تاکسی

همه شیشه‌های تاکسی بجز سمت کمک شوفر بالا بود. از همان شیشه نیمه‌باز سوز می‌آمد و می‌خورد به پیشانی دختر جوانی که عقب کنار پنجره نشسته بود. راننده پلیور یقه هفت گل و گشادی پوشیده بود و یقه پیراهن طوسی چرکی از زیرش پیدا بود. لیوانی چای کنارش گذاشته بود که از آن بخار بلند می‌شد؛ دنده عوض می‌کرد، زیرلب غرولندی می‌کرد و گاهی چایش را هورت می‌کشید.

دختر گفت: «آقا میشه شیشه جلو رو بدید بالا؟ سرم درد گرفت! »

راننده اعتنایی نکرد، بیرون را نگاه می‌کرد، حواسش به مسافرهای کنار خیابان بود و برای همه بوق می زد. صدای گوینده خوشحال رادیو هم آنقدر بلند بود که نگذارد صدا به صدا برسد. دختر اخمها را کشید، هدفون را با عصبانیت چپاند توی گوشش و سرگرم موبایل شد. ماشین جلوی پای پیرمردی ترمز کرد. پیرمرد آرام کنار راننده نشست، سلام بلندبالایی کرد، کلاهش را برداشت و موهای سفیدش را مرتب کرد. راننده زیرلب جواب داد.

پیرمرد گفت: «خیلی سرد شده. سرمای امسال منو یاد سرمای زمان شاه خدابیامرز انداخت. چن سالی بود اینطوری سرد نشده بود.»

راننده نیم‌نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: «آره بابا جون. از شانس گُه‌مرغی ما، از اون دوره فقط سرماش به ما رسیده اونم صدسال یه بار. کاباره‌هاشو شما رفتین، دنده صدتا یه غازش برا ما موند.»

پیرمرد خندید و گفت: «تقصیر شماس خب! وقتی کارشناس مسائل مملکتی بیاد راننده تاکسی بشه و ملا بشه سیاستمدار دیگه بهتر از این نمیشه.»

دختر که صدای بلند پیرمرد کلافه‌اش کرده بود و هدفونش را درآورده بود که اعتراض کند، از این حرف پیرمرد خنده‌اش گرفت و گفت: «راست میگن، هرجا تاکسی سوار میشی، اینقد تحلیل به خورد آدم میدن، آدم چارشاخ می‌مونه. همه‌شونم یه کارت تو جیبشونه نشون میدن، میگن من مدرکم دکتراس اومدم راننده تاکسی شدم.»

پیرمرد نگاهی به آینه بغل انداخت تا صورت دختر را ببیند. راننده هم با اخم در آینه نگاهی به دختر انداخت و با سرعت از دست‌اندازی گذشت. نصف چای از لیوان بیرون ریخت و کنار شلوار پیرمرد را خیس کرد. پیرمرد با ملایمت گفت: «پسرم حالا چرا بهت برمی‌خوره؟ شما رو نگفت که!»

راننده گفت: «تو این مملکت از ما بدبخت‌تر خودمونیم، همیشه هم به همه بدهکاریم. گرما و سرما تو خیابونیم، وسط این آلودگی هوا سگو ببندی دو روزه کارش به قبرستون میکشه، ما با این پراید داغو...»

پیرمرد پرید وسط حرف راننده و گفت: «آره خب، شمام راست میگی، کارتون سخته.»

راننده جلوی پای زنی با پسر کوچکش ترمز زد. دختر جوان که حالا یک کتاب درسی دستش بود و ورق می‌زد، پشت سر راننده جاگیر شد و پسر و زن کنارش نشستند. بچه لباس مدرسه تنش بود، بالا و پایین می‌پرید و تند تند با مادرش صحبت می‌کرد.

- «مامان امروز جمله‌سازی عالی گرفتم، با سعیدم دعوام شد زد تو سرم فرار کرد، منم کلاهشو انداختم تو جوب، مامانش اومد دعوام کرد.»

دختر چپ چپ به بچه نگاه کرد، بعد هم روی چادر سیاه زن و شال زردی که لبه‌اش را از زیر چادر بیرون بود ثابت ماند. مادر به بچه اشاره‌ای کرد، گفت: «این خانوم داره میره دانشگاه، باید درساشو بخونه. یواش حرف بزن، بذار بریم خونه، اونجا برام تعریف کن چی شد.»

دختر رو به پیرمرد گفت: «آقا ما که نبودیم، شما یادتونه چی شد که حجاب زوری شد؟ من عکسای راهپیماییای اون وقتا رو دیدم، خیلی دخترا بی‌حجابن.»

پیرمرد گفت: «همیشه اولش همه چی خوبه، میگن بذار خودمو جا کنم، اونوقت ببین چه‌ها کنم. اینام گذاشتن خرشون که از پل گذشت خون مردمو تو شیشه کردن. اوایل دهه شصت دیگه اجباری شد حجاب.»

دختر گفت: «آره دیگه! الان اینطوری شده که چااادر سرشون میکنن با یه عالمه آرایش میان بیرون، تازه ادعاشونم میشه که چادرین، ما بدبختام با این سر و وضع ساده میریم دانشگاه، بازم بهمون میگن بدحجاب و بی‌دین.»

زن چادری خودش را جمع و جور کرد و چادرش را جلو کشید. آهسته دستمالی از کیف بیرون کشید و رژ لبش را پاک کرد. پسرش با سرتقی پرسید: «مامان چرا اینطوری میکنی؟ اونطوری که خوشگلتر بودی!!»

زن به سرعت گفت: «آقا همین بغل پیاده میشم.»

پیاده که شدند، دختر لبخند پیروزمندانه‌ای زد و گفت: «دیدین چطوری جا زد؟ هرچی میخوان به ما میگن، اما انتظار ندارن کسی بهشون گیر بده. فک کردن همه مث خودشون اسکلن.»

چند دقیقه‌ای سکوت شد. پیرمرد آرام گفت: «اونام چاره ندارن دخترم، یه جور دیگه مشکل ما رو دارن، چون نمی‌تونن اونی باشن که دلشون می‌خواد... همین بغل پیاده میشم پسرم...»