روزی خاطره ­انگیز در یک ساندویچ فروشی کثیف

عصر روز سه ­شنبه بود. با مانتو شلوار و مغنعه ­ی سرمه ­ای اداری خودم را با خط آبی کمرنگ مترو از خیابان وزرا به نقطه ­­ی دیگری از شهر در چهارراه ولیعصر رساندم. زیرگذر متروی چهارراه ولیعصر که با نام ایستگاه تئاتر شهر شناخته می­شود مثل همیشه شلوغ و خفقان­ آور بود. تا جایی که می­توانستم از جمعیت در هم گره خورده که در راهرو و کنار میزهای فروشندگان می­لولیدند سبقت گرفتم و از خروجی شماره­ ی چهار به سمت بالا حرکت کردم. بیرون هوا ابری و خنک بود اما وضعیت پیاده­ رو هم دست کمی از زیرگذر مترو نداشت. دستفروش­ها و بساطی­ها و عابران، پیاده ­رو را بند آورده بودند، هر چند به نظرم وضعیت هنوز خیلی خیلی بهتر از میدان تجریش بود.

به خیابان مظفر می­روم. خیابان سنگفرش شده است اما راه عبور ماشین­ها باز است. سنگفرش خیابان باعث اذیت شدن پاهایم موقع راه رفتن می­شود. البته شاید مشکل از من و راه رفتنم باشد اما یادم آمد روزی دوستم هم همین حرف را زد. مطمئنم پدر چرخ لاستیک ماشین­ها هم موقع رانندگی در این خیابان در می­آید. روی دیواری در همان حوالی یکی با ماژیک نوشته: «توی اون نور کم اون شب، تو زیباترین بودی».

یرای کاری به موسسه ­ای در همان نزدیکی می­روم. خانم منشی برخلاف برخی خانم­های منشی، خوشرو و خوش ­اخلاق و خوش­ برخورد است. از من می پرسد گل­هایی که روی میز گذاشته برای رشد به چه چیز نیاز دارند. می­گویم نور خورشید و می­گوید اینجا که نوری ندارد. می­فهمم کارش را دوست دارد. آدمی که از شغلش متنفر است اینقدر با خوشرویی جواب مراجعه کننده را نمی­دهد و از او راجع به گلی که از خانه برای میز کارش آورده سوال نمی­پرسد. مانتوی سبزی پوشیده و شالش زرد رنگ است. امیدوارم تا آخرین روز کار کردنش در اینجا به همین خوش­ اخلاقی باشد. یاد خانم صندوقدار سوپرمارکتی در محله­ مان افتادم که تنها به خاطر او به آن فروشگاه می­رفتم و خرید می­کردم چون دیدن لحن مودبانه و لبخند خوشایندش و خوش­ و بش مختصری که پای صندوق با آدم می­کرد خستگی را از تن آدم درمی­ آورد.

کارم که تمام شد از موسسه بیرون می­ آیم. هوای ابری ملسی است و باد خنکی می ­آید. کاش می­شد هوا همیشه همین شکل باشد. به زودی گرمای جهنمی از راه می­رسد و عرق کردن و عصبی شدن از گرما در راه است. دوستم فاطمه مسیج می­زند که از اتوبوس بی­ آر تی به زودی پیاده می­شود و همین نزدیکی است. برای وقت­ کشی به طرف خنزر پنزر فروشی­های نزدیک دانشگاه آزاد هنر می­روم. کیف­های گل­ گلی، زیورآلات برنجی، هزاران هزار پیکسل، گیاه و چیزهای بسیاری در بساطشان یافت می­شود. دستی به پیسکل­ها می­کشم. دنبال گربه­ ای می­گردم که با بی­ ادبی انگشت وسطش را به بیننده دارد نشان می­دهد. گربه را دوست دارم. دارم فکر می­کنم وقتی نگاه ملت به گربه­ ای روی کوله ­پشتی کسی بیفتد که دارد انگشت وسط نشانشان می­دهد چه فکری می­کنند. گربه را پیدا نمی­کنم. از این حجم از زیادی پیکسل­ها سرگیجه می­گیرم. همان سرگیجه ­ای که جلوی استندهای لوازم آرایشی دچارشان می­شوم. چه لزومی به این همه تولید لوازم آرایش مختلف در یک مارک است؟ ده عدد ریمیل در یک ردیف، ده عدد ریمل دیگر در یک ردیف بالاتر، هیچ وقت هم فرقشان را نمی­فهمم. همیشه رنگ ماتیک مورد استفاده ­ام را پیدا می­کنم، کمی به سایه ­های رنگ­های مختلف دستی می­کشم و بعد از یک دل سیر نگاه کردن به لاک­ها و بعد از حساب کردن پول از مغازه بیرون می ­آیم.

