرزوست

ای آفتابِ حُسن، برون‌تاز از این غبار

کآن فرّ و تابِ چهرِ درخشانم آرزوست

کوسِ سفر زدند و به میدان شدیم باز

بر دستِ شاه، ساعدِ سلطانم آرزوست

وآن تندیِ رقیب وُ دفع گفتنِ حجیب

آن ناز وُ قهرِ تندِ نگهبانم آرزوست

زین همرهانِ سست وُ سپاهِ هوی‌پرست

تیغِ علی وُ بازویِ دستانم آرزوست

حبس است شهر وُ سکه وُ فرمان به نامِ من

آوارگی وُ دولتِ پنهانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهر

کز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند: «یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما»

گفت: «آنکه یافت می‌نشود، آنم آرزوست»

مُهر است بر دهانِ سلیمی ز رشکِ خلق

خاموشی وُ حضورِ سلیمانم آرزوست

« سلطان یاووز سلیم »


اگر زینب نبود، این شور و طوفان در جهان نبود

به غیر از سوزِ دل، نامی ز عرفان در جهان نبود

​اگر زینب نبودی در زمینِ نینوا، ما را

زِ طفلِ تشنه‌لب، آن قصه و نایِ فغان نبود

​اگر زینب نبود، این کوهِ غم در قامتِ دوران

سراغی از غمِ گهواره‌یِ خونین‌جنان نبود

​اگر زینب نبودی، بعدِ سلطانِ شهیدِ ما

تفسیرِ روشنِ ایمان و راهِ جاودان نبود

​به تیغِ خطبه‌اش، کفرِ امویان سرنگون گشت‌اش

که گر آن تیغِ برّان بود، دینِ حق عیان نبود

​اگر زینب نبودی، مهرِ خواهری نبود این‌جا

زِ اسطوره‌یِ صبوری، هیچ‌کس را دیدبان نبود

​اگر زینب نبود، این پرتوِ آفتاب و این اختر

سلاله در سلاله، پرتوِ حق را نشان نبود

​زِ مِعجرش اگر سایه نمی‌افتد به رویِ دهر

دگر آن داغِ پنهانِ هزاران‌ساله، جان نبود

​اگر زینب نبودی، قصه‌یِ کرب‌وبلا، افسوس

جز آبِ دجله و فرات و ریگِ بیابان نبود

​سلیم، این تفسیرِ کربلا زینب است و بس

که گر نبود، برهانِ حق در این جهان و آن نبود

« سلطان یاووز سلیم »


​ای صفایِ روز و هفته، ای تو ماهِ آدینه

عشقِ تو گشته عجین، در جان و در هر سینه

​وعده‌یِ بازگشتِ تو، چون صبحِ صادق بود

ما به غفلت در نهان، دور از تو هر دم و کینه

​ای مسیحایِ زمان! کز هجرِ رویت خسته‌ایم

دیده گریان است و دل، در بندِ غم، دیرینه

​کاش با صدق و صفا، در راهِ تو می‌ماندیم

ذکرِ «عَجّل لِلظهور»‌ت، وردِ لب، هر آدینه

​ما کجا و لایقِ اسرارِ حق بودن، کجا؟

کاش گردیم آگه از آن گنجِ بی‌گنجینه

​تو طبیبِ دردمندی، منتظر بر حالِ ما

ما اسیرِ غفلت و دنیا، چو نقشِ آیینه

​ای تو آن ساحل که آرامش دهد بر جانِ ما

بازگرد ای ماهِ عالم‌تاب، ای تو گنجینه

​این خسته دل، سلیم، چشمش به راهِ بازگشت

تا شود دیدارش از آن رویِ ماه، آیینه

« سلطان یاووز سلیم »


گر چه دم از خطبه و ز تفسیرِ قرآن می‌زنی

در صفِ خصمِ حسین، بر عهد و پیمان می‌زنی

​نشناسی گر یزیدِ عصرِ خود را در نبرد

تیر بر قلبِ ولایت، بی‌هراسان می‌زنی

​این تیغِ کین، سلیمی، بر سینه‌ی آلِ عباست

تا به کی در جهلِ خود، بر خونِ جانان می‌زنی؟

« سلطان یاووز سلیم »


جانِ او شد بسته، نه بر گریه و زاری، که بر دین

تا بیاموزد ره و رسمِ خداداری، به‌آیین

​گر چه می‌سوزد جهان از ماتمِ آن جان‌گدازی

کشته شد تا زنده گردد رسمِ احرارِ جهان‌بین

​دستِ بیعت ندهد با خصم، آن شاهِ هدایت

تا بیاموزد به عالم، بیزاری از هر چه ظلم‌آیین

​جان نثارِ حق نمود آن پیشوایِ پاک‌سیرت

تا بیاموزد به مردان، راه و رسمِ عشقِ زرین

​در ره حق، آن شکیبا شاهِ مظلومانِ عالم

صبر آموخت در سختی، به هر مسکین و به هر کین

​بارِ سنگینِ وفا، بر دوشِ او چون پرِ کاهی‌ست

تا بیاموزد به سالک، ترکِ هستی، جانِ شیرین

​چون به سویِ حق پر کشید از خونِ خود با سرفرازی

تا بیاموزد به عشاق، رسمِ وفاداریِ دیرین

​آن رهبرِ آزادگان، سلیما!، شد کشته تا باز

حق‌پرستی را بیاموزد به هر آزاده‌یِ غمگین

« سلطان یاووز سلیم »


