باران ...


تاکنون ماندی به زیر بارش باران
آنقدر که هرچه داری از لباس نازک و پشمین به همراهت
بی اثر گردد
و باران جسم و جانت را بگیرد تنگ در آغوش؟!
اینچنین احوال را بسیار در اندیشه دارم
وقت بارش
با تمام حس آرامش
راه می رفتم به نرمش

تا زمانی که توان در گام هایم بود
و در آن هنگام باران
شستشو می داد هر آنچه که با من بود
از لباس و کیف و کفشم
تا دلم، اندیشه ام، چشمم
هرچه با من بود
از حضور پر طنین قطره هایش با طراوت بود
و فقط آن جمله دیرین طنزآمیز توصیف تمامم بود
همچو موشی آب دیده
سر به پایم غرق باران بود
من نمی دانم چرا
اما برایم بارش باران همیشه شادی آور بود
علتش شاید که عطر خاک باران دیده
یا آنکه نوای روح بخشش
آن زمانی که خورد بر بام خانه
یا همان شعر دبستانی زیبا
باز باران با ترانه
من نمی دانم چرا
اما برایم بارش باران همیشه شادی آور بود
دشت ها
گلبرگ ها
چهره ها و رنگ ها
هرچه بود و دیده می شد جور دیگر بود
وز حضور بی نظیرش
شهر زیبا بود
هوا هر قدر تیره
پر ز دود و دم
غبار آلود هم باشد
بعدِ باران
آسمان آبی ست


#محمدقدیمی