داستان کوتاه: ما اداره جاتی ها

 The Audience by H James Hoff
The Audience by H James Hoff


صبح­ها جنازه ­ی خودم را از توی تخت جمع می­کنم، آب یخی به صورت پف کرده ­ام می­زنم و چای داغ یا قهوه ­ای هول­ هولکی می­خورم و برای پوشاندن پف پلک­های خواب­زده­ ام خط چشم ملایم سرمه­ ای رنگی با خام دستی و بی­ قرینگی به پشت چشمانم می­کشم. مانتوی فرم سرمه ­ای رنگ –لباس زندان روزهای هفته- را به تن می­کنم، دکمه­ هایش را با خوابالودگی می­بندم، مغنعه ­ی نیمه­ چروک را به سر می­کشم و پیاده به سمت مترو رهسپار می­شوم. ساعت شش و نیم صبح­های سرد پاییزی معمولاً احساس امنیت چندانی برای پیاده­ رفتن تا مترو ندارم اما وجود چند مدرسه در خیابان­های اطراف و دانش­ آموزان دبیرستانی و نوگلان خندان دبستانی و اولیایی که با خودخواهی تمام با دوبله پارک کردن ماشین­هایشان عرض خیابان را بسته ­اند، به من دلگرمی می­دهد که در این ساعت صبح تنها نیستم.

شروع ساعت کاری 7:30 است و من در بیست دقیقه­ ای که سوار خط آبی کمرنگ مترو هستم بعد از تلاش برای پیدا کردن جایی برای ایستادن میان جسدهای نشسته در کف مترو و خواب­زدگان ایستاده و آویزان به میله ها؛ شروع به خواندن 25 صفحه از یک کتاب که به تازگی دانلود کرده­ ام می­کنم. تبلت­ ام سنگین است و دستم گاهی خسته می­شود، ولی ارزش­ اش را دارد. 25 صفحه در راه رفت و 25 صفحه در راه برگشت، می­شود 50 صفحه. گاهی حواسم پرت می­شود و به اطرافم نگاه می­کنم: زنانی با چادر مشکی، زنانی با یونیفرم اداری، دانشجویانی با مغنعه و مانتوهای جلوباز یا جلو بسته، زنانی با آرایش کامل و زنانی با صورت­های بدون آرایش، همگی در قطاری به سوی جهنم سواریم و به سر کار یا دانشگاه می­رویم.

ساعت 7:10 به ایستگاه مقصد می­رسم، شیب خیابان را به سمت بالا می­روم و پانزده دقیقه ­ی بعد به ساختمان سنگ گرانیتی با شیشه ­های رفلکس آبی می­رسم. داخل ساختمان مراجعه­ کننده ­ای روی مبل­های نرم نارنجی رنگ کهنه نشسته­ است و به زبان ترکی با نگهبان کت شلوار پوش صحبت می­کند. انگشت سبابه ­ی یخ زده­ ام را ها می­کنم و روی دستگاه ثبت ورود و خروج می­گذارم. دستگاه اثر انگشتم را شناسایی نمی­کند و با صدای بلند و ماشینی بی­روح خود بلند اعلام می­کند: «دوباره تلاش کنید». دوباره و سه بار تلاش می­کنم، همچنان موفق نمی­ شوم. سه دقیقه­ ی دیگر وقت دارم تا ورود خودم را ثبت کنم وگرنه تاخیر می­خورم. خانم منشی شرکت وظیفه دارد تاخیرهای هر هفته را روی فرم یک فرم اکسل با رنگ قرمز و فونت B Nazanin  و با سایز 12 تایپ کند و برای مدیرعامل ایمیل کند. برای بار چهارم انگشتم را روی صفحه می­گذارم و موفق می­شوم. دستگاه با پیروزی تیک سبز رنگی می­زند و اعلام می­کند: «شماره ­ی 127». برای نگهبان روز خوبی را آرزو می­کنم و سوار آسانسور قدیمی طبقات زوج می­شوم. آسانسور آهنگ تایتانیک را زوزه می­کشد و به کندی بالا می­رود.

من، خانم محبوبه محنت؛ زندانی شماره ­ی 127، به مدت دو سال است که در این شرکت به کار ترجمه­ ی بروشورهای ماشین آلات بسته­ بندی مشغولم. درب قهوه ­ای شیک را به جلو هل می­دهم و وارد بخش خدمات می­شوم. منشی هنوز نیامده، روی میزش دسته نرگسی در حال پژمردن خودنمایی می­کند. از آشپزخانه صدای شستن استکان می­ آید. روی تابلوی اعلانات کوچک بالای سر منشی، برگه­ای چسبانده شده که صبحانه خوردن پشت میز و یا در آبدارخانه را ممنوع اعلام کرده است. در کنارش برگه­ ی دیگری با فونت بزرگ­تر و تصویر سیاه و سفید یک کیک تولد، زادروز فرخنده ­ی خانم سارا دولت؛ یکی از همکاران نحس و بدعنق واحد فروش را که موهای قهوه­ ای مایل به زرد و صورتی پر از جوش را دارد، تبریک گفته بود. همکار محترمه عادت به خواندن ایمیل­های فوروارد شده و فضولی و اظهار نظر در باب مسایلی که به او ارتباطی ندارد را دارد و دو سه باری ایمیلهای بی­ ادبانه­ ای پر از اظهار فضل در خصوص بروشورها را روانه­ ی اینباکس من کرده است. گاهی فکر می­کنم در آخرین روزی که در این شرکت مشغول کار هستم، PDF کتاب بی­شعوری را برایش ایمیل کنم و برای همیشه با لبی خندان و دلی شاد از آن جا بروم.

