داستان کوتاه: توالت فرنگی


روی توالت نشسته‌ام. چشمانم بسته است. نفس عمیقی می‌کشم. آرامش عجیبی دارم. از لای پنجره‌ی نیمه باز که بالای سقف قرار دارد، می‌توانم آسمان عصرگاهی را ببینم.

اینجا را دوست دارم. مفر و پناهگاه من است. کاشی‌های کف طوسی و دلگیر است. در هم قدیمی و پوسته پوسته شده.

ماندنم اینجا نه به خاطر بیماری و دوست و همراه همیشگی، مشکل در اجابت مزاج (یا به زبان خودمانی یبوست) بلکه به دلیل نیاز به سکوت و آرامش است.

صدای پرستوهایی که در آسمان عصرگاه در آسمان می‌چرخند به داخل حمام می‌پیچد.

مادر، پدر و خواهر می‌خواهند بروند بیرون. به عادت همیشه گفتم نمی‌آیم و خانه می‌مانم. منتظرم بروند.

صدای پاها از پشت در توالت قابل تشخیص است. صدای کشیده شدن پای راست پدر. شانزده سال پیش آجری از خانه‌ی در حال ساخت همسایه به پایین سقوط کرد و درست روی سر پدرم که داشت کلید می‌انداخت تا وارد خانه شود افتاد. فکر می‌کردیم پدر از دنیا خواهد رفت. زنده ماند و سالم و سرحال، تنها پای چپ‌اش را نمی‌توانست مثل سابق از روی زمین بلند کند. پول دیه را که گرفتیم همسایه‌ها فکر می‌کردند پیکان خواهیم خرید. نخریدیم.

روی طاقچه‌ی پنجره شامپوهای لورآل من جا خوش کرده و شامپو خمره‌ای پدر. مادر شامپوهای ایرانی 3000 تومانی مصرف می‌کند. یک تار مو روی زمین افتاده. تشخیص این که تار موی کیست هم در این خانه سخت نیست: تار موهای پدر کوتاه و خاکستری، موهای من کوتاه و مشکی، موهای مادر نیمه بلند و شرابی، و موهای خواهرم بلند و بور.

دلم هوای یک نوشیدنی داغ و شیرین کرده. چیزی که بخوری و انرژی بگیری.

صدای قفل شدن درب می‌آید. سیفون را میکشم و از حمام بیرون می‌آیم. باد خنک کولر از روبرو به صورتم می‌خورد. آخ جان، می‌روم چای دم کنم، برای خودم موسیقی بلندی میگذارم و در سکوت خانه روی کاناپه چمباتمه میزنم و کتاب میخوانم.