نگهبان 1

در اتاقک نشسته بودم و تلویزیون می‌دیدم. مستندی نشان می‌داد از کفتارهایی که با هم متحد می‌شدند و شیرهای تنها و بی‌پناه را تهدید می‌کردند. باورم نمی‌شد! از بچگی به گوشمان رفته بود شیر سلطان جنگل است، اما انگار تنهایی شیر و آدم سرش نمی‌شود. روز ملاقاتی بود، مراجعان می‌آمدند و بسته‌ای را برای زندانی‌شان تحویل می‌دادند، وظیفه من این بود که بسته‌ها را تحویل بگیرم، کاملاً بازرسی کنم و تحویل مسوول بند بدهم تا به زندانی برساند.

بعضی از این آدمها را سالها بود که می‌دیدم، روزهای اول عجولتر بودند، از روال کاری اطلاعی نداشتند و امیدوار بودند که عزیزشان زود آزاد شود و مشکل چندان بزرگ نباشد؛ اما به تدریج آرام می‌شدند، چشمهایشان بی‌نور و خسته می‌شد و دیگر برای هرچیزی سر و صدا راه نمی‌انداختند. قبول کرده بودند که پشت این دیوارها قانون دیگری جاری است. ماهی یک بار می‌آمدند، از صبح زود در سرما و گرما ساعت‌ها منتظر می‌نشستند تا برای ده دقیقه از پشت شیشه ضخیم عزیزشان را ببینند و بروند.

هر گروهی که می‌رفت، بعد از نیم ساعتی بیرون می‌آمد، تک و توک لبخندی گوشه لبشان بود، اما بیشتری‌ها دستهایشان ول بود، سر به زیر زمین را نگاه می‌کردند و چشمهایشان قرمز شده بود. آهسته‌تر راه می‌رفتند، انگار با هربار دیدن، دلتنگی اینکه نمی‌توانستند عزیزشان را در آغوش بگیرند مثل بختکی روی سینه‌شان سنگینی می‌کرد و قدرت هرکاری بجز گریه را ازشان می‌گرفت... با ما زیاد رابطه برقرار نمی‌کردند؛ به قول زنم شاید فکر می‌کردند ما هم در آزار بچه‌هایشان مقصریم. اما من که کاره‌ای نبودم!

زهره از کارم خوشش نمی‌آمد، می‌گفت «ناله و نفرین مظلوم پشت سرمون می‌مونه»؛ می‌گفت «خیلی از کسایی که تو زندانبان‌شونی، خیلی از تو بیشتر سرشون میشه، انصاف نیس به خدا! خودت راضی میشی دخترمون چار صباح دیگه بخاطر یه حرف بیفته گوشه هلفدونی؟» حرفهای زهره درست بود، اما خب من که کاره‌ای نبودم! مگر من دستور حبس کسی را می‌دادم؟ من فقط یک کارمند جزء بودم و بس! با این اوضاع بیکاری، اگر می‌خواستم سرکشی کنم دردسر می‌شد. پانزده سال بود که همین طور زندگی می‌کردم.

ناگهان از سمت جایی که ملاقات‌کنندگان را یکی یکی بعد از دیدن شناسنامه و بازرسی بدنی وارد اتاق ملاقات می‌کرد صدای گریه بلند شد، بعد هم دختربچه‌ای بیرون آمد. مانتوی رنگ و رو رفته‌ای تنش بود با مقنعه‌ای که تا روی ابروهایش پایین کشیده بود، مادرش چادر به سر داشت. دخترک از ته دل گریه و التماس می‌کرد که بتواند این بار هم برادرش را ببیند.

رفتم بیرون که ببینم موضوع چیست، فهمیدم مسوول ملاقات بهانه آورده که با توجه به ظاهر تپل بچه، سنش بیشتر از نه سال است و دیگر اجازه ملاقات ندارد. حتی شناسنامه دخترک را باور نمی‌کرد و می‌گفت از کجا معلوم که این شناسنامه برای همین بچه باشد؟ بچه آنقدر مظلومانه اشک می‌ریخت که من هم گریه‌ام گرفته بود، طاقت گریه دخترم را هم نداشتم. مانده بودم که مثلاً اگر این بچه همین یک بار هم برادرش را می‌دید آسمان به زمین می‌آمد؟

کم کم حیاط ورودی خلوت شد و گروه ماقبل آخر به اتاق ملاقات رفتند. مادر بچه هم رفت. بچه گوشه حیاط نشسته بود، سرش را روی دستهایش گذاشته بود و هنوز با صدای بلند گریه می‌کرد. دوسه نفر از زنهای گروه آخر آمدند و کمی نوازشش کردند، اما بچه آرام نمی‌شد. از اتاقکم شکلاتی برداشتم، رفتم کنارش نشستم و کمی نوازشش کردم. سرش را که بلند کرد شکلات را به او دادم و گفتم: «اتاق من تلویزیون داره، الان هم کارتون پخش می کنه، اگه دوس داری بیا بریم اونجا بشین ببین تا مامان بابات بیان، عکس دخترمم نشونت میدم. تازه یه کار دیگه هم می تونیم بکنیم.»

با بی میلی نگاهم کرد و گفت: «چه کاری؟»

گفتم: «می تونم بهت یه کاغذ بدم برای داداشت نقاشی بکشی، بعد ببرم بهش بدم که بدونه دوسش داری.»

برای یک لحظه صورتش باز شد، چشم‌هایش گرد شد و گوشه راست لبش کمی بالا رفت، با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و همراهم آمد. روی کاغذی که به او دادم، دشتی کشید پر از گل که همه گلها صورت داشتند. بعد هم اسم خودش و کسانی که می‌شناخت را کنار هر گل نوشت. در آسمانش خورشید می‌خندید و هیچ ابری نبود...