داستان کوتاه: اخراج خانم خ (بخش اول)

خانم خ در ساعت 14:24 دقیقه روز 20 فروردین ماه 1395، از کار بی‌کار شد. اخراج شد. خبر را این طور رک و پوست‌کنده به او ندادند. رییس‌اش که مردی با مژه‌های فر، ریش پروفسوری پرپشت و موهای وز سیاه بود، ناگهان شماره تلفن همراهش را گرفت، به او خبر داد که از فردا دیگر به کنسولگری نیاید و در عوض از خانه به کارهایش ادامه دهد. خانم خ چند بار پرسید آیا اخراج شده است، رییس گفت نه. پرسید چرا دیگر نیاید؟ به او اطلاع داده شد مناسب شغل منشیگری در کنسولگری نیست و در عوض مناسب کارهای ترجمه است و از همان منزل به همکاری با کنسولگری ادامه بدهد.

گوشی را که روی میز گذاشت، بهتش زده بود. نه ناراحت بود و نه می‌توانست ناراحت باشد. مثل وقتی که سوزنی موقع گلدوزی به انگشتت می‌رود. اول فقط می‌بینی سوزن به داخل پوستت نفوذ کرده، بعد ناگهان درد تا قلبت می‌رود و تیر می‌کشد. خانم خ نمی‌دانست چه واکنشی نشان دهد. کمی در اتاقش که آفتاب بعد از ظهر از پنجره‌های بزرگ تمام قد در آن تابیده بود قدم زد. همین یک ساعت پیش پشت میز غول آسایش که بیشتر شبیه میز رییس روسا بود نشسته بود و خدا را از اینکه چنین شغلی و چنین دفتر کاری با این امکانات و وسعت تنها به او اختصاص یافته، شکر می‌کرد. این هفته تصمیم داشت چند جلد کتاب قطور دایره‌المعارفی که در منزل داشت به دفترش بیاورد و پشت سرش در کتابخانه چوبی عظیمی که دهان برای بلعیدن چندین کتاب باز کرده بود جای دهد. حتی همین دیروز برای اینکه دفترش شادتر شود، گلدان گل محبوبش را با مترو و درون ساکی کاغذی منقوش به نشان کنسولگری، به اتاقش آورده بود.

او فکر می‌کرد که مانند متون کتاب‌های دینی دبیرستان، این اتفاق قطعاً یک امتحان الهی است. مثل ایوب نبی که زندگی خوبی داشت و پروردگار جهت آزمودن وی تمامی چیزهای خوبی که داشت از او گرفت، او هم ناگهان درست پس از شکرگزاری از پروردگار بابت این اتاق کار زیبا و چنین شغلی در این مکان مهم، اخراج شده تا پروردگار میزان صبر او را بسنجد و ببینید آیا زبان به گله می‌گشاید یا خیر.

خانم خ با سی و سه سال سن باتجربه‌تر از این حرف‌ها بود. می‌دانست طوفان ویرانی درست لحظه‌ای که فکر می‌کنی همه جا آباد و آرام است می‌آید.

تا ساعت 5 بعد از ظهر زمان زیادی باقی نمانده بود. خانم خ حس می‌کرد باید از چیزی و جایی انتقام بگیرد. بنابراین کانال تلگرامی محبوبش را باز کرد و تمامی آهنگهایی که می‌دانست در منزل زمان زیادی برای دانلود شدن می‌برند، به روی دانلود گذاشت. سرعت اینترنت کنسولگری بالا بود اما تا به امروز از ترس کنترل شدن اینترنت چیزی دانلود نکرده بود. خیالش از بابت آهنگها که مطمئن شد، شروع به جمع کردن وسایلش کرد. در تمام مدت برای اثبات صبر و پایداری‌اش نسبت به پروردگار باریتعالی، جمله خدایا شکرت را زیر لب تکرار می‌کرد.

پوشه‌هایش را از روی میز و قفسه‌ها جمع کرد؛ از کشوی میز غول‌پیکر دفتر اندیکاتور را بیرون آورد و روی میز برای منشی جدید که قرار بود فردا بیاید گذاشت، و در حالت گذاشتنش نوعی تحقیر نهفته بود انگار قرار بود با این دفتر به فرد جدید ثابت کند او یک منشی بیش نیست. چند پرینت نامه که هنوز وقت نشده بود به سرکنسولگر ارائه دهد را کنار دفتر اندیکاتور گذاشت و بعد انبوه کارت پستال‌های تبریک نوروز. یکی را اتفاقی باز کرد. درون پاکت علاوه بر کارت تبریک؛ یک بن صد هزار تومانی خرید کتاب هم بود که مهلتش تمام شده بود.

از کمد کنار کتابخانه تعدادی پاکت با لوگو و آدرس کنسولگری برداشت و در کیفش گذاشت. پاکت‌هایی برای تحت تاثیر قرار دادن افرادی که می‌خواست از دیدن جایی که کار می‌کند به حسادت بیفتند. مثلاً برای بچه دختردایی‌اش چند کتاب کودک می‌خرید، درون یکی از این پاکت‌های زرد رنگ می‌گذاشت و وانمود میکرد از محل کار مستقیم به منزلشان آمده و وقت کادوپیچی نداشته.

(ادامه دارد)