گذر تابستانه، اثر ترومن کاپوتی، ترجمه مرسده خدادادی


فصل اول

مادر گریدی به او گفت: «عزیزم تو خیلی مرموزی». گریدی در حالی که از لابه‌لای گل‌های رز و سرخس روی میز با بی‌خیالی لبخند می‌زد گفت «بله من مرموزم». خوشش می‌آمد درباره خودش چنین فکری کند.

خواهرش اپل متاهل و هشت سال بزرگ‌تر بود و تنها چیزی که در وجودش نبود، عنصر مرموزیت بود. اپل گفت: «گریدی فقط حماقت می‌کنه. من آرزومه با شماها برم. تصور کن مامان، هفته بعد این موقع شماها دارید توی پاریس صبونه می‌خورید. جرج هی می‌گه ما هم می‌ریم... ولی من نمی‌دونم واقعاً می‌ریم یا نه...»

اپل مکثی کرد و به خواهرش نگاه کرد: «گریدی محض رضای خدا واسه چی می‌خوای توی این گرمای جهنمی تابستون توی نیویورک بمونی؟»

گریدی آرزو کرد کاش تنهایش بگذارند، اینقدر در این مورد وراجی نکنند و حالا امروز صبح زمانی بود که قایق حرکت می‌کرد. به جز چیزی که گفته بود حرف دیگری نداشت. فقط حقیقت باقی می‌ماند و حقیقت چیزی نبود که بخواهد تمامی آن را بازگو کند.

او در حالی که از نگاه کردن به چشمان آنان طفره می‌رفت گفت: «من هیچ وقت هیچ تابستونی اینجا نموندم». به بیرون نگاه می‌کرد، درخشش شدید عبور و مرور ماشین‌ها آرامش صبحگاهی سنترال پارک را درهم می‌شکست و خورشید تازه‌ی تابستانه که سبزی بهار را می‌خشکاند، از لابه‌لای درختان روبروی هتل پلازا که در آن مشغول صبحانه خوردن بودند می‌تابید.

- باشه من دارم اشتباه می‌کنم. هر چی دوست دارید فکر کنید.

او در حالی که لبخند می‌زد فکر کرد شاید گفتن‌ این حرف اشتباه بوده است؛ خانواده‌اش فکر می‌کردند او قطعاً در اشتباه است.

زمانی که چهارده ساله بود درک وحشتناک و دقیقی داشت که مادرش بدون آن که واقعاً او را دوست داشته باشد، تظاهر می‌کرد عاشقش است. اوایل فکر می‌کرد به دلیل این است که مادرش فکر می‌کرد گریدی نسبت به اپل چندان هم زیبا نیست، از اپل لجبازتر است و کمتر بانمک است اما بعدها به صورت دردناکی او و اپل فهمیدند دلیل این کار مادرش این بود که گریدی از دور زیباتر به نظر می‌رسید؛ در نتیجه فکر کردن در مورد نظرات مادرش در خصوص خودش را رها کرد. دست آخر فهمید که جواب این سوال این است که گریدی حتی از زمانی که دختر کوچکی بوده است مادرش را دوست نداشته است. در رفتار هر دوی آن‌ها نسبت به یکدیگر تظاهر به چشم می‌خورد و خانه‌ی دشمنی‌شان متواضعانه با مهر و محبت تزیین شده بود.

خانم مک نیل دست دخترش را در دست فشرد و گفت: «عزیزم ما نگرانت می‌شیم. دست خودمون نیست. نمی‌دونم. مطمئن نیستم تنها گذاشتن‌ات کار امنی باشه. تو فقط هفده سالته و هیچ وقت تا حالا تنها نبودی».

آقای مک‌نیل که هر بار حرف می‌زد انگار داشت در بازی پوکر شرط می‌بست، اما در شرایط عادی خیلی کم حرف بود، تا حدی به خاطر این که همسرش دوست نداشت وسط حرفش بپرند و تا حدی هم به این خاطر که مرد خسته‌ای بود؛ سیگارش را داخل فنجان قهوه‌اش فرو برد که باعث چندش اپل و خانم مک نیل شد و سپس گفت: «وقتی هجده ساله‌ام بود سه سال تمام توی کالیفرنیا ول بودم».

- خب تو یه مَردی.

آقای مک‌نیل غرید: «چه فرقی داره؟ خودت همیشه می‌گفتی بین زن و مرد هیچ تفاوتی نیست».

ظاهراً گفت‌وگو جنبه ناخوشایندی به خودش گرفته بود. خانم مک‌نیل گلویش را صاف کرد.

- در هر صورت لامونت اون شکلی من خیلی برام سخت می‌شه برای سفر اینجا رو ترک کنم.

درون گریدی خنده‌ی غیرقابل کنترلی در حال جوشش بود، یک جور تلاطم لذت‌بخش؛ تابستان درخشانی که در برابر او در حال گسترده شدن بود مانند بوم سفیدی بود که می‌توانست روی آن اولین طرح‌های ناشیانه‌ و رایگانش را قلم بزند. بعد در حالی که صورتش را جدی نگه داشته بود به خنده افتاد زیرا چیزی برای شک خانواده‌اش وجود نداشت. نور نقره‌ای رنگی که در برابر میز می‌رقصید گویی هیجانش را یک باره تشدید می‌کرد و هشدار خطری می‌فرستاد:

«عزیزم مراقب باش». اما چیزی دیگر در درونش گفت: «گریدی سرفراز و مغرور باش، تو بلندبالایی؛ برای همین پرچم‌ات را بالای بالا در باد به اهتزاز دربیاور». چه چیزی حرف زد؟ گل سرخ؟ او جایی خوانده بود گل سرخ‌ها حرف می‌زنند. آن‌ها مرکز عقلانیت هستند. دوباره از پنجره به بیرون نگاه کرد؛ خنده‌ی درونش در حال بزرگ‌تر شدن بود، مانند سیلابی داشت بر روی لبانش جاری می‌شد. برای گریدی مک‌نیل و گل سرخ‌هایی که حرف می‌زنند روز آفتابی درخشانی بود.

صدای اپل چندان خوشایند نبود: «چی اینقدر خنده داره؟» صدایش مثل بچه‌ای بدجنس و وراج بود.

- مامان ازت یه سوال ساده پرسید و تو مثل احمق‌ها خندیدی.

خانم مک‌نیل گفت: «مطمئنناً گریدی فکر نمی‌کند من احمقم.» اما صدایش لحن شک و تردید داشت.

چشمانش که توری که آن را از روی کلاه به روی صورتش پایین کشیده بود بر آن‌ها سایه‌‌ی عنکبوت مانند انداخته بود؛ با نیش زهری تار شده بود. هر زمان با تحقیر گریدی روبرو می‌شد چشمانش این چنین کدر می‌شد. خیلی واضح بود که در چشمانش ذره‌ای مهر و دلسوزی نبود.

ادامه دارد.