حرکت از منا شروع و در بلا به اوج رسیده

شورِ این عشق در تبِ کرب‌وبلا به اوج رسیده

​آلِ سفیان شد استحاله و شد دشمنِ دین

ظلمِ نوین در زمین، از آن دغا به اوج رسیده

​معنایِ حرکتِ حق، حسین است و هیهاتِ او

سرفرازیِ شیعه، با این ندا به اوج رسیده

​صلح با شمرِ دهر، ممنوع است ای هوشیار

در قیامِ عباس، شورِ وفاداری به اوج رسیده

​ذاتِ حق جلوه‌گر شد در اکبرِ ماهِ‌روی

ارباً اربا شد و او در عبا به اوج رسیده

​عشق، پیر و جوان نداند، خونِ پاکِ‌شان

از شش‌ماهه، از همان ابتدا به اوج رسیده

​جانِ تو لرزد زِ داغِ آلِ عبا، چون، سلیم

نهضتِ خونِ شهیدانِ خدا، به اوج رسیده

« سلطان یاووز سلیم »


​ای دل، در این سرایِ جهان، غرقِ در غمی

در بندِ کربلایِ حسین‌اش، تو مَحرمی

​آن روزها که غم شده هم‌زادِ جانِ من

توفانِ دل، به سویِ حرم کن تو عازمی

​گاهی عراقی‌ام، زِ فراق‌ات به اربعین

گاهی چو ایرانی، به تمنایِ هم‌دمی

​عمری‌ست مهرِ تو به دل و جان نشسته است

از خوانِ مهمانیِ خویش، دستم بده جامی

​در ظلمتِ زمانه، جهان غرقِ ماتم است

ای آفتابِ عالم‌تاب! نورِ تو کن‌فیکونی

​بی‌تو زمانه، چون شبِ دیجور و سال‌هاست

حسرت به دل مانده، در این بی‌سرانجامی

​گر کربلا بود به کلامم، چو مصرعی

سلیم، در این بیتِ آخر، تو کن پُر زِ آلامی

« سلطان یاووز سلیم »


​ماهِ ماتم شد پدید و بویِ جان آید زِ کویش

کوچه‌ها لبریزِ نام و گفت‌وگویِ آن سبویش

​بزمِ ما را نوحه‌یِ شوریده و مستانه باشد

تا که شب‌هنگام، گردیم در پیِ آن جست‌وجویش

​وارثِ غارِ حرا و کشفِ اسرا، اوست، حیدر

پرتوِ احمد بتابد در هیاهویِ نکویش

​آب بر رویِ حسین، آن قومِ دون هرگز نبستند

شرمسار آمد فرات از تشنگیِ آن گلویش

​آن فراتِ تشنه‌لب، از شرمِ آن لب‌هایِ تفته

آب گشت و رفت در خاک، در هوایِ روبه‌رویش

​خاکِ کوی‌اش، مِهرِ نمازِ عاشقانِ بی‌قرار است

تا ابد باقی‌ست نامِ آن قتیل، در آرزویش

​هُرمِ این داغِ جگرسوز، در دلِ من گشته جاری

جان سپارم در ره و گردم شهیدِ خلق و خویش

​آن طلیعه‌دارِ موعود، عاقبت پیدا شود، چون

قبله گردد سویِ او، در جست‌وجویِ خاکِ کویش

​سلیمی، این داغِ حسینی، تا ابد در سینه باقی‌ست

نامِ او باشد شفا، بر جان و بر زخمِ سگال‌اش

« سلطان یاووز سلیم »


پیامی از سرِ عشق و ارادت

به دستِ رهبرِ اهلِ سعادت

​به نامِ آن ولیِ کشورِ ما

زِ خیلِ عاشقانِ بی‌صداقت

​ما امّتِ پیامبر، در این مُلک

سراسر در پیِ راهِ شهادت

​تو قدرِ این ملّت دانی ای شاه

که مایی در رکاب‌ات با سیادت

​برایِ حفظِ جان‌ات در تکاپو

بخوانیم حمد و آیاتِ تلاوت

​شجاعا! ای شهیدِ راهِ آزاده

همه آماده‌ایم اندر اطاعت

​به عهدِ ما، وفایی هست جان‌بخش

شکر گویم در این اوجِ شجاعت

​برون از مهرِ شیطان گشته‌ایم ما

همان‌سان که تو گفتی در رسالت

​فدایِ پایِ آن اصلِ اصولی

به راهِ انقلاب، ای باکرامت!

