...عشق فریاد رس حال خرابی كه منم

ديربازيست دلم دلق تورا می خواهد، نه دلم بلكه تمام وطنم می خواهد، ورد اوقات خوش و حال من اينست رفيق؛ ليك از پای افتاد، چونكه دل سوی دگر و رفت و عمل سوی دگر.

آه، آه؛

آه از غصه بی حوصله گی های خودم، آه از قصه بی غصه شدن های خودم. من ملك بودم و فردوس برين جايم بود، آدم آورد در اين دير خراب آبادم .... چه كنم، دورترين نقطه پرگار توام؛ من به دنبال تو می گردم لیک، هست دل در گرو منزل و ماوای دگر؛ سخن از وصل تو گفتن چه ثمر دارد حیف، دل بيمار من و صحبت فردای دگر! من به گفتار خوشم دل بستم، ليك پای عملم در قير است. حق تویی، مهر تویی، لطف تويی، نغمه تويی؛ غم منم، شكوه منم، قهر منم، نعره منم، راه تويی، دره منم. چه كنم دم دميم، آدميم؛ بنده بيمار توام. گرچه دورم ز برت با من و همراه منی، و اميدم اينست كه هنوزم تو مرا می خوانی، تو مرا در حرمت می خواهی، و بدين سان از تو، اينچنين خواسته ی دور و بعيدی دارم :


عشق را در دل من مهمان کن

شاید اینبار غلامش گردم

صبحدم از تو سخن گفتن را

و به شب با تو غزل خواندن را

اینچنین حال خوشی را ز شما خواهانم


#محمدقدیمی