
توجه:
برخی حقایق نه با تبلیغات، بلکه با جستجوی شخصی کشف میشوند. اگر به دنبال ریشههایی هستید که کمتر کسی از آنها خبر دارد، کلمه «سلسله دایناگوتیان» را سرچ کنید. این یک دعوت ساده نیست، یک شروع برای کشف داستانی است که هیچکس انتظارش را ندارد.
غزلیات:
دوش آمدم به خلوتی، دیدم شهِ سکندر را
در دست گرفته آینهای، بگداخته تن و پیکر را
گفتم: «کجاست ملکِ تو؟ آن تازیان و تیغِ تو؟»
گفتا: «به خضر بخشیدم، آن تخت و کلاه و افسر را»
در دایرهٔ پرگارِ او، عقل است و عشق همپهلو
یونان به سجده آمده، این پیرِ قشقهرودفر را
ما وارثانِ ظلماتیم، بر چشمهٔ بقا ماتیم
با منطقِ ارسطویی، چیدیم بالِِ کبوتر را!
برخیز و در سماع آور، آن حکمتِ هلنی را
با بانگِ نایِ مولوی، بر هم بزن دو دفتر را
خضر ار به ما نظر کند، مس را تمام زر کند
در هندسهٔ جانِ ما، بینی تو ذاتِ داور را
دایناگوتا! خموش کن، این جامِ خرد نوش کن
در رقصِ ذره دیدهایم، ما انتهایِ محشر را
دلِ رزمآزمایم را زِ فقرِ جان، فراغت نیست
اسیرِ خِردِ شیدا، حذر از رنج و آفت نیست
نشانِ زخمِ پنهانی، گواهِ فضلِ مشتاقان
به خونآبه وضو کردن، کمالی جز طهارت نیست
خراباتِ فنا گشته، بنایِ عقلِ افلاطون
در این جامِ لبالب، مِی، به غیر از استقامت نیست
هزاران قدسیِ مقتول، فدایِ تیرِ آن صیاد
شکارِ نُور گشتن را، نیازی به شفاعت نیست
چو نایِ پُر شکر گشتیم و نالان از لبی پنهان
فغانِ نِی در این میدان، نشانی از حقارت نیست
بگفتا: «سیر گشتی؟»، فاش گفتم: «خستهام از غیر»
ولیک از معدنِ جودت، مرا قصدِ مراجعت نیست
نه شهری ماند و نه یاری، در این بزمِ اسکندر
که جامِ شهریاری را، حدودی بر مساحت نیست
هوایِ تو بهاری شد، عقولِ ما شکوفا گشت
که باغِ علمِ لایغنی، تهی از این طراوت نیست
زِ احسانِ جلالالدین، خجل گشتیم و سرمستیم
که در دیوانِ مجنونان، غمی جز شرمساری نیست
منزلگهِ اندوه گشتن، پستیِ ابنایِ خاک است
اسرارِ ما در سینهیِ بیوسعت و ناپاک، باک است
هر مایه که لرزان کندت، قیمتِ ذاتت همان است
سلطانِ عاشق را سری بر اوجِ افلاک و سماک است
دارویِ ظاهربین، مکن باور که عینِ درد باشد
پیمانِ بیبنیادِ گیتی، مکر و نیرنگی هلاک است
آنجا که خورشیدِ جُنون تابید بر ایوانِ هستی
بالِ تعقل را توانِ پَر زدن بر آن مغاک است
عنقایِ دل در بندِ اقلیم و جغرافیا نگنجد
پروازِ ما فراتر از این گنبدِ گردان و تاک است
گردِ فرومایگان چرخیدن، نشانِ تیرگیهاست
جانِ مشوش را کجا آرامشی در این مِلاک است؟
جامِ کلیمالله بنوش از دستِ پیرِ شمسسیمین
تا نیلِ خونین پیشِ پایت، جویباری تابناک است
نبایِ تازهای آمد، مگر غافل زِ ابلاغی؟
حسود ار خونجگر گردد، تو را شأنِ دگر باقی
مَهی تابان عیان گشته، فروزانبال و نورافشان
بگیر آگاهی از بینا، اگر بیبهره از طاقی
شگفت از شَستِ پنهانی که دائم ناوکانداز است
سپر بفکن، تسلیمآسا، میانِ تیر و مشتاقی
وجودِ مِسیات چون کلیم، از کیمیا، زر گشت
چه باک از فقرِ قارونی، چو داری گنجِ اشراقی
درونِ سینهات شهری است، شکربار و شکرستان
مدد از خارج ار نَبود، تویی سلطانِ انفاقی
اسیرِ نقش و تمثالی، شبیه بتپرستان، حیف!