پشت میزم می­نشینم و پالتوی سیاه رنگ مفلوکم را درمیاورم. مدیر عامل آویختن پالتو به پشتی صندلی­ها را ممنوع اعلام کرده و در صورت مشاهده از دوربین­های مداربسته، برای فرد خاطی ایمیل تذکری فرستاده می­شود. همه­ ی همکاران موظفند پالتو و کت­های خود را در کمد دیواری کنار دستگاه فتوکپی آویزان کنند. کمد با تخته­ ای از وسط به دو قسمت زنانه و مردانه تقسیم می­شود زیرا چند ماه پیش یکی از همکاران خانم بابت بوی سیگاری که از کت آقایان به کاپشن او سرایت می­کند شکایت کرده بود.

مستخدم چشم سبز و زیبا و جوان لیوان مشکی رنگم را پر از چای کرده و روی میزم می­گذارد. رژ صورتی صدفی ماتی زده. بخاری که از سطح چای بلند می­شود را دوست دارم. انگار دلگرمی و نوید روز خوبی را به من می­دهد. از پشت مانیتورم بسته بیسکوییت نیم خورده­ ی ساقه طلایی را در می­ آوردم و نصفه بیسکوییتی داخل دهانم می­گذارم و با چای خیس می­ کنم و به پایین فرو می­دهم. کامپیوترم را روشن می­کنم و صدای غژغژ فن دستگاه بلند می­شود. همکاران دو میز کناری هنوز نیامده­ اند و یک ربع فرصت دارم فایل جزوه­ ی زبان آلمانی­ ام را داخل کامپیوتر باز کنم و به تمرین ساده­ ترین کلمات و مکالمات روزمره بپردازم:

- سلام. نام من محنت است. حال شما چطور است؟

- من از کشور ایران می­آیم. شما اهل کدام کشور هستید؟

- من بیست و هفت سال دارم. شما چند سالتان است؟

- من در کشور اوکراین زبانشناسی خوانده­ ام. رشته ­ی تحصیلی شما چیست؟

- من بسیار افسرده و ناامیدم.

- من خسته­ ام.

- من نابودم.

تا یک ربع بعد سریع به تمرین کردن ادامه می­دهم. یک ربع بعد همکار میز کناری با فیس و افاده و با عجله پشت میزش می­نشیند. سلام نجویده­ ای تحویل می­دهد و سریع به داخل دستشویی می­دود. دیرش بوده و فرصت آرایش نداشته. از دستشویی که بیرون می­ آید ابروهایش کلفت­ تر و پررنگ­ تر شده و رژ لب قهوه­ ای به لب دارد. آن طرف صدای جر و بحث یکی از همکاران واحد خدمات با یکی از مشتریان شکایتی پای تلفن به گوش می­رسد. صدای داد و فریاد با صدای آبنمای چسبیده به دیوار مخلوط می­شود و در فضا می­پیچد.

همکاری بعدی هم که از راه می­رسد جز­وه­ ام را می­بندم و فایل ترجمه­ هایم را باز می­کنم. هر دو همکار می­توانند مانیتورم را ببینند. از مشخصات فنی دستگاه شروع می­کنم و زیرنویس عکس­ها را با دقت ترجمه می­کنم. دومین چایی روز را که روی میزم می­گذارند می­فهمم ساعت 9 شده. صبح­ ها تا قبل از ناهار سه نوبت چایی دریافت می­ کنیم: ساعت 7:30، ساعت 9 و ساعت 11. کسی حق ورود به آبدارخانه را ندارد و تنها باید از مستخدم درخواست آب جوش و یا چای کنیم. به ترجمه ­ی بخش طرز کار دستگاه که می­رسم ساعت 11 شده و دو همکار میز بغلی مشغول کلنجار رفتن با یکدیگر هستند که کدام یک باید به مشتری زنگ بزنند. همکار کناری­ ام که به دستشویی می­رود، بغلدستی سریع گوشی تلفن را برمی­دارد و از مدیر بخش خدمات درخواست می­کند تا به خانم ریاضت تذکر بدهد که به وظایفش با جدیت بیشتری عمل کند. سرم را لای برگه­ های پرینتم می­گیرم و وانمود می­کنم صدایش را نمی­شنوم.