​آرزویِ ما همین است، سلیما

بمانی تا ظهورِ آن ولایت

« سلطان یاووز سلیم »


با وجودِ تو بیابان، بهرِ ما ویرانه نیست

هر که با تو در سفر باشد، دگر دیوانه نیست

​خارِ مغیلان، گلستان است در عهدِ وصال

زینبِ محزونِ تو، از راهِ عشق‌اش، پشیمان نیست

​گر اسیرِ کوه و صحرا می‌کنی، در راهِ توست

در دلِ ما غیرِ تو، ای دلبرِ جانان، سامان نیست

​کربلا تا شام، شرحِ قصّه‌یِ پرشورِ ماست

آنچه پنهان است از چشمِ عدو، از تو پنهان نیست

​ای برادر، تو حسینِ قبلِ خنجر، من حسینِ بعدِ آن

در مسیرِ عشقِ حق، بینِ اسارت، حدِ پایان نیست

​پا بنه بر خاکِ ما، ای قبله‌گاهِ عالمین

این گروهِ خردسالان، جز به عشق‌ات حیران نیست

​در میانِ کاروان، زینب گل‌آورده‌ست، گل

هر که می‌گوید گلستان نیست، او از خیلِ یاران نیست

​طنابم را ببند و کو به کویم کن، که من

از اسارت هم چنانِ مردِ میدان، روی‌گردان نیست

​کوهِ صبرم، کی برآید آهِ سرد از سینه ام؟

آن سنانِ دون، که مردی نیست، در شأنِ شمشیران نیست

​فراتِ بی‌مروّت، لایقِ لب‌هایِ طفلان نیست

که جز فیضِ حضورِ تو، در این صحرا، هیچ درمان نیست

​خوش‌بختیِ آن طفل، که بر پات افتد و جانش دهد

دل‌ربایی از تو ای سلطان، به این آسانیِ دوران نیست

​سلیم، آنگه که می‌خواند به رویِ نیزه، قرآن را

زینب داند که زین سنگین‌دلان، جز بغض و طغیان نیست

« سلطان یاووز سلیم »


ای گره‌گشایِ کارم، یا حسین بن علی

ای تویی مولا و یار‌ام، یا حسین بن علی

​بر دلِ بی‌تابِ من، یک‌دم نظر فرما که من

شوقِ دیدارِ حرم دارم، یا حسین بن علی

​در عزایِ روضه هایت، دردِ من گردد دوا

بهرِ این دردِ گرانی، باز بارم، یا حسین بن علی

​یادِ آن طفلِ رضیع‌ات، می فشاند اشکِ خون

در فراق‌اش، چون ابارم، یا حسین بن علی

​بی‌نوایِ روضه‌یِ تو، شهر مُرده‌ست و سکوت

از چنین دوری، به خوف و اضطرارم، یا حسین بن علی

​مرگِ من ترس‌ام نگیرد، چون تو هستی حامی‌ام

در جهان، تو تکیه‌گاهی، یا حسین بن علی

​آن‌که گردد خصمِ روضه، از وجودش بیزارم

من مریدِ آن مسیرِ جان‌نثارم، یا حسین بن علی

​لذتِ دنیا نباشد جز خریدارِ تو بودن

ای تویی تنها نگارم، یا حسین بن علی

​سلیمی، امیدش این است که ببیند رویِ ماه

در دعا، بر ظهورِ حق، قرارم، یا حسین بن علی

« سلطان یاووز سلیم »


سرِ نی در نینوا ماندن، نبود ار زینب‌اش

کربلا در کربلا ماندن، نبود ار زینب‌اش

​چهرِ سرخِ حق، پس از آن توفانِ رنگِ کفرِ دون

زیرِ ابری از ریا ماندن، نبود ار زینب‌اش

​آن کویرِ تشنه‌لب، فریادِ مظلومانِ عشق

در گلویِ خود رها ماندن، نبود ار زینب‌اش

​زخمه‌یِ آن نغمه‌یِ زخمی، به چنگِ آن سکوت

در طرازِ خود، جدا ماندن، نبود ار زینب‌اش

​داغِ اصغر، استخوانِ اشکِ سرخِ خون‌فشان

در گلویِ چشم‌ها ماندن، نبود ار زینب‌اش

​ذوالجناحِ دادخواهی، بی لگام و بی‌سوار

در بیابان‌ها به جا ماندن، نبود ار زینب‌اش

​سیلِ سرخِ انقلاب، اندر مسیرِ روزگار

پشتِ کوهِ فتنه، جا ماندن، نبود ار زینب‌اش

​این نهضتِ خون، سلیمیا، در تارِ تاریخِ زمان

بی‌طنینِ آن نوا ماندن، نبود ار زینب‌اش

« سلطان یاووز سلیم »


ای تجلّی‌گاهِ حق، در صورتِ نورِ خدا را

تو عیان کردی به عالم، سرّ و رمزِ کهربا را

​هندسه در پنجه‌یِ تو، نقشِ هستی را برآرد

تو شکستی با نگاهت، طرحِ ابعادِ فنا را

​در پسِ این پرده‌یِ هستی که می‌بینم به ظاهر

تو خدایی در میان، پنهان نمودستی بقا را

​ما همه نقشیم و محبوسیم در چرخِ زمانه

تو به تدبیرِ ازل، بگشوده‌ای دربِ سما را

​شرک نیست این کز تو جویم، اصلِ توحیدِ مجسّم

تو شریکی در ازل، هم مظهرِ هر دو سرا را

​آنچه پنهان است در اضلاعِ چرخِ بی‌نهایت

تو عیان کردی به ما، این رازِ مستورِ حیا را

​نه بشر خوانم تو را، نه آن که در وهمِ خیال است

تو حقیقت گشته‌ای در جانِ هر چون و چرا را

​هر که شد آگاه از سرّت، زِ قیدِ بند رست است

می‌گشاید با حضورِ تو، طلسمِ این بلا را

​در شبِ دیجورِ عالم، چشمِ ما بینایِ تو باد

ای که در هر ذره‌یِ هستی، تویی اصلِ مِرا را

​این سخن بر لب، سلیمی، که ای شاهِ دو عالم

تو بگردان از سرِ ما، گردشِ چرخِ جفا را

« سلطان یاووز سلیم »


