ترفیع

مثل بیست و پنج سال قبل شش و نیم صبح بیدار شدم، سر راهم به دستشویی رضا را بیدار کردم، امروز کلاس کنکور داشت و باید می‌رساندمش، کتری را روشن کردم و اتو را به پریز زدم تا پیراهن سورمه‌ایم را اتو کنم. دیروز آخر وقت رئیس گفته بود امروز جلسه داریم، باید مرتب به شرکت می‌رفتم.

سریع صبحانه‌ای خوردیم و زدیم بیرون. اولین باری بود که تهران اول صبح را بدون ترافیک می‌دیدم، حتی چراغ توحید که هر روز حداقل ده دقیقه‌ای معطلش می‌شدم سبز بود و بدون توقف رد شدم. دم در شرکت ممدآقا موقع سلام چشمکی هم زد، سرخوش بود الکی، نمی‌دانم امروز از کله کچل من خوشش آمده بود یا یاد روزهای علافی‌اش دم دبیرستان دخترانه افتاده بود! رفتم بالا، کیف را در اتاقم گذاشتم و به سالن کنفرانس رفتم. هنوز کسی نیامده بود، اما تعدادی کاغذ، پوشه و تقدیرنامه روی میز بود. تازه یادم آمد که دهه فجر است و همه شرکت‌ها در این روزها خودشیرین‌بازی درمی‌آورند و تقدیرنامه صدتا یک غاز می‌دهند. اصلا حالم گرفته شد که با دومتر قد اینقدر هول شدم و نفر اول خودم را به جلسه رساندم. مسخره‌تر اینکه سالن را برای دهه فجر تزیین کرده بودند و کلی پرچم از اینور و آنور آویزان کرده بودند، تزیین کلاس دوم دبیرستان ما هم یک چنین چیزی از آب درآمده بود، البته کسی نفهمید که سعی روی بعضی از پرچمها نقاشی کشیده و برای عکسهای روی پرچم شاخ و دم اضافه کرده بود، اکیپ خودمان می‌دانستیم و سرش کلی هر و کر می‌کردیم.

نشستم و سرم را به روزنامه گرم کردم، تیتر درشت صفحه اول درباره وام ازدواج بود. چه حقارتی کشیدیم تا ضامن جور کنیم و وام بگیریم، بعدش هم با چه بدبختی‌ای توانستیم نم‌نم پسش بدهیم، آخرش هم که با 45 سال سن یالقوز ماندم با دوتا بچه، رضا این‌ور دنیا پیش من و رویا آن‌ور دنیا پیش نرگس. چندان آش دهن‌سوزی نبودم برای نرگس که بعد از ده سال زندگی، عطای زندگی با من را به رویاهای آن‌ور آبی‌اش فروخت و رفت.

کم‌کم بقیه آمدند، میوه و شیرینی هم روی میز گذاشته شد. رئیس که آمد، همه پاچه‌خاران کلی خم و راست شدند، من هم انصافاً کم نگذاشتم، به حدی که کمرم گرفت و سیاتیکم زد بیرون! رئیس با تبریک دهه فجر شروع کرد و نطق غَرایی در باب انقلاب اسلامی و دستاوردهایش به ما حقنه کرد؛ بعد هم اعلام کرد که قرار است امروز کارمندانی که ترفیع گرفته‌اند معرفی شوند.

تا اینجای کار معلوم شد که من نخودیِ جمع هستم و فقط برای تشویق سایرین دعوت شده‌ام، پس یک موز برداشتم. هیچ جای زندگی‌ام سابقه نداشت که حتی یک پفک برنده شده باشم، چه برسد به اینکه ارتقا بگیرم! با لبخند نشستم به موز خوردن، منتظر که ببینم کی ترفیع می‌گیرد تا بهش تبریک بگویم، اما اسم اولی که خوانده شد من بودم: آقای مهدی امیدوار!

گاز اول موز توی دهنم ماسید و خشکم زد. باورم نمی‌شد! همکارم سقلمه‌ای زد و راهی‌ام کرد. به زور موز را قورت دادم، لب و لوچه را تمیز کردم و رفتم پیش رئیس. تقدیرنامه‌ای به دستم داد، با برگه‌ای که حکم ارتقای من به ریاست بخش کارگزینی اداره بود. دور و برم را نگاه کردم که ببینم خنده شیطنت‌آمیزی روی لب کسی هست یا نه؛ هنوز شک داشتم که شرایط ساختگی باشد، اما اوضاع جدی‌تر از آن بود که فکر می‌کردم. همه برایم دست زدند و تبریک گفتند. آهسته و نرم سر جایم برگشتم و نشستم، انگار روی ابرها راه می‌رفتم. سعی می‌کردم نیشم را کنترل کنم که بیش از حد باز نباشد، اما خداوکیلی چقدر گلهای روی میز خوشرنگ شده بود و من ندیده بودم، خانم امیری چه دلبرانه نگاهم می‌کرد، روزبهانی چه پیراهن شیکی پوشیده بود... حالا اگر رضا می‌فهمید رئیس کارگزینی شدم حتما توی ماتحتش عروسی می‌شد، حداقل خیالش از شغل آینده راحت می‌شد.

بعد از پایان جلسه همکاران یکی یکی آمدند برای تبریک و تملق. یکی تا کمر خم شد و آن یکی که با صدمن عسل هم نمی‌شد قورتش داد، لبخند شیرین تحویلم ‌داد. رضایی به اصرار می‌خواست دستم را ببوسد اما این دیگر در قاموس من نبود، هرچه ممانعت می‌کردم ول نمی‌کرد، آخر دستم را به زور از دستش بیرون کشیدم که محکم به چیزی خورد و از جا پریدم، ساعت بالای تختم را دیدم که بین زمین و هوا معلق بود و مثل ماشین کلاه قرمزی به سرعت به سمت دیوار مقابل حرکت می‌کرد...

هوا گرگ و میش بود، ساعت هال شش صبح را نشان می‌داد. خنده‌ام گرفته بود، گفته بودم من از این شانسها ندارم! رفتم تا سر فرصت صبحانه آبرومندی برای رضا درست کنم تا بهتر درس بخواند، بچه کنکور دارد...