دوستم فاطمه به من می­رسد. کف خیابان روبوسی می­کنیم و به سمت یک کافه­ ی بزرگ در خیابان فلسطین جنوبی می­رویم. چندین بار از جلوی کافه رد شده­ ام اما هیچ وقت داخلش نرفته ­ام. به فاطمه می­گویم با موهای بلوندش انگار همان فاطمه ­ی همیشگی نیست و انگار فاطمه ­ی دیگری شده است. می­خندد. کافه نه شلوغ است و نه خلوت. کارکنان زیادی دارد و همه تقریبا مشکی پوشیده ­اند. دختر جوانی با صورت بدون آرایش که در اوایل بیست سالگی به سر می­برد و مشکی پوشیده برایمان منو می ­آورد. از بین همه نوشیدنی­های تکراری چشمم به فالینگ اورنج می­افتد که زیرش توضیح داده مخلوط آب پرتقال و آب هویج و عسل و زنجبیل است. دوست دارم طعمش را امتحان کنم. خانم دیگری که سفارش ما را می­گیرد توضیح می­دهد دمای این نوشیدنی گرم است. دوباره در منو چشم می­گردانم. اسموتی انبه و پرتقال سفارش می­دهم. فاطمه درخواست قهوه ترک می­کند.

دوستم می­گوید این جا را یادت می­آید؟ قبلا مرکز پخش کتاب بوده. پکا. یادم نمی­ آید اما از لابلای خاطرات قدیمم معلم زبانی را به یاد می ­آورم که هجده سال پیش یک روز بعد از ساعت کلاس گفته بود تفریح همیشگی ­اش رفتن به پکا است و از من هم حتی دعوت کرده بود با او به پکا بروم. چرا نرفتم؟ نمی­دانم. حالا دیگر پکایی وجود ندارد. دلم کمی می­گیرد اما خب، گذر زمان یعنی همین. تو نمی­توانی آدم­ها، ساختمان­ها و اشیا را برای همیشه ثابت نگه­داری. آدم­ها می­میرند، اشیا نابود می­شوند و ساختمان­ها خراب می­شوند و ساختمان­های جدیدی جایشان را می­گیرد.

سر و صدای موسیقی داخل کافه بلند است. چرا این همه صدای موسیقی را بالا می­برند وقتی هدف از کافه­نشینی صحبت با دوستانت است و نه شنیدن به صدای بلند موسیقی؟ یک مجسمه ­ی عجیب هنری از قطعات فلزی هم وسط کافه گذاشته شده است. در حالی که سعی می­کنم کسی فکر نکند دارم از او عکس و فیلم می­گیرم، از مجسمه که معنایش را نمی­فهمم عکس می­گیرم. آن طرف­تر آقایی با دو سه دختر نشسته. قیافه ­اش شبیه خارجی­ها هست و هم نیست. نمی­توانم صدای حرف زدنش را بشنوم تا پی به ایرانی بودن یا نبودنش ببرم. سفارش­هایمان را می ­آورند. پشت میز فلزی بزرگی نشسته ­ایم که چند نفر دیگر هم می­توانند پشت آن بنشینند. انگار هدف از گذاشتن این میزهای بزرگ به جای میزهای دو نفره همین بوده: چند نفر غریبه کنار هم بنشینند و ناگهان احساس صمیمیت کنند. میز تک نفره یا دو نفره­ ای در این کافه دیده نمی­شود. خانمی که سن و سالش از من بزرگتر می­زند کمی آن طرف­تر نشسته. چشم در چشم می­شویم. لبخند مهربانانه ­ای می­زند. لبخندش را جواب می­دهم اما نگاهم را از او می­گیرم. هنوز دارد نگاهم می کند. شاید حرف­هایم را شنیده. در مورد چه حرف می­زدم؟ یادم نمی ­آید. دختر دیگری روبرویش نشسته که دارد با تمرکز تمام و بدون توجه به اطراف چیزی داخل دفترش می­نویسد. همیشه به آدم­هایی که می­توانند داخل کافه ­ها کتاب بخوانند یا چیزی بنویسند غبطه می­خورم چون من از چنین توانایی ­ای برخوردار نیستم. اغلب ذهنم به هزاران جا پرواز می­کند و تمرکز لازم را ندارم.