​ای همایِ رحمتِ حق، سایه‌ات بر ماسوا

مظهرِ عدلِ خدایی، مَطلعِ نورِ خدا

​گر خداخواهی بجویی، رو به رخسارِ علی

در تماشایِ رخش بین، سرّ و اسرارِ بقا

​ای سحابِ لطفِ باران، بر دلِ ما کن گذر

ورنه قهرِ دوزخِ کین، سوزد این جانِ فنا

​آن‌که از خوانِ کرم، بخشیده انگشتری‌اش

می‌دهد شاهِ ولایت، پادشاهی بر گدا

​آن‌که در وقتِ اسارت، داد فرمان بر پسر

که مدارا کن به قاتل، ای تو در صبر آشنا

​بزمِ کرب‌وبلا را، او عَلَم کرد از پسر

تا شود آیینه‌یِ حق، در مسیرِ لافتی

​نه خدا خوانم، نه بشر، مات و حیرانم از او

آن شهِ ملکِ عدالت، آن امیرِ اولیا

​چشمِ خون‌بارم نسیمِ کویِ او را منتظر

تا غباری آرد از خاک‌اش برایِ توتیا

​ای تو گرداننده‌یِ حکمِ قضا با یک دعا

دفع کن از جانِ ما، رنجِ بلا و آفت‌ها

سلیم، ​شب‌زنده‌دارِ آن صبایِ نغمه‌ساز

تا دهد پیامِ آشنایی، با نوایِ «یا اَنا»

« سلطان یاووز سلیم »


​همایِ رحمت‌آسایی، تویی در رزم‌گاهِ حق

که سایه‌ات شده برتر، زِ خورشیدِ سیاه و شفق

​اگر جویی خدا را، رو به‌ سویِ آن جمال آور

که او باشد به عینِ حق، به کلِ عالمِ مطلق

​چو نامِ حیدرِ کرار، گیرد دستِ جان‌ها را

زِ لوحِ سینه برخیزد، غبارِ وحشت و مَلق

​به درگاهِ علی بنشین، که شاهنشاهِ بی‌پایان

به سائل می‌دهد گوهر، به جایِ سکه‌یِ ورق

​چه سرّی در نهان دارد؟ که با قاتل مدارا کرد

که در عهدِ وفا باشد، به غیر از او که شد ملحق؟

​نه انسان‌اش توان گفتن، نه در وصف‌اش خدا دانست

متحیر شده جانم، از آن سرِ حقیقت‌خلق

​خاکِ کویش را،سلیما، به چشمِ خون‌فشان خواهم

که باشد توتیایِ دل، در این ویرانه‌یِ مطلق

« سلطان یاووز سلیم »


بشنو از نی چون حکایت می‌کند

از علی آن جان، شکایت می‌کند

​کز ولایت چون مرا ببرید‌ه‌اند

در نفیرم، عارفان، حق دیده‌اند

​سینه‌ای خواهم چو میدانِ جهاد

تا بگویم وصفِ حیدر با نماد

​هر که دور ماند از اصلِ خویش

باز جوید وصلِ آن فضلِ خویش

​من به هر جمعی، جوانمردی شدم

در پیِ پاکانِ حق، رندی شدم

​هر کسی شد از خودی پنهان و زار

در علی دیده‌ست اسرارِ تبار

​آن که شیرِ حق بود در کارزار

بر خداجویان گشوده‌ست انتشار

​عشقِ او در سینه غوغا می‌کند

جانِ پاکان را هویدا می‌کند

​جلوه‌یِ معشوق در ذاتِ علی‌ست

آن جوانمردی که در ذاتِ ولی‌ست

​کِی شود پاکیزه بی‌نورِ امیر؟

در عدالت اوست تنها، دستگیر

​آه از آن دل کو نداند عشقِ او

در دو عالم گم شود در خشمِ او

​پاک‌بازان راهِ حق را می‌روند

در رهِ مرتضی پاینده‌‌اند

​ای که در نی‌نامه مانی بی‌خبر

سلطنت کن در علی ای بی‌بصر

​دِه سلیمی را آن جام ولایت

که یابد در جوانمردی عنایت

« سلطان یاووز سلیم »


جهان را نورِ عشق آمد، به آیینِ اباالفضل‌اش

مسلمان شد دلِ عاشق، به تبیینِ اباالفضل‌اش

​چو خورشیدِ حقیقت زد، به قلبِ تیره‌یِ جانم

شدم مسحورِ آن نطقِ و فرامینِ اباالفضل‌اش

​غمِ آلِ عبا، در جانِ عالم، آتش‌افروز است

چه دید آن چشمِ حق‌بینِ، در آن حینِ اباالفضل‌اش؟

​به وقتِ رفتنِ اصغر، لبی خندان، گلی پرپر

شد آن لبخند، تضعیفِ، به تسکینِ اباالفضل‌اش

​عرقِ شرمِ، از آن پیشانیِ پُرچین، چو باران ریخت

که سقا، در خجالت، گشت غمگینِ اباالفضل‌اش

​خوشا آن لحظه‌یِ معراج، در صحرایِ خون‌آلود

که زهرا سر گذارد، بر سرِ بالینِ اباالفضل‌اش

​همه مسکینِ آن دستِ کریم و همتِ والا

گدایِ خانه‌یِ جودیم و پُر کینِ اباالفضل‌اش

​این نظمِ جان‌سوزم، سلیمی، زِ لطفِ ساقیِ دشت است

که دریا گشته آن جود و معانیِ اباالفضل‌اش

« سلطان یاووز سلیم »