ترجمه می­کنم و ترجمه می­کنم و ترجمه می­کنم. نیم ساعت مانده به ساعت ناهار که دیگر می­برم و نمی­توانم ادامه دهم. پرینت نمایشنامه ­ی خانه عروسک را لای برگه­ هایم باز می­کنم و گویی در حال خواندن یکی از بروشورها هستم، به ادامه­ ی سرنوشت زن نمایشنامه می­پردازم. دو نفر مشتری حضوری آمده ­اند تا با مدیر خدمات صحبت کنند. منشی با پشت چشم نازک کردن و اکراه آن­ها را به اتاق مدیر راهنمایی می­کند.

ساعت ناهار و رهایی می­رسد. مستخدم چشم سبز با یک سینی بزرگ ظرف­های گرم شده­ ی غذایمان را روی میز شیشه ­ای ناهارخوری می­گذارد. هر کس سر جای خودش نشسته و من جایی ته میز، روی صندلی همیشگی ­ام نشسته­ ام و به قرمه­ سبزی­ ام نگاه می­کنم و وانمود می­کنم جذاب­ترین چیز برای نگاه کردن در آن اتاق است. همکار سر میز که بوی عطرش تا اینجا می­رسد با افتخار دست روی شکم برآمده­ اش می­کشد و از جزییات خرید سیسمونی و دستگاهی که بینی نوزاد را از آشغال دماغ پاک می­کند صحبت می­کند. همکاران بخش الکترونیک با نفرت نگاهی به او می­اندازند. بقیه هم دلشان به هم خورده اما کسی جرات اعتراض ندارد. فکر کنم همگی خوشحالیم که بچه ­دار شده و به زودی برای مرخصی زایمان شرکت را ترک می­کند. روزهای اول حضورم، غذا خوردن دور آن میز گرد شیشه ­ای و برانداز شدن و چشم و ابروهای همکار باردار که با تمسخر به ابروهای برداشته نشده و صورت بچگانه­ ام نگاه می­کرد جزو سخت­ترین کارها بود. حالا هم خیلی فرقی نکرده، غذایم را سریع تمام می­کنم و مابقی ساعت ناهار را در خیابان خلوت پشت شرکت قدم می­زنم. مردی از دور نزدیک می­ شود، از خلوتی خیابان استفاده می­کند و متلک رکیکی زیر گوشم زمزمه می­کند و با افتخار رد می­شود. مطمئنم برگشته است تا واکنشم را ببیند. بی­تفاوت رد می­شوم اما در درونم خشم و انزجار غوغا می­کند. در ذهنم پاره آجری که کنار ساختمان نیمه ­کاره­ ی بغل شرکت افتاده را برمی­دارم، به سراغ مرد می­روم و آنقدر به فک و دهانش می­کوبم تا خون سراسر پیاده­رو، کل خیابان و تمامی شهر را بگیرد.

هواخوری زهرمارم شده و به پشت میزم برمی­­گردم. از سالن ناهارخوری صدای هر و کر همکاران به گوش می­ رسد. پرینت نمایشنامه را باز می­کنم و به خواندن ادامه می­دهم. ساعت ناهار تمام می­شود، ساعت دو، ساعت سه و چهار می­شود. ترجمه­ ی بروشور به نصفه رسیده، پنج تا ایمیل را جواب داده­ ام و فایل دو عدد از بروشورها را برای مشتریان می­فرستم. سر میز مدیر فنی می­روم تا ایمیلی که از کشور دیگری برایش ارسال شده را ترجمه کنم. ساعت تعطیلی نزدیک است. اکثر همکاران دست از کار کشیده ­اند. دو همکار بغلی دارند آدرس سالن کاشت ناخن را با همدیگر رد و بدل می­کنند. منشی با موبایل به همسرش زنگ زده و می­گوید زودتر دنبالش بیایید. خانم مستخدم زیبا روپوش سفیدش را پشت در آویزان می­کند و کت چرمی قهوه­ایش را می­ پوشد و با صدای زیبایش آوازی را آهسته و ملایم زمزمه می­کند.

ساعت تعطیلی، فرار و رهایی می­رسد. همه به جلوی در آسانسور هجوم می­ آورند. دو عدد از همکاران واحد حسابداری مشغول شکایت و نق زدن بابت حقوق ­اند. منشی با افتخار برای همکار واحد شکایات تعریف می­کند که دیشب چطور حال مادرشوهرش را گرفته. مدیر فنی با صدای گرم و مهربانش دارد با معاونش در مورد قیمت خودرو صحبت می­کند. بچه ­های واحد مالی طبقه را روی سرشان گرفته­ اند و می­خندند. آهسته از کنار همه ­شان عبور می­کنم و از پله­ ها ده طبقه را پیاده می­روم پایین.

در پیاده ­رو باد سردی به صورتم می­خورد، یقه­ ی پالتویم رو بالا می­کشم و دست­هایم را در جیبم می­گذارم و پیاده تا خانه می­روم. هوای دودآلود را به داخل ریه­ هایم می­فرستم و فکر می­کنم شاید فردا روز بهتری باشد.