ساعت ۳ از دردبیدار شدم
تا ساعت ۴از این پهلو به آن پهلو شدم تا شاید فرجی شود و خوابم ببرد.نشد که نشد.تا ساعت ۵کمی راه رفتم و چایی نباتی از سردرمان های عادتی خوردم.حالم واقعا خوب نبود می توانستم با فکر کردن به حال بدم تشدیدش کنم و کار رابه دوا و دکتر بکشانم.چشم هایم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم.به خودم گفتم خودت باید کاری برای خودت انجام بدهی.با حالی شبیه به دیوانه ها رفتم سمت کتابخانه و کاغذ خودکار برداشتم شروع کردم از درب و دیوار نوشتن آخر نوشته ام شداین لیستی که می بینید ترکیبی از تمرین های دوره نویسندگی و لایوهای شبانه.
نمیدانم باور می کنید یا نه؟اما قبلا شنیده بودم نوشتن از درد انتظار می کاهد/اما امشب فهمیدم نوشتن از هر دردی می کاهد.حالا ساعت نزدیک ۶ونیم صبح است و من باورم نمی شود آدم ۳ ساعت پیش باشم.به نوشتن ایمان بیاورید!
میدانم که اگر به سراغ موبایلم می رفتم اصلا اوضاع تغییری نمی کرد و معلوم نبودتا کی در اینستاگرام غرق شوم و نفهمم کی و کجا هستم.
اگر انتخاب هایمان را درست کنیم ،اتفاق های بهتری برایمان رخ می دهد.