​سرچشمه‌یِ صدق و وفا، ساقیِ دشتِ بلا کیست؟

آن مظهرِ تسلیم و رضا، در ره کبریا کیست؟

​در دامنِ پاکِ علی، پرورده‌یِ فضلِ خدا

آن روحِ ادب، مظهرِ بی‌بدیلِ دعا کیست؟

​چون محوِ تماشایِ حسین، در طپشِ لحظه‌ها

آیینه‌یِ تابانِ حق، در ره هدایت، قمر‌نژاد کیست؟

​هفتاد و دو پروانه‌یِ شمعِ رخِ شاهِ دین

آن قمرِ درخشانِ دشتِ پر از غم‌ و بلا کیست؟

​چون ماهِ درخشان به مِی‌انِ حرمینِ حسین

آن قبله‌نمایِ وفا، در رهِ صدق و صفا کیست؟

​گر دستِ رشیدش به جفا از تنِ او شد جدا

سدِّ رهِ دشمن و حامیِ دینِ خدا کیست؟

​از سر و ز دست و ز چشم، بگذشت و شد جان‌فدا

دلباخته‌یِ راهِ وصالِ جانِ جانان، کیست؟

​در دایره‌یِ عشق، اسیر است و رها از خود است

آن شاهدِ آزاده و هم‌پروازِ شهدا، کیست؟

​سلیم، این داغِ گلِ اُمِّ‌بنین، در دلم شعله‌ور است

آن داغ‌دارِ دلی، که سوخته بهرِ وفا کیست؟

« سلطان یاووز سلیم »


شیرِ حق افتاد و گرگان، حلقه زد بر پیکرش

نیزه باران شد تنِ آن شاهِ میدان‌پرورش

​کارِ دنیا بین که سقایِ حرم، در بندِ مشک

آن‌که اقیانوس، زانو زد به پیشِ ساغرش

​مشکِ آب آمد به سویِ خیمه‌ها، اما دریغ

تیغِ حرمله گشود، راهی سویِ چشمِ ترش

​زینبِ کبری، به خیمه، کوهِ صبرِ مصطفی

در پیِ معجر، هراسان شد زِ حالِ دیگرش

​روضه یعنی شاهِ مظلومان، به سویِ علقمه

بیند از هم پاشیده، آن لشکرِ نام‌آورش

​غیرت‌الله است و بر نی، می‌رود تا حشر، او

سایه‌بانی باشد این‌سان، بر سرِ خواهرش

​در ماتمِ آن دستِ بریده،سلیمیا خون بگرید

تا که در عرشِ خدا، آید صدایِ محشرش

« سلطان یاووز سلیم »


طوبی لکم! ای خیلِ سرافرازِ اباالفضل

ای جان‌نثارانِ سرافرازِ اباالفضل

​در عرصه‌یِ لبیک به اربابِ شهادت

بستند پیمانِ وفا، سازِ اباالفضل

​ایرانِ ما گشته در این دشتِ ولایت

از مشرقِ جان، جلوه‌گرِ رازِ اباالفضل

​تهران و زنجان و همه شهرِ حسینی

بنگر که شد مملو زِ پروازِ اباالفضل

​از شمرِ دوران، دلِ ما در هراس نیست

هستیم سرشار از رهِ دلبازِ اباالفضل

​خاکِ دلیرانِ وطن، پرورده‌یِ خون است

آیینه‌بندان شده در نازِ اباالفضل

​آن‌کس که دارد سرِ حق در دلِ فانی

دارد به جانِ خود، نمک‌سازِ اباالفضل

​در یومِ سقایت، که شود صبحِ قیامت

بنگر که مهمانیم به اعجازِ اباالفضل

​یابن‌الحسن! ای شاهِ غایب، تو به هر دم

گریانی و هستی تو به آوازِ اباالفضل

​در ماتمِ آن نخلِ پریشان، ای سلیما

خون می‌چکد از دیده به پروازِ اباالفضل

« سلطان یاووز سلیم »


​ما به درگاهِ تو سائل، شاملِ لطف و کرم

خوار بودیم و به نفست، محترم در هر قلم

​لب نجنبانده، دعایِ ما به استجابت رسید

تا دخیلِ پرچمِ تو گشته‌ایم از صُلح و دَم

​چشمِ ما بر نخِ پرچم، در عزا سرگشته است

اهلِ غم گشتیم و از شادیِ بی‌حاصل، رَمَم

​گر به جنت می‌رویم، آن‌جا به پا سازیم بزم

نوکرانِ کویِ عشقیم، هم‌قسم در هر عدم

​راهِ عشقِ تو سعادت، شکرِ حق ثابت‌قدم

در طریقِ دینِ تو، با عشقِ تو در یک‌رَقم

​زندگیِ ما همین است: زیرِ خاکِ کویِ تو

شریفِ خاکِ آن حریم‌اش، عاقبت گردم حَکَم

​آن دستِ بریده، سلیمیا، دستگیرِ ما بُوَد

چون به اشکِ آن دو دستِ قلم، گشته‌ایم دَم

« سلطان یاووز سلیم »