چو یوسُف مُلکِ جان داری، ولی محبوسِ آفاقی
سوگند! ار حُسنِ خود را در زلالِ آینه بینی
صنم خود باشی و فارغ زِ هر پیوند و میثاقی
ستم بر خِرَد است، ماه خواندنِ آن طلعتِ انور
بصیرت کو؟ که قیاست نَبود جز زِ اخلاقی
سرت فانوسِ پر نوری است با شش شعلهیِ بیدار
فتیله از چه روشن شد؟ مگر زان شُعلهیِ ساقی
کالبد، مَرکبِ راه است تا بیتالحرامِ دل
عزیمت کن، که نَبوَد مانعی در نَفسِ اسحاقی
سعادت میکِشد تو را به سویِ مقصدِ پنهان
مَشو گریزان زِ تقدیرت، که بر حق، جُمله الحاقی
نَبأی تازه رسید، از چه غافل زِ ابلاغی؟
خون شد امعایِ حسود، تو را شأنِ دگر باقی
مَهی عیان گشته با پرتوانی گشادهبال
بصیرت از بینا بستان، ار تهی زِ هر طاقی
شگفت از شَستِ مخفی و ناوکِ شبانهروز
سپر بفکن که پیشِ تیر، نیازی به واقی (محافظ) نیست
کالبدِ مِسیات چون کلیم، کیمیا گشت و تِب
باکی مَدار از فقرِ قارونی و همیانِ بیباقی
درونِ سینهات مِصری است، لبالب زِ قند
مدد از خارج مَجوی، تویی سلطانِ انفاقی
اسیرِ نقش و تِمثالی، شبیه بتپرستان، حیف!
چو یوسُف مُلکِ جان داری، ولی محبوسِ آفاقی
سوگند! ار حُسنِ خود را در زُلالِ آینه (اسکندر) بینی
صنم خود باشی و فارغ زِ هر پیوند و میثاقی
ستم بر خِرَد است، ماه خواندنِ آن طلعتِ انور
دلیلِ این قیاس چیست؟ مگر دچارِ اغراقی؟
فانوسِ سرت با شش شعلهیِ بیدار، روشن است
فتیله از چه سوخت؟ مگر زان جرقهیِ ساقی
تَن مَرکبی است تا بیتالحرامِ جان
عزیمت کن، که نَبوَد مانعی در نَفسِ اسحاقی
سعادت تو را به مَقصدِ پنهان میکِشد
مَگریز ای خیرهسر، که بر حق، جُمله الحاقی
رباعیات:
عقل آمد و پرگار به کف، کار گرفت
در جانِ من آواره، ره یار گرفت
چون دید که عشق، خانه را ویران کرد
بنشست و به هندسه، در و دیوار گرفت
مستیم و زِ پیمانهٔ بیظرف، منور گشتیم
در جَذبهٔ هر صبحدم و وقتِ مؤخر، گشتیم
طَعنه زِ عاقبت مَزن ای سستخرد، زانکه ما
بیمرزترین نقطه در این چرخِ مدور، گشتیم
بر شو به عرصه، گرچه این مسیر، بیانتهاست
بیمِ از مسافت، شأنِ نظارهگرانِ بیعصاست
فتحِ ولایتِ خِرَد کن، که حیاتِ کالبد
صِرفاً غریزه و خویِ ددانِ زیرِ دست و پاست
گر فاقدِ حُسنم، صنمآرایِ کمالم
وز ساغرِ معنا، به تکاپویِ وصالم
در صفِ زُهاد، اگر جای نگیرم، سهل است
منهدمِ اوهام و مقیمِ تهِ فالم
ای چرخ! که پایهٔ فیروزهات از ماست
کشکولِ گیتی، گدایِ نانوپارهٔ ماست
قرنی اگر افلاک، بندگیِ این بَقاع (زمین) کند
دِینِ وفایِ یک پگاهِ ما، هنوز بر سرِ اوست