قبلا مینوشتم منظورم از قبلا زمان دور و درازی نسیت تا همین حدود یک ماه پیش ..
یک ماهی که بوی غم ازش بلند میشد و حالم بهم میزد.. عطر روزای تلخی که گذرونده بودم هنوزم گاهی وقتا میپیچه زیر دماغم! بلاخره باید تموم میشد.. باید شب ما هم صبح میشد!
باید سیاهی روزام سفید میشد.. سفید سفید که نه ولی باید خاکستری میشد مگه جز اینه که رنج تار و پود زندگیه.. احترام گذاشتن، پذیرفتن و ابراز احساسات اولین و بزرگترین قدم برای التیامه! میدونی ؟!
بلاخره قند روزای تلخ ما هم اومد ولی اونقدر شیرین نکرد که دل آدم رو بزنه .. خوبیشم به همینه..
فقط میخوام بدونی دیگه اون دختر ضعیف و دردونه نیستم.. بزرگ شدم ..قوی شدم..
اونقدر قوی که میتونم رها کنم ؛ و اونقدر صبور که بتونم منتظر رسیدن چیزی باشم که لایقشم..!
من امیدم را در یاس یافتم
مهتاب ام را در شب
عشقم ام را در سال ِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گـُر گرفتم …

هیچ چیز کمک نمیکند؛ یا خودم به داد خودم میرسم.. یا دیگر تمام شده ام! :))
و چقدر خوشحالم که گذاشته ام و رفته ام ! دوست عزیز به راستی که قلب آدمی چیست؟! من تویی را که دوست دارم و دلبسته اش هستم میگذارم و میروم و خوشحالم! آری من بزرگ شده ام؛ بزرگ شدنم مبارک ...
میدونی زندگی اصلا شبیه چیزی نبود که فکرشو میکردم ؛ ولی خوبه زنده ام.. خوبه که زندگی میکنم و از خدا بابت این ممنونم!
راستی تا یادم نرفته بگم.. غول ترسناک افسردگی رو شکست دادم :))) البته هنوزم گاهی وقتا بهم سر میزنه ولی یه چند ساعتی مهمونم میشه و بعد خیلی دوستانه خداحافظی میکنه و میره..
404/2/5