یک صبح معمولی

این داستانک نیمه واقعیست

هنگامه طلوع آفتاب وقتی خورشید سرخی خود را با زردی سحرگاهان عوض می کرد از خانه بیرون می آمد. در آن موقع از روز حتی سگ های محله هم رمقی برای پرسه زدن در کوچه نداشتند. هر روز صبح در ایستگاه تاکسی تنها راننده حاضر پیرمردی بود که بر روی تکه کارتنی که در صندوق عقب ماشینش می گذاشت و معلوم بود اثر بجا مانده از یخچال تازه ایست که خریده نماز صبحش را می خواند. پسر می ایستاد تا نماز راننده تمام شود و بعد سوار تاکسی می شد و راننده بلافاصله برای آنکه پسر دیر به مترو نرسد بدون آنکه منتظر پر شدن تاکسی شود ماشین را روشن می کرد و راه می افتاد. راننده با انرژی تمام به او می گفت: چطوری پسر؟ خوبی؟ بابا خوبه؟

آخه پدرش چندسالی بود که بازنشسته شده بود و تنها تفریح هر روزه اش رفتن به پارک نزدیک ایستگاه تاکسی بود تا با سایر دوستان بازنشسته اش و ایضا رانندگان تاکسی ای که در نوبت انتظار به سر می بردند هم صحبت شود و به همین دلیل همه راننده تاکسی های خط پدرش را می شناختند.

پسر هم با بی رمقی تمام جواب می داد: خدا رو شکر... و در دلش می گفت: حال داریا اول صبحی، اینگاری داره پخش زنده خندوانه رو کله سحری اجرا میکنه!!!

پیرمرد تا پایان مسیری که طول عمرش چند دقیقه ای بیشتر نبود از اتفاقات روز قبل می گفت و پسر هم سکوت می کرد و فقط او را تماشا می کرد. گاهی هم سر تکان می داد و یه ایهیمی می گفت که یعنی گوشم با شماست. پسر دست در جیبش کرد و یه هزار تومانی به راننده داد. هر وقت کسی به پیرمرد کرایه می داد در جوابش نصفه و نیمه طوری که انگار تمام و کمال ادا کردن جمله برایش تکراری و ملال آور شده باشد می گفت: دس-شما.... و پول را دریافت می کرد. کرایه مسیر ۹۵۰ تومان بود و هر وقت پیرمرد پنجاه تومانی نداشت به جای باقی پول یه شکلات به پسر می داد.

پیرمرد بازنشسته راه آهن بود و تمام عمرش را در سفر گذرانده بود. گاهی وقت ها هم پیش می آمد که در طول مسیر از خاطرات سی سال خدمتش تعریف کند. مثلا اینکه یک روز در مسیر تهران-مشهد قطار خراب شده بود و پنج ساعتی مردم حدود شاهرود معطل شده بودند وچه بل بشویی که بر پا نشده بود و یا اینکه زیاد پیش می آمد که با مدیرش سر معوقات حقوقش جر و بحث کند به قدری که حتی یک بار هم پیش آمده بود که به پشتوانه استخدام رسمی بودنش با جناب رئیس دست به یقه شده بود تا جایی که کار به حراست کشید و القصه ...

شنیدن اینگونه خاطرات شاید برای بار اول جذابیت داشته باشند اما قطعا برای صد و یکمین بار نه تنها جذابیتی نداشتند بلکه موجب برآشفتگی پسر هم می شد و بعضی وقت ها هم در دل با خودش هی تکرار می کرد: بسته دیگه مخمو خوردی پس چرا نمی رسیم... اَاَاَاَه... اما پیرمرد گناهی نداشت. تنها دلخوشی اش همین چند کلمه صحبت کردنش با امسال پسر بود تا روزمرگی اش را با ورق زدن دفتر خاطراتش قابل تحمل کند.

به هر حال دیری نمی پایید که عمر کوتاه مسیر ایستگاه تا مترو تمام می شد و پیرمرد با لبخندی همیشگی می گفت: برو به سلامت، روز خوبی داشته باشی جوون؛ و پسر هم در کمال بی توجهی درب را محکم می بست و فقط محض رعایت اجباری ادب سراسیمه جواب می داد: همچنین، خدافظ. و زیر لب قرقر کنان و دلخور از اینکه چرا باز بموقع به قطار نرسیده باعجله مانند تمام روزهای گذشته و احتمالا آینده به طرف ایستگاه مترو دوید ...


#محمدقدیمی