به بیرون کافه می­روم تا تلفن بزنم. خیابان سر سبز است. خیابان زنده است. ساختمان­ها اکثرا قدیمی و زیباست. عابرین اکثرا جوان هستند. خیابان فلسطین را دوست دارم. می­توانم تا ابد در این خیابان راه بروم. می­توانم در این خیابان زندگی کنم. می­توانم در این خیابان بمیرم.

داخل کافه بوی سیگار به مشام نمی­رسد و میزهای داخل حیاط برای افرادی که سیگار نمی­کشند در نظر گرفته شده. یاد یکی از کافه ­های خیابان فلسطین شمالی می­افتم که شدت دود و دم داخلش به حدی است که شبیه فیلم­های شبیه سازی شده ­ای است که از دوران قبل از انقلاب از بازجویی ساواک از متهمین تلویزیون پخش می­کنند: نور کمرنگ زرد رنگ وهم­ الود در بالای سر و خروارها دود در فضا. با این حال نمی­توانم خودم را جز آن دسته افرادی بدانم که از دود سیگار بدشان می ­آید و گله و شکایت می­کنند. خیر. ولی می­دانم افراد زیادی هستند که از دود سیگار در محیط بسته شاکی می­شوند و درست این است که سیگاری­ها از غیرسیگاری­ها جدا بنشینند.

نوشیدنی­هایمان که تمام می­شود فاطمه صورتحسابمان را پرداخت می­کند. همان لحظه شماره کارتش را می­گیرم و مبلغ نوشیدنی ­ام را به حسابش می­ریزم. بیرون می­رویم. هوا عالی است. ریه ­هایم را از هوا پر می­کنم و بلند می گویم چقدر خوشحالم که داریم در این خیابان راه می­رویم. از در و دیوار و چند خانه­ ی قدیمی عکس می­گیرم. پیاده ­رو پر از آدم و جوان­هایی است که دسته دسته راه می­روند. جوانی و طراوتشان را دوست دارم، یاد دوران دانشجویی خودم می­افتم. آقای مسنی با کت شلوار طوسی و کفش­های جیر سرخ پررنگ از کنارمان رد می­شود. برمی­گردم تا مطمئن شوم چشم­هایم درست دیده. به فاطمه پیشنهاد می­دهم برویم یک ساندویچ کثیف هم بخوریم. ساندویچ کثیف اسمی است که روی ساندویچ­های فست ­فود که در اغذیه­ فروشی­هایی با ظاهر نه چندان شیک و مدرن به فروش می­رسد گذاشته ­ام و لزوما به معنای کثیف و غیربهداشتی بودن ساندویچ نیست. صادقانه به فاطمه می­گویم از بودن با او حس خوبی دارم چون جلوی او راحت هستم. می­توانم راحت به او بگویم دلم ساندویج کثیف می­خواهد یا راحت بگویم نمی­خواهم پول زیادی بابت خوردنی خرج کنم و نیاز به صرفه­ جویی مالی دارم در حالی که این حرف را به راحتی به همه نمی­شود زد. فاطمه از شنیدن این جملات خوشحال می­شود و می­گوید او هم متقابلا با من همین حس را دارد.