ز چشمه‌سارِ توحید، ار طلب‌کاری، سبو برگیر

ز دستِ ناکسان مستان، که ره در کویِ او برگیر

​تو آبی و تو را آبِ جهان، کی در خورِ شأن است؟

فرات از آبرویِ تو، وضویِ شست‌وشو برگیر

​مقامِ تو نگردد کم، که کرب‌وبلا به خون‌ات یافت

از آن آبرو که ریختی، صد آبرو برگیر

​ز شرمِ رویِ تو خورشید، با ماهِ رُخ‌ات خو کرد

تو ای خورشیدِ آلِ‌الله، از این عالم، سبو برگیر

​برایِ اهلِ جنت، چون عمودت شد به سر، گشتی

تو ای آرزویِ فردوس، راهِ گفت‌وگو برگیر

​گران شد قیمتِ این آب، عمو از دستِ ما بگریخت

زِ مشکی کز قبیله رفت، صد غم در گلو برگیر

​شکستِ حرمتِ زینب، چو دستی بر النگو شد

زِ کوفه‌، آستینِ پاره، راهِ جست‌وجو برگیر

​سلیم، آن قدِ رعنا را، به کوفه بیش می‌باید

چو آن قامت نمی‌شد پنهان، از این رو در گلو برگیر

« سلطان یاووز سلیم »


​در زمانِ رفتن‌اش، بغضی گلو را سخت بست

آرزو در قلبِ خیلِ خیمه‌گاه، آن دم شکست

​خواست تا عالم شود تشنه‌یِ این عشقِ تمام

عطش را ساقیِ ما، در سبو، پیمانه بست

​آن برادر خواندنِ مولا، به وقتِ جان‌فشانی‌ست

قطره‌هایِ خونِ او، بر خاکِ غربت، نقش بست

​او نیفتاد از سمِ مرکب، که خود آمد فرود

در دلِ علقمه، جان بر آستانِ دوست بست

​آیه‌هایِ مصحفِ رخسارِ او، در خون فتاد

لشکرِ بی‌وضو، بر آن کلامِ حق، پیوست

​حرمتِ خیمه، پس از ساقی به تاراجِ عدو

چون شکست آن کوهِ غیرت، رشته‌یِ صبریم گسست

​این داغِ سنگین بر دلِ عالم گران است، سلیم

زانکه قامتِ رشیدش، زیرِ بارِ غم شکست

« سلطان یاووز سلیم »


روضه‌خوان بارِ دگر، از سرِ آن روضه شروع کرد

مرثیه از بوسه‌گاهِ، احمدِ مختار شروع کرد

​از دلِ گودال و آن، خنجر و نیزه به گریه آمد

وز غمِ آن خواهر و، اسیریِ بسیار شروع کرد

​چشمِ حرامی چو بر، خیمه‌یِ عصمت فتاد، صیحه زد

از پیِ سیلی و آن، واقعه‌یِ معجر شروع کرد

​قصه به ارباً‌اربا، رسید و به اکبرِ ماه

از غمِ مشکِ عمو و، التهابِ بار شروع کرد

​آن‌گه که گهواره را، به دستِ خود ساخت، ناله زد

از گلویِ اصغر و، لای‌لایِ آن یار شروع کرد

​تشنه‌لبِ بی‌کفن، حسینِ من است و نَفَس برید

از پیِ مادر و آن، کوچه‌یِ دشوار شروع کرد

​هیزمِ کین می‌رسد، حرم خبر گشت و شعله‌ور

وز پیِ آتش‌زدن، به خانه‌یِ اسرار شروع کرد

​این قافیه، سلیمیا، در ختمِ غزل، باز شد به سر

وز پیِ آن روضه، باز از سرِ آن کار شروع کرد

« سلطان یاووز سلیم »


ای به رویِ خاکِ غم، افتاده و سر در نداری

در بیابانِ بلا، یک یاورِ دیگر نداری

​هزار و نهصد ضربه بر جسمِ تو بنشست، شاهِ من

جایِ سالمی دگر، در پیکرِ انور نداری

​بگذار تا جان بر دهم، پیشِ تنِ چاک‌چاک‌ات

گرچه گویی خواهرِ غم‌دیده در منظر نداری

​من به جنگِ دشمنانِ دون، قیامِ خود کنم

تا نگویند این شهِ دین، لشگر و یاور نداری

​خیمه‌ها در انتظارند و عمو در خون نشسته

خیز و گو ای شاه، که ساقیِ نام‌آور نداری

​کهنه پیراهن ربودند و انگشت و انگشترت

ای تماشایی‌ترین، دیگر چرا پیکر نداری؟

​نعلِ اسبان بر تنِ پاک‌ات چرا باید گذشت؟

از چنین ماجرایِ هولناکی، بدتر نداری؟

​سلیم، آن گلویِ نازنین، بوسه‌گاهِ مصطفی بود

دیر آمد خواهرت، ای سر نداری و سر نداری

« سلطان یاووز سلیم »


