با آقای ع شب ها هم مسیرم، آقای ع مرا تا ایستگاه اتوبوس تندرو می رساند و سپس از هم جدا می شویم
هر دو بعد از کلاس های طاقت فرسای دانشگاه به سمت خانه مان می رویم. آقای ع با دویست و شیش صندوق دار مادرش به دانشگاه می آید و هر بار به بهانه های مختلف حراست محترم را خر می کند و ماشینش را در پارکینگ مخصوص دانشگاه پارک می کند. صندلی جلو می نشینم آقای ع موزیک پلی میکند. صندلی را کمی به عقب میدهم. چشمانم را می بندم و به گذشته فکر میکنم. به دختری که دوستش داشتم، دختری که همین چند وقت پیش قاطعانه طردم کرد و تلاش ها و خواهش های من جز کوچک کردن شخصیت خودم توفیری نداشت. اردیبهشت پارسال باهاش آشنا شدم. در مقطعی از زندگیم که تلاشی برای ایجاد ارتباط با کسی نمیکردم.
وقتم با کلاس های درس دانشگاه می گذشت و در اوقات فراغت هم با دوستانم در گیم نت های نزدیک دانشگاه . از طریق پوستر های دانشگاه متوجه شدم دانشگاه اصفهان برای بازدید از نمایشگاه کتاب تهران اردویی تدارک دیده اما مهلت ثبت نام دقیقا تا روز قبل بود همین شد که مجبور شدم آخر هفته من به تنهایی به تهران سفر کنم. در خلل همین سفر بود که با طیبه آشنا شدم. از همون لحظات اولی که دیدمش کنارش حس خوبی داشتم دلم میخواست ساعت ها کنارش بشینم و باهاش حرف بزنم. اوایل با اینکه از هم دور بودیم با اینکه رابطه ما به تعبیر امروزی لانگ دیستنس بود اما آن فاصله پانصد کیلومتری ذره ای برای ما مشکل ساز نشد. تماس های تصویری چندین چند ساعته، تماس های تلفنی مداوم و ارتباط بی وقفه...
ساعت ها با هم وقت می گذراندیم و از در ارتباط بودن با یکدیگر لذت می بردیم. انگار نیمه گمشده یک دیگر بودیم لیلی و مجنون بودیم، شیرین و فرهاد بودیم، رومئو و ژولیت بودیم و ...
اما بعد از اون روز...
همه چیز عوض شد دیگر ارتباط ما مثل قبل نبود
ارتباط ما شبیه میدان جنگی شده بود که فقط لحظات پرکردن خشاب هایمان سکوت و آرامش
بر آن مسلط می گشت.
آن روز ...
روز تولدش بود...
تولدش شنبه بود اول هفته...
من به خاطر کلاس های دانشگاه روز تولدش پیشش نبودم
احساس کردم اینکه آخر هفته براش تولد بگیرم به همون اندازه خوشحال میشه اما نشد
اون کل شنبه رو منتظر من مونده بود کل اون روز انتظار من رو کشیده بود...
وقتی برام اینارو تعریف کرد بغض عجیبی زیر گلوم احساس کردم. اون لحظه هیچ کاری از دستم برنمی اومد فقط نشستم و نگاهش کردم
من اشتباه کرده بودم. من درس های بی اهمیت دانشگاه رو به دختر آرزو هام ترجیح داده بودم
و حالا هیچ راه برگشتی نبود...
عذرخواهی ها و کادو های بعد از اون هیچ وقت اتفاقی که افتاده بود رو تغییر نمی داد .
با صدای زنگ تلفن اقای ع به خودم اومدم. صندلی ماشین را صاف کردم و با پشت دستم اشک های روی صورتم را پاک کردم. تلفن آقای ع که تموم شد از داشبورد ماشین پاکت سیگار و فندکش را برداشت و تعارفی به من زد و یکی برای خودش روشن کرد؛
دستش رو رد کردم و گفتم : نه من نمیکشم
گفت : بالاخره از یک جایی باید شروع کنی
گفتم : تو یادته از کجا شروع کردی ؟
پک عمیقی به سیگار زد و انگار غم چند سال را از سینه بیرون داد
گفت : یک جوری شروع میشه که هیچ وقت نمی فهمی از کجا شروع شده و انگار قرار نیست هیچ وقت تموم شه.
سیگار را گرفتم و شروع کردم
پک اول را زدم...
به گمانم از آنجا شروع شد...