مرگ بر رویای آمریکایی یا اینکه شما از کجا شروع می‌کنید اهمیت داره!

دیروز پستی را در ویرگول دیدم با عنوان «چطور هوشمندانه از این کشور فرار کنیم؟!». عنوان پست جالب بود و در نهایت امروز نشستم به خواندنش. در مورد پست نظر نمیدهم که اگر داشتم زیر همان پست نظر می‌دادم و نه در ویرگول خودم. بخشی از متن که من بر روی آن بحث دارم را در ادامه می‌آورم (بحث من روی جملات بلد شده است، اما چون بدون قبل و بعد آن، فهم متن مشکل می‌شد، کل پاراگراف را آوردم):

همه ما در کوچه و خیابان هر روز آدم های نق نقو رو می بینیم که از همه چیز می نالند. درسته که بعضی چیزها دست خود ما نیست و به خاطر شرایط کشور ممکنه خیلی از ما ناراضی باشند، اما چیزهایی در زندگی وجود داره که کاملا دست خودمونه. این وظیفه ماست که خودمون رو خوشبخت کنیم و دیگران وظیفه خوشبخت کردن ما رو ندارند. اگه ما در زندگی مون احساس ناراحتی می کنیم، مشکل از رفتارها و تصمیمات دیگران نیست، مشکل از خودمونه که نتونستیم راه خوشبختی خودمون رو پیدا کنیم. اگر نمی تونیم خودمون رو خوشبخت کنیم حق نداریم تقصیر رو گردن دیگران بیاندازیم. بله، رک و پوست کنده صحبت می کنم، چون زندگی دقیقا همینقدر بی رحم هست که این جملات و تمام این نوشته هستند.

آن قسمتی از متن که آنرا بلد کرده‌ام، ضدانسان، سنگ‌دلانه، بدور از درک و فهم صحیح از شرایط جامعه، کاملا در خدمت تفکر سرمایه‌سالارانه و به شدت مروج ماکیاولیسم اخلاقی است. بله، رک و پوست‌کنده صحبت می‌کنم، چون این متن دقیقا همین قدر بدور از فهم و تعقل است.

مثال‌های دیگری را در نظر بگیرید:

  • بیراوند از کارتن‌خوابی شروع کرد و امروز پنالتی رونالدو را گرفت.
  • استیو جابز توسط پدر و مادرش به کوچه شوت شد و در جوب زیست و در نهایت اپل را ساخت.
  • حسن ملاصدری هر روز صبح توسط پدرش کتک می‌خورد و با سیخ تریاک داغ می‌شد اما در نهایت رئیس‌جمهور فلاندور شد.

مشکلت چیه؟

این مثال‌ها و مثال‌هایی از این قبیل چیزهایی هستند که در مجموع جان کلامشان یک چیز است: «این تویی که مشخص میکنی سرنوشت‌ت چی میشه!» و صدالبته این حرف درستی است اما یک مشکل اساسی دارد، این نوع تفکر نقش محیط (جامعه، خانواده و ...) در سیر تکوین خواسته‌های یک فرد را نادیده می‌گیرد.

احتمالا شما نیز کودکان کار را دیده‌اید، به نظر شما چند نفر از آنها استعداد و هوشی بالاتر از متوسط دارند؟ و به نظر شما چند نفر از آنها در نهایت می‌توانند به ناسا یا گوگل بروند و یا حداقل یک مهندس ساده در همین جامعه باشند؟ نکته همینجاست، اینکه شما از کجا شروع می‌کنید اهمیت دارد و سنگ‌دلانه‌ترین کار ممکن آن است که متر سنجش آدم‌ها را جهانی فرض کرد و گفت «اگه به فلان جا نرسیدی تقصیر خودت بوده!».

واقعیت این است که از اینکه شما در چه خانواده‌ای بدنیا آمده‌اید تا اینکه در چه شهری زیسته‌اید و همه‌ی مواردی از این قبیل در اینکه شما در نهایت به کجا می‌رسید نقش دارند. فرق است بین کودکی که از ابتدا در رفاه زیسته است و همه‌ی امکانات برای او مهیا بوده است با کودکی که از او به عنوان کودک کار یاد می‌کنیم.

اوکی، پس ما هیچ دیگه!

مشخصا حرف من نافی تلاش شخصی نیست، بیرانوند، جابز و ملاصدری هر سه شخصیت‌های قابل تحسینی دارند، اما این مهم است که بدانیم اولا فقر برای آنها موهبت نبوده است و در ثانی فاکتور شانس نیز در این میان با آنها همراه بوده است. انسان همواره خودش بهترین قاضی و داور برای خودش است، می‌تواند بفهمد وضع موجود را توجیه خودش در نظر گرفته است یا دلیل.

یعنی چی؟

یعنی باید تلاش کرد ولی برخی چیزها را نباید از یاد برد. مثلا

  • این مهم است که بدانیم مسابقه‌ی زندگی را از یک نقطه‌ی شروع برابر آغاز نکرده‌ایم و قرار نیست یک متر و سنجه‌ی جهانی بر سنجش انسان‌ها وجود داشته باشد. هر شخص می‌تواند خودش را با خودش مقایسه کند و سعی در پیشرفت و بالاکشیدن خویش داشته باشد.
  • این مهم است که با حرف‌ها و نوع نگاه‌مان یک سیستم ظالم را طبیعی جلوه ندهیم. «آن کس که از مکنت بیشتری برخوردار است احتمال موفقیت بالاتری دارد» جاری این روزها هست، ولی به هیچ وجه طبیعی نیست!
  • این مهم است که داشته‌هایمان را ایزوله نبینیم و به این فکر کنیم که در محیط‌های متفاوت، وضعیت کنونی زندگی‌مان چگونه می‌شد. حداقل اگر می‌خواهیم وضعیت را ایزوله ببینیم، تجربه‌ی زیستن ایزوله‌ی خودمان را به بقیه تعمیم ندهیم.

و؟

و فراموش نکنیم که تنها سرمایه‌ی ما همین زندگی‌ه. احتمالا اشتباه‌ه اگه اون رو به پای کسی بریزیم که داره از یه آینده‌ی خیلی دور یا از یه سیاره‌ی دیگه و یا یه دنیای دیگه صحبت می‌کنه.