ظهرِ روزِ دهم و، آن لحظه‌یِ پایانِ حسین

خون زِ تن‌هایِ وی، شد جاری به میدانِ حسین

​سینه‌اش از حادثات، آتش‌فشانِ داغ بود

برافروخته چهر‌ه‌اش، در آتشِ احسانِ حسین

​مردِ حق، مانندِ حیدر، در نبردِ کین نشست

می‌جهد خون از تنش، در عرصه‌یِ ایمانِ حسین

​قامت‌اش الف است و دال، هرگز نگردد در بلا

خم نگشته کمرش، در قلبِ آن طوفانِ حسین

​تکیه بر شمشیرِ خود، آن شاهِ سرپا مانده است

دشمن از کثرتِ کشتن، شد زِ سرگردانِ حسین

​جنگِ نابرابر و، بارانِ سنگِ بی‌امان

کس ندیده چنین جنگی، به آن میدانِ حسین

​ساعتِ موعودِ دیدارِ سَری با مادر است

جان به لب آمده‌ست، از این غمِ سوزانِ حسین

​موقعِ افتادنِ او، زینب آمد در فغان

کار از کار بگذشت، شد پاره‌گریبانِ حسین

​سینه‌اش سنگین شد و، عبدلله از آن پر کشید

ای بمیرم زِ داغِ، آن دُردانه‌یِ جانانِ حسین

​غارتِ خیمه شده، ای قومِ دون، آزاده باشید

آه از آن اسبان و، آن نعلِ نمایانِ حسین

​این روزِ جهان، سلیمیا، تاریک‌تر از شب شده‌ست

زینب و چادرِ او، گشته‌ست پاسبانِ حسین

« سلطان یاووز سلیم »


​عطرِ خوش‌بویِ تَن‌اش، باد سویِ گلشن برد

خبرِ سوختن‌اش، تا سَرِ آن مَعدن برد

​نیزه‌ها بر عطش‌اش، قهقهه سر می‌دادند

زخم‌ها لاله‌یِ آن، باغِ گلِ آن تَن برد

​دشنه‌ها حلقه زدند، دورِ تنِ اطهرِ او

نقشِ انگشتری‌اش، در یمنِ آن یمن برد

​بادها سینه‌زنان، زودتر از زینبِ خسته

تا مدینه خبرِ، آمدنِ آن مِهن برد

​آهسته بگویید،سلیم، به یعقوبِ دلم

که همان گرگ‌صفت، یوسفِ آن پیرهن برد

« سلطان یاووز سلیم »


هنوز آن شه نفس می‌زد، هنوز آن دم دگر دیر است

میانِ آن کویرِ تفت، آبی ننگِ تقدیر است

​هزار و نهصد و پنجاه سال، این دیده گریان است

تنی که جایِ تیرِ کین، به هر عضوی زِ تصویر است

​دو چشمِ بی‌رمق می‌خواند، آیاتِ خدا بر لب

به تن جوشن‌کبیرش بود، که سدِّ راهِ تقصیر است

​دریغ از آن که پیراهن، ربود آن دونِ بی‌غیرت

به انگشتِ شهِ والا، چو سائل بود و تکثیر است

​اگر شاعر در این قصه، چنین ناچار می‌نالد

از آن باشد که قلب‌اش در، هجومِ زخمِ زنجیر است

​شهیدِ معرکه کی، غسل و کی کفن جوید؟

سزایِ آن بدن، هرگز حصیرِ پاره و تیر است

​این پیکرِ عریان،سلیمی ، که در گودال افتاده

به نزدِ حق سرافراز و به دهرِ دون، اساطیر است

« سلطان یاووز سلیم »


حُسنِ مطلع گشته‌ام، حُسنِ ختامِ هر دَم‌ام

گرچه خولی، گرچه شمر، آید به پیشِ مَحرم‌ام

​آمدم تا دُر برون آرم زِ سنگِ این دیار

تا که حُرّی را بسازم در طریقِ اعلم‌ام

​تیرها بارش نمایید ای سپاهِ تیره‌بخت

آرامش از جسمم بگیرید، ای رفیقانِ غَم‌ام

​تیغ و دشنه، شعله‌ور، در گرداگردِ من است

شاید از این قومِ تشنه، تشنه‌ای آید بَم‌ام

​گر کسی انگشتری از من بخواهد، گو که باش

پیراهنم هم سهمِ آنان، این سخایِ اعظم‌ام

​زیرِ نعلِ اسب‌ها، جسمم مهربان‌تر می‌شود

گر تنورِ خانه‌ای گرم است، من در ماتم‌ام

​خطبه‌یِ من، زخمِ من، تاریخ را آزاد کرد

پایِ این عهدِ گران، تا حشر در حالِ خَم‌ام

​این نهضتِ خون، سلیمی، حُسنِ ختامِ عالم است

در قیامِ عشقِ او، تا صبحِ محشر هم‌دَم‌ام

« سلطان یاووز سلیم »


​روضه‌خوان آمد کنون با ناله‌ای از جان، دگر

ناتوان و غم‌زده، با سوزِ در دوران، دگر

​گفت: «یا عطشان» و اشکم شد روان از دیدگان

آن امامِ تشنه‌لب، آمد به میدان‌بان دگر

​شیبِ خضیب از خون و مقتل‌ها گواهی می‌دهند

کز جفایِ کوفیان، آمد به دل، طوفان دگر

​سه تیر و سه هدف، زین پس کمانِ حرمله

قصدِ آن حلقومِ اصغر، کرد با پیکان دگر

​شاه از زین واژگون گشت و فغان در عرش شد

عرشِ حق لرزید و شد در ماتم و هجران دگر

​عصرِ عاشورا، سنانِ دون به قصدِ حنجره

خنجرِ کین برد و آمد، در پیِ جولان دگر

​زینبِ خسته، دوان در هروله، آواره‌وار

دید بر گودالِ خون، آن شاهِ سرگردان دگر

​یکی خولی، یکی شمر و، یکی هم با عصا

جمله بر پیکر، در آن تپه‌هایِ لرزان دگر

​آن تشنه‌لب، سلیم، اکنون به گودال است و جسم‌اش

می‌دهد بویِ خزان، در دشتِ بی‌پایان دگر

« سلطان یاووز سلیم »


