چه بگوییم نگفته هم پیداست.. غم این دل مگر یکی و دوتاست .. بهم ریخته است گیسویی...!
خخخ ای بابا بد شد که :)))
بگذریم ..!
یادگاری از آن روزها..
روزایی که حتی به ذهنمم خطور نمیکرد دوسال دیگه که این روزا باشن توی چنین وضعیتی قرار داشته باشم.. حالم از قاتلی که گاه به گاه توی آینه دستشویی میبینم بهم میخوره!
میترسم..
از ذوقی که دیگه توی وجودم نیست ..
از لغزشی که دیگه تو صدام نیست..
از برقی که توی نگام نیست ..
این روزا خیلی میترسم از خودم!

به یاد حوالی مهر ماه 1402
404/3/5