خیابان فلسطین را بالا می­رویم، به میدان می­رسیم، می­پیچیم دست چپ و از جلوی سینما فلسطین رد می­شویم. امروز سه ­شنبه است و چون بلیط سینما نیم­ بهاست سینماها شلوغ است. وارد خیابان مظفر شمالی می­شویم و جلوی یک ساندویچی که آن هم به دلیل قرار گرفتن کنار سینما از نعمت مشتری زیاد برخوردار است می­ایستیم. اسم ساندویچ­ فروشی الان یادم نمی­ آید اما یادم می ­آید شبی می­خواستم از تابلویش عکس بگیرم و صاحب مغازه که معلوم بود مرد مهربانی است کنار ایستاده بود منتظر تا من عکس بگیرم و وقتی متوجه حضورش شدم که عکاسی ­ام تمام شده بود. داخل مغازه دنج و کوچک وخاطره ­انگیز است. اکثر چیزها خیلی قدیمی نیست اما می­توانی بگویی جدید هم نیست. زیر میزهای شیشه­ ای تماما پر از یادداشت­های مشتری­ها بر روی تکه ­های کاغذ است. داخل یکی از قفسه ­ها چندین قوطی نوشابه قدیمی و جدید گذاشته شده. حسی به من می­گوید این مغازه قدیمی است و خاطره ­های زیادی از این محل دارد. یک ساندویچ رویال هات داگ سفارش می­دهیم و به آقای صمیمی پشت پیشخوان می­گوییم به جای نصف کردن ساندویچ از وسط آن را به یک چهارم و سه چهارم تقسیم کند.

مشغول خواندن نوشته­ ها با فاطمه می­شویم. یکی نوشته به زودی کنکور دارم. برایم دعا کنید. تاریخش مال سال گذشته است. نمی­دانم صاحب نوشته بالاخره کنکور قبول شده یا نه ولی فکر می کنم چه عجیب است کسی بابت چیزی درخواست دعا کند که تو سال­ها پیش آن را پشت سر گذاشته­ای و اکنون یکی از کمرنگ­ترین اضطراب­ها و آرزوهای زندگی­ات است. انگار هزاران سال پیش این مرحله را پشت سر گذاشته ­ای.

منتظر ساندویچ ­هایمان هستیم که دختر جوانی داخل مغازه می ­شود. دو بلیط سینما در دست دارد و از یکی از میزها می­پرسد می­خواهند بلیط ­های او را بگیرند و فیلم تماشا کنند. ساکنین پشت میز که خانم و آقای میان­سالی هستند می­گویند نه. دختر به کنار میز ما می­ آید و از ما همین سوال را دوباره می پرسد. من و فاطمه به همدیگر با تامل نگاه می­ کنیم. بلیط مال سانس ساعت 19:00 است و الان ساعت 19:01 است. تا ساندویچ­هایمان حاضر شود دقایق بیشتری از فیلم گذشته. کمی فکر می­کنیم ولی بالاخره قبول می­کنیم. دختر خوشحال می­شود. ما هم خوشحال شده­ ایم. هر چه از او می­خواهیم بایستد و بگذارد پول بلیط­ هایش را به او بدهیم قبول نمی­کند و می­گوید می­خواسته بلیط ­ها را دور بیندازد و به جایش تصمیم گرفته آن را به کسی بدهد. فاطمه می­گوید این چندمین اتفاق خوبی است که امروز برایش می­افتد. من به دختر می­گویم امیدوارم روزش خیلی خوب باشد و همین جور که ما را خوشحال کرده او هم خوشحال شود. دختر به بیرون می­رود و پشت میزی که در پیاده ­رو گذاشته ­اند می­نشیند. انگار هم­صحبتی و گذراندن وقت و خوردن پیتزا با کسی که روبرویش نشسته برایش مهم­تر از نشستن در سالن تاریک سینما با همان فرد است.

ساندویچ­ هایمان که حاضر می­شود با لبخند از آقای مهربان فروشنده خداحافظی می­کنیم. می­گوید حواسش نبوده و ساندویچ ­ها را از وسط نصف کرده، چون همیشه همه می­خواهند ساندویچ­ ها از وسط نصف شود و نه به تناسب یک چهارم و سه چهارم. ما هم متقابلا می­گویم عیب ندارد و به سمت سالن سینما می­رویم.

شب که به خواهرم می گویم غریبه ­ای در ساندویچ ­فروشی به من و دوستم بلیط مجانی سینمایش را بخشیده است باور نمی­کند و می­گوید نه خیر! می­خواسته ­ام بدون او به سینما بروم و دارم این­ها را از خودم درمی ­آورم. مجبورم متن چت ­ام با یکی دیگر از دوستانم را نشانش بدهم که در آن به او ماجراهای امروز را توضحیح داده­ام. حالا باور می­کند.

روز خوبی بود.

خیلی روز خوبی بود.