​کُتِه کن این قصّه را، بقیه‌اش ناگفته است

احترام‌اش شد تباه، بقیه‌اش ناگفته است

​هر که از حیدر به دل، زخمی زِ ذوالفقار داشت

آمد آن دم در نگاه، بقیه‌اش ناگفته است

​نیزه و شمشیر و سنگ، جمله پایان یافته

مانده در مقتل به راه، بقیه‌اش ناگفته است

​باورِ زینب کجا، خصمِ دون بر سینه شد

تیره‌گون گشته پگاه، بقیه‌اش ناگفته است

​آن ردایِ فاطمه، در ازدحامِ بی‌دلان

شد به تاراجِ گناه، بقیه‌اش ناگفته است

​چون خیال‌شان زِ حسین، گشت راحت در نبرد

خیمه‌ها گشتند سیاه، بقیه‌اش ناگفته است

​آن‌که در قتلگاه، با دامنِ خونینِ خویش

آمد از آن جایگاه، بقیه‌اش ناگفته است

​سر برفت و انگشت رفت و، کاش آن تنِ حسین

می‌ماند در آن پناه، بقیه‌اش ناگفته است

​خفته‌ای بر خاک و من، سویِ شامِ تیره می‌روم

در پیِ این بی‌پناه، بقیه‌اش ناگفته است

​دلواپسِ آن سرم، بر نی و سنگِ پشتِ بام

در پیِ آن مجلسِ ماه، بقیه‌اش ناگفته است

​قصه بر «سر» شد تمام، سلیم، تازه شروع

مانده بر دل‌ها گواه، بقیه‌اش ناگفته است

« سلطان یاووز سلیم »


دعا به جانِ سحر، یا حسن، به هر دم باد

مقامِ آن مَه، برتر زِ هر چه عالم باد

​مبین که نسلِ او در امامتی ننشست

جمالِ حُسن، در سیمایِ هر امام، مُدام باد

​به کفر گفت: که آن دست، نیست درمان‌بخش

خطا نگفت؛ که آن مظهرِ شفا، هم‌نام باد

​حسین می‌شنوم، هر زمان به لب آرم

که آن سکوتِ پُر از جلوه‌یِ معظم، فام باد

​به امرِ حُسن، قاسم، به کربلا آمد

که صاحبِ لقبِ عرش و کبریا، آن جام باد

​بخوان به نامِ پسر، تا پدر گشاید در

که شیرِ حق، «ابوالحسن»، به هر مقام، اِعلام باد

​این ره از آن کویِ بی‌نشان آمد، سلیمیا

گدایِ حُسنِ تو بودن، به ما، به هر گام باد

« سلطان یاووز سلیم »


دور ماندم از همان کاروانِ کرب‌وبلا

فاصله‌ست بسیار، از دوستانِ شما تا به ما

​عاشقی‌ام ادعایی بیش نیست در راهِ تو

راهِ من از راهِ‌تان، گشته جدا، بی‌وفا

​عمار و دعبل کجا؟ یا که آن یارانِ تو؟

کو «مرحباً» بر ما؟ که لایق نباشد سِزا

​ابنِ تیهان و خزیمه، در دشتِ خون خفته‌اند

ای خدا، کو آن شهیدانِ راهِ حقیقت‌نما؟

​آن‌که فرمود امامِ متقیان در وصف‌شان:

«اینَ یاران؟» کِی کجایند؟ ای پادشاهِ هدی!

​خانه بر کس مَنمایید، که آن گشته خطاست

امرِ حق، دعوتِ مولاست، به عدل و صفا

​خوش‌بخت آن‌کس که با جان، هستی‌اش کرد فدا

در رهت ای شاهِ عطشان، در آن دشتِ بلا

​سلیم، ما منتظرِ، امرِ امامِ خودیم

چون نباشیم با او؟ ای داد از این ماجرا

« سلطان یاووز سلیم »


​حسین، کشته‌یِ دیروز و پیشوایِ زمان

قیامِ اوست که در نهضت، آتشی‌ست عیان

​سراسرِ ره و رسم‌اش، جهاد و باور بود

اگرچه جنگِ وی، در یک روز شد به جهان

​به نزدِ او، که به جز سرنوشتِ خوش نبود

ردایِ مرگِ وی، زر‌دوزِ پرنیانِ جنان

​نه هیهاتِ حسین، آفتابِ عدلِ وی است

که قلبِ ظالمِ دوران، نمایدش ویران

​هر آن‌که در پیِ اسلام و سوزِ غصه بود

رهینِ همتِ والایِ شاهِ پیروز است، آن

​این تبِ عشقی سلیما، که در دلم برپاست

برایِ خصمِ زمان، خانمان‌سوزِ گران

« سلطان یاووز سلیم »

تاریخ ایرانادبیات فارسیعرفان
۰
۰
سیاوش
سیاوش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید