امید سرد و چسبناک

هر بار،که همراه مادرم مجبور می شویم از نزدیک بازار سنتی شهر بگذریم. بعد از گذشتن از پاساژ های شلوغ و ساندویچی های پرسرو صدا در کنار یک مغازه بستنی فروشی قدیمی می ایستد و برایمان بستنی می خرد.

بستنی فروشی محبوب مادرم، در نگاه اول، می تواند هر چیزی اعم از سلمانی های وبقالی های دهه سی گرفته تا یک مغازه فروش آبلیمو و آبغوره که زیر پوشش معصومش،مواد مخدر قاچاق می کنند، باشد.

فرقی نمی کند تابستان باشد یا زمستان.

هر وقتی از سال که به قلمرو پیر بستنی فروش های شهر ما وارد شوی.

درحالیکه بستنی سنتی خوش عطر زردرنگ را، درون کاسه یک بار مصرف ،یا پیچیده لای نان حصیری تحویلت می دهد.با لبخند تلخی نگاهت می کند. و از دست رقبای خوش رنگ و لعاب و جوان بستنی گلاب و پسته، می نالد.و یاد روزهایی می کند که بستنی های بدون اسانس وافزودنی دست سازش، سلطان خوراکی های همه پسند این شهر بودند.

من اما هر بار که روی یکی از صندلی های زهوار در رفته و بی رنگ و رویش می نشینم می توانم چشمانم را ببندم و در حالیکه شیرینی بستنی ایرانی را درون دهانم حس می کنم، یاد روزهایی کنم که این مغازه کوچک در وانفسای تظاهرات قبل از انقلاب در میانه اتفاقات عجیب و غریب دهه های پنجاه و شصت ایران در روزهای ترسناک آغازجنگ و در هول و هراس موشک باران آنجا کنار بازار محکم و مقاوم ایستاده بود وهر داغ و سختی بر سر کودکان آن سال های ایران می ریختند ،به کمک یادگار شیرین و سرد دنیای باستان خنک می کرد.

امروز که هر جای مجازی را می گشتم ،حرف دلار و سکه بود...

امروز که هم نسل هایم از برباد رفتن آرزوهایشان،می نوشتند...

آرزو کردم کاش یکی مثل همان بستنی فروشی دلش آن قدر نگران ما جوانان این روزهای ایران بود که به خاطر ما در میان این آشفته بازار استوار می ایستاد و دل خوشی و امید را درونمان زنده نگه می داشت.

نمی دانم. شاید هم خودم باید بستنی فروش خستگی ناپذیر قصه خودم باشم...

شاید سی سال بعد، به جای تعریف داستان های دل نشین از یک مغازه کوچک، باید عکس نوزده سالگی خودم را نشان بچه هایم بدهم و برایشان تعریف کنم آن روز ها که گنگی شهر و کشورم را فراگرفته بود، من سرپا ماندم ونگذاشتم امید در دلم بمیرد....