ویرگول
ورودثبت نام
مهرداد عابدینی
مهرداد عابدینیتوی زندگیم به خیلی چیزا علاقه دارم که فکر میکنم مهمترینش سفر و عکاسی باشه. فیلم رو بیشتر از کتاب میپسندم و دیجیتال مارکتینگ رو در کنار پشتیبانی شبکه انجام میدم. دوچرخه سواری رو از بچگی دوست داشتم و...
مهرداد عابدینی
مهرداد عابدینی
خواندن ۴ دقیقه·۵ سال پیش

من رایگان کار میکنم!

فکر می‌کنم اولین روز کاری هرکس، تجربه‌ای منحصربه‌فرد و به‌یادماندنی باشه. خب... حداقل برای من که این‌طور بود.
اما چیزی که این تجربه رو برای من خاص می‌کنه، داستانیه که می‌خوام تعریف کنم؛ داستانی که با کارآموزی در یه شرکت معتبر شروع شد و به‌اعتقاد خودم، همین تصمیم نقطه‌ی شروع پیشرفت شغلی‌م بود.

یادم میاد سال اول دانشگاه رو تموم کرده بودم و تو تعطیلات تابستون دنبال کار می‌گشتم. قبل از دانشگاه، چند تا شغل نیمه‌وقت داشتم؛ در واقع از دوران دبیرستان «دستم تو جیب خودم بود». اما اون یه سالی که کار نکرده بودم، فشار مالی زیادی رو تحمل کردم. البته اون موقع همه‌ی خرج‌هام فقط صرف رفت‌و‌آمد دانشگاه، کتاب و یه‌کم لباس می‌شد.

طولانیش نکنم... دنبال کار بودم و پسرعموی گرامی‌ به اصطلاح اون روزها یه شرکت کامپیوتری داشت؛ از همون شرکت‌های یه‌نفره‌ی اواخر دهه‌ی ۷۰ و اوایل ۸۰ که کارشون خرید و فروش قطعات کامپیوتر بود — از کیبورد گرفته تا Ram و CPU. طبیعی بود که منِ دانشجوی رشته‌ی کامپیوتر، اول از همه سراغ اون برم. رفتم دفترش و بی‌مقدمه گفتم: «دنبال کارم».
جوابی که داد، در عین تلخی، اون‌قدر منطقی بود که همون لحظه پذیرفتم. گفت:

«من کار زیادی برات ندارم. اون چیزایی هم که تو یه سال دانشگاه یاد گرفتی، به درد بازار کار نمی‌خوره. پیشنهاد می‌کنم بری کارآموزی، تا می‌تونی یاد بگیری، بعد بیای سراغ کار واقعی. اگه خوب یاد بگیری، خودم کمکت می‌کنم.»

راست می‌گفت. من نرم‌افزار می‌خوندم و واقعاً فرق Motherboard و RAM رو نمی‌دونستم! تنها کامپیوتری که از نزدیک دیده بودم، Pentium 486 کارگاه مدرسه بود. از نرم‌افزار هم چیز زیادی بلد نبودم. اون موقع بازار نرم‌افزار تو ایران هنوز جدی نبود. اما من فقط دنبال کاری بودم که هم درآمد داشته باشه، هم مرتبط با رشته‌م باشه — نه مثل کارهای نیمه‌وقت دوران دبیرستان.

این شد که به‌عنوان کارآموز وارد یکی از شرکت‌های سخت‌افزاری شدم؛ شرکتی که بعدها به یکی از بزرگان صنعت سخت‌افزار ایران بدل شد. اولین روز کاری‌م فوق‌العاده بود. شور و اشتیاقم برای رفتن به محل کار واقعی رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. چهره‌ی تک‌تک آدم‌هایی که اون روز دیدم هنوز تو ذهنم مونده — حتی آب‌و‌هوای اون روز! همون‌جا با خودم عهد بستم هرطور شده بمونم و اون‌قدر مفید باشم که منو نگه دارن. برای یه جوان ۱۹ساله‌ی بی‌تجربه، آرزوی بزرگی بود.

(بعدها در مطلبی با عنوان «زندگی مچاله‌ی من» مفصل‌تر از اون روزها می‌نویسم؛ فعلاً برگردیم به مسیر کاری‌م)

اما چه چیز این داستان می‌تونه الهام‌بخش باشه؟

مطمئنم هنوز هم جوانایی پیدا می‌شن که برای یادگیری واقعی، حاضرن مدتی کارآموزی کنن. اما تفاوت اصلی نسل امروز با ما اینه که کمتر حاضرن بدون دستمزد کاری انجام بدن، حتی اگه اون کار در درازمدت به نفع‌شون باشه.
انگار نگاه بلندمدت به کار و مهارت داره کم‌کم فراموش می‌شه. شاید شتاب زندگی مدرن و آموزش‌های سطحیِ چنددقیقه‌ای در این نگرش نقش داشته باشه، اما قطعاً دلایل دیگه‌ای هم هست که اینجا مجال گفتنش نیست.

بعد از اون روز، نه ماه تموم، هر روز هفته می‌رفتم شرکت. نه تنها شغل تمام‌وقت نداشتم، بلکه هزینه‌ی رفت‌و‌آمدم هم به خرج‌هام اضافه شده بود. صبح‌ها شرکت، ظهر دانشگاه، شب‌ها هم با ماشین پدرم مسافرکشی می‌کردم تا خرج زندگی رو دربیارم. به‌ظاهر شکست خورده بودم. اما ادامه دادم... تا اردیبهشت سال بعد که دیگه طاقت فشار مالی رو نداشتم.

رفتم سراغ مدیر بخش و صادقانه گفتم:

«اگه اینجا شغلی برای من نیست، بذارید برم دنبال کار تمام‌وقت. چون واقعاً به درآمد نیاز دارم.»

اون‌جا بود که غافلگیر شدم. مدیر بخش گفت از عملکردم راضی بوده و حتی قبل‌تر با مدیرعامل درباره‌ی استخدامم صحبت کرده. بعد از نه ماه تلاش بی‌مزد، بالاخره استخدام شدم؛ با حداقل حقوق، اما توی شغلی مرتبط و واقعی.

و این تازه شروع راه بود...

شرکت رشد می‌کرد و من هم با اون رشد می‌کردم. طولی نکشید که واحد فنی پانزده کارمند داشت و من، به‌عنوان قدیمی‌ترین و باتجربه‌ترین فرد تیم، سرپرست واحد فنی شدم. تقریباً هر سال دو تا سه بار افزایش حقوق داشتم.
تا سال ۸۶ که برای دستیابی به موقعیتی بهتر از شرکت جدا شدم. از اون زمان تا امروز، همیشه در مسیر یادگیری، پیشرفت و تجربه موندم.

اما چرا اینو می‌نویسم؟
چون توی این سال‌ها به این نتیجه رسیدم که اگه اون روز تلخی حرف‌های پسرعمو‌م رو نمی‌پذیرفتم،
اگه واقعیت ضعفم رو نمی‌دیدم و اگه به‌جای کارآموزی دنبال درآمد فوری می‌رفتم، هیچ‌وقت به جایگاه امروز نمی‌رسیدم.

البته که من طرفدار «کار رایگان» نیستم.
امروز حتی کوچک‌ترین پروژه برای نزدیک‌ترین دوستام رو هم اول قیمت‌گذاری می‌کنم — چون ارزش کار حرفه‌ای باید حفظ بشه. اما باور دارم کسی که تازه اول راهه و هنوز مهارت کافی نداره، باید بهای یادگیری رو بپردازه — گاهی با وقت، گاهی با صبر، گاهی با کار رایگان.

من توی مسیری قدم گذاشتم که پر از گشایش بود، چون از همون اول مسیر درست رو انتخاب کردم. در ازای کارآموزی، ابزار پیشرفت رو به‌دست آوردم و تونستم آهسته و پیوسته از قله‌های موفقیت بالا برم. امیدوارم این تجربه برای جوونایی که تازه می‌خوان مسیر شغلی‌شون رو شروع کنن الهام‌بخش باشه.
یادتون باشه:

انتخاب‌های بلندمدت، همیشه انتخاب‌های بهتری‌ان.

سال‌ها بعد، با خوندن کتاب «اثر مرکب» از دارن هاردی، تازه فهمیدم تصمیم اون روزم چقدر درست بوده. و هنوز هم بعد از حدود بیست سال، اثرش رو توی لحظه‌لحظه‌ی زندگی‌م می‌بینم.

بنابراین معتقدم؛
-- بی‌هراس از شرایط، باید روی خودمون سرمایه‌گذاری کنیم.
-- مهارت تازه یاد بگیریم، تجربه کسب کنیم،
-- و اگه لازم شد... حتی گاهی رایگان کار کنیم — برای یادگیری، برای رشد و برای انسان موندن

من هنوز هم گاهی رایگان کار می‌کنم؛
گاهی برای تجربه،
گاهی برای شناخت بهتر خودم،
گاهی برای کمک به دیگران...
و به این نگرش، صادقانه افتخار می‌کنم.

همیشه سربلند باشید.

موفقیتکارآموزیدرآمدبرنامه ریزیشغل
۱۲
۸
مهرداد عابدینی
مهرداد عابدینی
توی زندگیم به خیلی چیزا علاقه دارم که فکر میکنم مهمترینش سفر و عکاسی باشه. فیلم رو بیشتر از کتاب میپسندم و دیجیتال مارکتینگ رو در کنار پشتیبانی شبکه انجام میدم. دوچرخه سواری رو از بچگی دوست داشتم و...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید